سه شنبه ۰۶ مرداد ۰۵ | ۲۳:۲۲ ۱ بازديد
فصل اول
روز اول؛ آغاز طوفان
شنبه ۹ اسفند ۱۴۰۴
آن روز، مثل بسیاری از روزهای دیگر، صبح را در محل کار آغاز کرده بودم. روزهای پایانی سال بود و ذهنم بیشتر از هر چیز درگیر برنامههایی بود که برای همکاران تدارک دیده بودم. ماه رمضان فرصت خوبی بود تا در کنار یکدیگر، فارغ از دغدغههای کاری، ساعتی را به همدلی و صمیمیت اختصاص دهیم. قرار بود مراسم افطاری برگزار کنیم، عکس یادگاری دستهجمعی بگیریم و در پایان، در فضایی دوستانه، کارتهای هدیه پایان سال را به همکاران تقدیم کنیم. حتی بازسازی پلههای ساختمان اداره نیز در حال انجام بود تا همه چیز برای آغاز سال جدید آماده باشد.
حدود ساعت ده صبح، ناگهان خبر رسید که تهران مورد حمله قرار گرفته است.
در ابتدا، خبر آنقدر دور از ذهن به نظر میرسید که کسی نمیتوانست ابعاد واقعی آن را درک کند. هنوز چند دقیقهای از این خبر نگذشته بود که پایگاه هوایی بوشهر نیز هدف حمله قرار گرفت. همان لحظه بود که همه چیز تغییر کرد. شهر، ناگهان چهرهای دیگر به خود گرفت؛ چهرهای که رنگ آرامش از آن رخت بربسته و جای خود را به اضطراب و انتظار داده بود.
در اداره، جلسه مدیریت بحران به سرعت تشکیل شد. هر کس تلاش میکرد اطلاعات تازهای به دست بیاورد یا خبرهای رسیده را تحلیل کند. اگرچه پیش از این، تجربه جنگ دوازدهروزه را پشت سر گذاشته بودیم، اما آن تجربه باعث شده بود تصور کنیم این بار نیز شرایط مشابه خواهد بود؛ کوتاه، محدود و قابل کنترل. هیچکدام از ما هنوز نمیدانستیم که این بار ماجرا بسیار متفاوت است.
هر دقیقه که میگذشت، خبرهای تازهای از نقاط مختلف استان میرسید. گزارشها نشان میداد که دامنه حملات گستردهتر از آن چیزی است که در ابتدا تصور میکردیم. کمکم این واقعیت برای همه روشن شد که وارد جنگی بزرگتر شدهایم؛ جنگی که باید هرچه سریعتر خود را با شرایط آن وفق میدادیم و برای روزهایی نامعلوم آماده میشدیم.
در همان ساعات نخست، صدای انفجارها از سمت پایگاه هوایی و تأسیسات نیروی دریایی بارها در شهر پیچید. صدایی که پیش از آن فقط در فیلمها یا خاطرات دیگران شنیده بودیم، حالا بخشی از واقعیت زندگی ما شده بود. هر انفجار، سکوت شهر را میشکست و اضطراب را در دل مردم بیشتر میکرد.
پس از پایان جلسه، به خانه برگشتم.
فضای خانه نیز تفاوتی با بیرون نداشت. همه غرق در خبرها بودند. تلویزیون، تلفنهای همراه و شبکههای خبری، تنها منبع ارتباط ما با اتفاقاتی بودند که هر لحظه در حال گسترش بود. از آنجا که بسیاری از خانههای محله ما در نزدیکی مراکز نظامی قرار داشت، زمزمه تخلیه خانهها و ترک محله از هر سو شنیده میشد. برخی همسایهها وسایل ضروری خود را جمع کرده بودند و برخی دیگر هنوز مردد بودند که بمانند یا بروند. نگرانی در نگاه همه موج میزد.
نزدیک زمان افطار، حمله دیگری رخ داد. رادار سرتل با اصابت موشک هدف قرار گرفت و در برابر چشمان مردم از بین رفت. صدای انفجار آن، سنگینی شب را دوچندان کرد.
با وجود همه نگرانیها، هنگام اذان، سفره افطار را پهن کردیم. سعی کردیم برای دقایقی فضای خانه را از اخبار جنگ دور کنیم، اما ذهن هیچکداممان آرام نبود. پس از افطار، برای قرائت قرآن و شنیدن ترتیل آماده شدیم؛ شاید کلام خدا بتواند اندکی از اضطراب آن شب بکاهد.
در همان حال، خبرهای پراکندهای از حملات به تهران به گوش میرسید و صدای موشکهایی که هر ساعت بر تعدادشان افزوده میشد، سکوت شب را میشکست.
آن شب، برای نخستین بار، احساس کردم زندگی وارد مسیری شده است که دیگر هیچ شباهتی به گذشته ندارد. برنامههای پایان سال، دورهمیها، افطاری اداره و تمام دغدغههایی که تا چند ساعت قبل مهم به نظر میرسیدند، حالا جای خود را به یک پرسش داده بودند:
فردا چه خواهد شد؟
با همین پرسش، نخستین روز جنگ به پایان رسید؛ روزی که آغاز فصلی تازه و ناخواسته در زندگی من، خانوادهام و مردم شهر بوشهر بود.
- ۰ ۰
- ۰ نظر
هواشناسی میدان غدیر