چهارشنبه ۰۷ مرداد ۰۵ | ۰۶:۴۰ ۲ بازديد
فصل چهارم
سهشنبه ۱۲ اسفند ۱۴۰۴
بخش سوم؛ چراغهایی که باید روشن میماندند
««گاهی در میانه جنگ، مأموریت فقط نجات جان انسانها نیست؛ گاهی باید چراغهایی را روشن نگه داشت که امید یک شهر به آنهاست.»»
وقتی از ساختمان اداره بیرون آمدیم، دیگر فرصتی برای ایستادن و تماشای ویرانیها نبود.
جنگ، برای اندوه کسی صبر نمیکرد.
به سمت میدان حر رفتیم؛ جایی که همکاران یکییکی در آن جمع شده بودند. گزارشها نشان میداد شبکه برق در چند نقطه آسیب دیده است. خطوط فشار متوسط مقابل اداره دچار سیمپارگی شده بودند و بخشی از شبکه بر اثر موج انفجار از مدار خارج شده بود.
بعدها، وقتی فیلم لحظه اصابت آن موشک سنگرشکن را دیدم، تازه به عمق فاجعه پی بردم. آن روز فقط خرابی ساختمان را میدیدم، اما بعدها فهمیدم که لطف خدا چگونه میان آن انفجار سهمگین، جان همه ما را حفظ کرده بود.
ساعت حدود چهار بعدازظهر بود.
همراه میثم، مسئول بهرهبرداری، و مهندس صالحی، مشغول بررسی وضعیت شبکه و برنامهریزی برای برقدار کردن بخشهایی بودیم که هنوز آسیب جدی ندیده بودند.
در همان هنگام، ناگهان میان تعدادی از نیروهای بسیج و نیروهای یگان پایگاه هوایی، بر اثر یک سوءتفاهم، مشاجرهای شکل گرفت که لحظاتی بعد به تیراندازی انجامید.
همه برای چند لحظه متوقف شدند.
نگاهم به میان جمع افتاد.
در میان آن هیاهو، قامت بلند مهندس صالحی از دور پیدا بود. بیآنکه به خطر فکر کند، خودش را میان دو گروه رسانده بود و تلاش میکرد آنها را آرام کند.
اقتدارش از فریاد نبود؛ از آرامشی بود که در رفتارش موج میزد. چند دقیقه بعد، تنش فروکش کرد و دو طرف آرام شدند.
هنوز گفتوگوها به پایان نرسیده بود که دوباره صدای هواپیماها در آسمان پیچید.
همه بیاختیار سرها را به سمت آسمان چرخاندند.
لحظهای بعد، چند انفجار پیاپی سکوت شهر را شکست.
بعدها به یاد آوردم که احتمالاً همان زمان بود که هواپیمای مسافربری مستقر در فرودگاه نیز هدف قرار گرفت.
همان چند انفجار کافی بود تا همه متفرق شوند و هر کس به سمت مأموریت خود برود.
ما نیز برای حفظ جان نیروها، به منطقهای دورتر، حوالی خیابان آتشنشانی بهمنی، منتقل شدیم و منتظر آرامتر شدن شرایط ماندیم.
اما آرامش، در جنگ، همیشه کوتاه است.
اندکی بعد، از سوی نیروی دریایی سپاه درخواست برقدار شدن یکی از پایگاهها به ما اعلام شد.
همان بالابری که صبح از اداره تحویل گرفته بودند و با آن شبکه داخلی پایگاه را تعمیر کرده بودند، مأموریتش به پایان رسیده بود. اکنون باید برق از بیرون به داخل پایگاه منتقل میشد.
برای لحظهای به همکارانم نگاه کردم.
چند ساعت قبل، دو نفر از آنها زخمی شده بودند.
خودروهای اتفاقات از موج انفجار آسیب دیده بودند.
همه، از صبح، صدای موشک و بمب را از فاصلهای بسیار نزدیک تجربه کرده بودند.
و حالا باید دوباره به همان منطقه بازمیگشتند.
این تصمیم آسانی نبود.
خودم تا نزدیکی پایگاه رفتم.
این بار امکان استفاده از بالابر وجود نداشت.
برای آنکه عملیات در کوتاهترین زمان انجام شود، محسن جمهیری با خودروی اتفاقات به محل کلید ورودی برق پایگاه رفت.
برای حفظ سرعت عمل و کاهش زمان حضور در منطقه خطر، روی سقف خودرو ایستاد و خود را به محل کلید رساند.
همه چشمها به او دوخته شده بود.
چند ثانیه بیشتر طول نکشید.
کلید وصل شد.
برق دوباره وارد پایگاه شد.
محسن بیدرنگ محل را ترک کرد و همه ما نفسی از سر آسودگی کشیدیم.
در آن لحظه، بیش از هر زمان دیگری به شجاعت همکارانم افتخار کردم.
شجاعت، همیشه در اسلحه به دست گرفتن معنا نمیشود.
گاهی شجاعت، بالا رفتن از یک پایه برق است؛ آن هم در جایی که هر لحظه ممکن است موشکی دیگر فرود بیاید.
آن روز، بار دیگر فهمیدم که جنگ فقط در خط مقدم جریان ندارد.
- گاهی خط مقدم، همان جایی است که چند نفر با لباس کار، میان دود و آتش، تلاش میکنند چراغ شهری را خاموش نگذارند.
- ۰ ۰
- ۰ نظر
هواشناسی میدان غدیر