دوشنبه ۱۱ اسفند ۱۴۰۴

خاطرات یک مدیر برق از مخاطرات و مواجهات جنگ‌رمضان

دوشنبه ۱۱ اسفند ۱۴۰۴

۱ بازديد
فصل سوم
 
دوشنبه ۱۱ اسفند ۱۴۰۴؛ بوی بهارنارنج
 
««جنگ، بوی باروت داشت؛ اما بهار، راه خودش را بلد بود.»»
 
صبح دوشنبه، مأموریت ما ادامه همان کاری بود که شب گذشته ناتمام مانده بود. باید شبکه را به‌طور کامل اصلاح می‌کردیم و از پایداری آن مطمئن می‌شدیم.
 
دوباره با میثم و گروه‌های اتفاقات راهی همان منطقه شدیم.
 
این بار روز بود.
 
روشنایی صبح، صحنه‌هایی را آشکار می‌کرد که شب، تاریکی اجازه دیدنشان را نداده بود. از بالای پایه‌های برق، وسعت خسارت به‌خوبی دیده می‌شد؛ خانه‌هایی که موج انفجار پنجره‌هایشان را درهم شکسته بود، دیوارهایی که آثار ترکش بر آن‌ها نقش بسته بود و آن‌سوتر، پادگانی که هنوز نشانه‌های حملات شب گذشته را بر تن داشت.
 
همکارانم، همان‌هایی که چند ساعت قبل در دل تاریکی و زیر بارش موشک‌ها از همین پایه‌ها بالا رفته بودند، حالا می‌توانستند ببینند شب گذشته در چه نقطه‌ای ایستاده بودند.
 
وقتی به چهره‌شان نگاه می‌کردم، بیش از هر زمان دیگری به شجاعتشان ایمان می‌آوردم. آن‌ها بدون آنکه بدانند چند متر آن‌طرف‌تر چه می‌گذرد، تنها به یک چیز فکر کرده بودند؛ اینکه برق مردم دوباره برقرار شود.
 
کار اصلاح شبکه به پایان رسید.
 
در کوچه‌های اطراف قدم می‌زدم و تکه‌های کوچک ترکش را از روی زمین جمع می‌کردم. هر قطعه فلز، روایت انفجاری بود که چند ساعت قبل، سکوت این محله را شکسته بود.
 
در همان میان، چشممان به تکه‌ای از بدنه یکی از موشک‌ها افتاد.
 
ترکش، سقف یک پارکینگ را شکافته و در آن فرو رفته بود.
 
اندازه‌اش از یک کف دست بزرگ‌تر نبود، اما وقتی آن را بلند کردم، سنگینی‌اش مرا شگفت‌زده کرد. بیش از دو کیلوگرم وزن داشت.
 
لحظه‌ای به آن خیره ماندم.
 
با خودم فکر کردم اگر این قطعه فلز، چند متر آن‌طرف‌تر فرود آمده بود، شاید سرنوشت دیگری برای یکی از ساکنان آن خانه رقم می‌خورد.
 
بی‌اختیار خدا را شکر کردم که هیچ انسانی در مسیر آن ترکش قرار نگرفته بود.
 
در همان لحظه، اتفاق عجیبی افتاد.
 
در میان بوی باروت و دود، ناگهان عطر بهارنارنج در فضا پیچید.
 
سرم را بلند کردم.
 
درخت بهارنارنجی در همان نزدیکی شکوفه داده بود و نسیم، عطر شکوفه‌هایش را در کوچه می‌پراکند.
 
چه تضاد عجیبی...
 
یک سو، دیوارهایی که هنوز زخم ترکش بر تن داشتند.
 
سوی دیگر، درختی که بی‌اعتنا به جنگ، آمدن بهار را جشن گرفته بود.
 
رمضان از راه رسیده بود، بهار پشت در ایستاده بود و جنگ، بی‌رحمانه میان این دو، خودنمایی می‌کرد.
 
چند تکه از ترکش‌های کوچک را برداشتم.
 
چند شکوفه بهارنارنج هم که روی زمین افتاده بود، کنار آن‌ها گذاشتم.
 
همه را روی داشبورد خودرویم قرار دادم.
 
ترکش‌ها، یادآور روزهای سخت بودند و شکوفه‌ها، یادآور امید.
 
هر بار که چشمم به آن‌ها می‌افتاد، به خودم یادآوری می‌کردم که حتی در دل جنگ هم می‌توان نشانه‌ای از زندگی پیدا کرد.
 
آن روز، کارمان به پایان رسید و دوباره به اتفاقات برگشتیم.
 
مثل همه روزهای قبل، کسی نمی‌دانست چند ساعت بعد چه رخ خواهد داد.
 
فقط یک چیز را می‌دانستیم؛
 
جنگ هنوز تمام نشده بود و ما باید خودمان را برای حادثه‌ای آماده می‌کردیم که هنوز از آن خبری نداشتیم.
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در فارسی بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.