سه شنبه ۱۲ اسفند۱۴۰۴ بخش اول

خاطرات یک مدیر برق از مخاطرات و مواجهات جنگ‌رمضان

سه شنبه ۱۲ اسفند۱۴۰۴ بخش اول

۲ بازديد
فصل چهارم
 
سه‌شنبه ۱۲ اسفند ۱۴۰۴
 
بخش اول؛ تصمیمی که جان‌ها را نجات داد
 
««گاهی فاصله میان زندگی و مرگ، فقط یک تصمیم است؛ تصمیمی که باید در چند ثانیه گرفته شود.»»
 
آن روز، زودتر از همیشه به اداره رفتم.
 
هنوز وارد ساختمان نشده بودم که نگاهم به بنری افتاد که روز قبل، به مناسبت شهادت رهبر، بر روی بورد اداره نصب کرده بودیم. چند لحظه مقابل آن ایستادم. اندوهی که از سحر روز گذشته در دلم نشسته بود، با دیدن آن بنر دوباره تازه شد. انگار هنوز ذهنم حاضر نبود آن خبر را باور کند.
 
آن روز قرار بود بالابر اداره را برای انجام عملیات اصلاح شبکه، به داخل یکی از پادگان‌ها منتقل کنیم. به همین دلیل، زودتر از همیشه خودم را به محل کار رسانده بودم تا هماهنگی‌های لازم را انجام دهم.
 
وقتی وارد اتاقم شدم، بی‌اختیار نگاهم از پنجره به آن سوی خیابان افتاد. روبه‌رو، پایگاه هوایی قرار داشت؛ همان پایگاهی که در دو روز گذشته بارها هدف حملات هوایی قرار گرفته بود.
 
مدتی طولانی به بیرون خیره ماندم.
 
نمی‌دانم چرا آهی کشیدم.
 
ذهنم شروع به ساختن تصویرهایی کرد که تا آن روز هرگز اجازه نداده بودم به آن‌ها فکر کنم.
 
اگر همین حالا موشکی اصابت کند چه؟
 
اگر موج انفجار شیشه‌ها را فرو بریزد و من در همین اتاق باشم چه خواهد شد؟
 
بعد با خودم گفتم:
 
«شاید چند روز دیگر، عکس من هم روی همان بنری نصب شود که حالا روبه‌رویش ایستاده‌ام.»
 
تلخ بود...
 
اما لبخند کوتاهی زدم؛ لبخندی که بیشتر برای فرار از آن فکرها بود تا از روی آرامش.
 
در همان لحظه، زنگ تلفن همراهم به صدا درآمد.
 
هماهنگی ورود بالابر به داخل پادگان انجام شده بود.
 
از اتاق بیرون آمدم، بالابر را تحویل دادیم و پس از پایان هماهنگی‌ها دوباره به اداره برگشتم.
 
مدتی در اتاق نشستم. دفتر یادداشتم را باز کردم.
 
امروز هم مثل روزهای قبل، چیزی نوشتم؛ اما حالا که به آن لحظه فکر می‌کنم، حتی به خاطر ندارم چه نوشته بودم. فقط یادم هست که دلم می‌خواست بنویسم؛ شاید برای آنکه ذهنم از صدای انفجارها فاصله بگیرد.
 
حدود ساعت نه و نیم صبح خبر رسید که مأموریت بالابر به پایان رسیده است.
 
دوباره برای تحویل گرفتن آن به همان پادگان رفتیم و پس از بازگشت، مستقیم به اتاقم رفتم.
 
نمی‌دانم چه حسی در دلم افتاده بود.
 
چند گلدان را که روی میز و کنار پنجره قرار داشتند، برداشتم و به اتاق بهره‌برداری در طبقه پایین بردم.
 
در دل با خودم گفتم:
 
«اگر موج انفجار دوباره برسد، شاید این گل‌ها هم پرپر شوند.»
 
امروز، حتی نگران گل‌ها هم بودم.
 
لپ‌تاپم را بستم.
 
دیگر دلم نمی‌خواست در اتاق بمانم.
 
به حیاط اداره رفتم تا کنار بچه‌های اتفاقات و میثم باشم.
 
نزدیک ساعت ۱۰:۱۴ بود.
 
صدای هواپیماها از دور شنیده می‌شد.
 
همه ما در محوطه ایستاده بودیم و به سمت پایگاه هوایی نگاه می‌کردیم. لحظاتی بعد، صدای اولین انفجار بلند شد و ستون‌های دود، یکی پس از دیگری، به آسمان رفتند.
 
در ابتدا، کسی نگران نبود.
 
در این چند روز، آن‌قدر این صحنه را دیده بودیم که گمان می‌کردیم این حمله هم مانند حملات قبلی است؛ چند بمب روی پایگاهی که تقریباً تخلیه شده بود و بعد پایان ماجرا.
 
حتی بعضی از همکاران، تلفن‌های همراهشان را بیرون آوردند و شروع به فیلم‌برداری کردند.
 
چند نفر هم با دست در جیب، آرام ایستاده بودند و صحنه بمباران را تماشا می‌کردند.
 
ناگهان یکی از نیروهای دژبانی نیروی دریایی با شتاب به سمت ما دوید.
 
با صدایی بلند گفت:
 
«از شیشه‌ها فاصله بگیرید!»
 
همه با تعجب به هم نگاه کردیم.
 
ما که از ساختمان فاصله داشتیم...
 
پس چرا این‌قدر اصرار می‌کرد؟
 
در همان چند ثانیه، برق عجیبی در نگاه میثم دیده شد.
 
انگار چیزی را فهمیده بود که ما هنوز متوجه آن نشده بودیم.
 
با صدایی جدی گفت:
 
«مهندس... اداره را تخلیه کنیم.»
 
همان لحظه، بدون هیچ تردیدی، فریاد زدم:
 
«همه سریع اداره را تخلیه کنید... هیچ‌کس داخل ساختمان نماند... حتی نگهبان!»
 
دلیلش را نمی‌توانستم توضیح بدهم.
 
فقط احساس می‌کردم این حمله، شبیه حملات قبلی نیست.
 
هیچ‌کس سؤال نپرسید.
 
همه دویدند.
 
در کمتر از دو دقیقه، هر کس با هر وسیله‌ای که در اختیار داشت، محوطه اداره را ترک کرد.
 
هدف فقط این بود که چند صد متر از ساختمان فاصله بگیریم.
 
فکر می‌کردیم چند دقیقه بعد دوباره برمی‌گردیم.
 
خودم به میدان نزدیک اداره رسیدم.
 
سوار خودرو شدم و از آینه مرتب پشت سرم را نگاه می‌کردم تا مطمئن شوم همه بچه‌های اتفاقات از اداره خارج شده‌اند.
 
سه یا چهار دقیقه از بمباران اولیه گذشته بود.
 
در همان لحظه، اتفاق عجیبی توجهم را جلب کرد.
 
موتورسیکلتی که کنار خیابان پارک شده بود، ناگهان بدون آنکه کسی به آن دست بزند، روی زمین سر خورد و چند متر آن‌طرف‌تر پرتاب شد.
 
در همان لحظه، ضربه‌ای سهمگین به بدنه خودرویم وارد شد؛ انگار کسی با تمام توان لگدی به ماشین زده باشد.
 
و بعد...
 
صدایی که هرگز از خاطرم نخواهد رفت.
 
زمین لرزید.
 
هوا لرزید.
 
و وقتی در آینه نگاه کردم...
 
ستونی عظیم از دود، درست از جایی که چند دقیقه قبل در آن ایستاده بودیم، به آسمان برخاسته بود.
 
همان لحظه فقط یک سؤال در ذهنم می‌چرخید:
 
«بچه‌ها... همه بیرون آمده‌اند؟»
 
بی‌درنگ تلفن را برداشتم و با میثم تماس گرفتم.
 
تماس برقرار بود.
 
همین کافی بود تا نفسی بکشم.
 
نفر بعدی...
 
او هم پاسخ داد.
 
برای بقیه، از معاون بهره‌برداری خواستم با بی‌سیم، همه گروه‌های اتفاقات را فراخوانی کند.
 
دقایقی بعد، خبر رسید که همه نیروها از ساختمان خارج شده‌اند.
 
آن لحظه، بیش از هر زمان دیگری فهمیدم که گاهی یک تصمیم، فقط یک تصمیم نیست.
 
گاهی، همان تصمیم، مرز میان زندگی و مرگ ده‌ها انسان است.
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در فارسی بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.