دوشنبه ۱۸ اسفند ۱۴۰۴ همراه با مدیر عامل

خاطرات یک مدیر برق از مخاطرات و مواجهات جنگ‌رمضان

دوشنبه ۱۸ اسفند ۱۴۰۴ همراه با مدیر عامل

۱ بازديد
مدیرعامل پشت نرده‌ها
 
دوشنبه ۱۸/۱۲/۱۴۰۴
 
ساعت از نیمه‌شب گذشته بود که برنامه‌ریزی برای برقدار کردن شبکه پایگاه دریایی انجام شد. می‌دانستیم این مأموریت باید هرچه زودتر به نتیجه برسد و تأخیر در آن، مشکلات زیادی به دنبال خواهد داشت.
 
صبح، ساعت ۷:۱۵، نیروهای شیفت اتفاقات و تعمیرات را به همراه دو تکنسین و بهره‌بردار جمع کردیم و به سمت مقابل ساختمان اداره حرکت کردیم. مأموریت آن روز، اصلاح شبکه‌ای بود که بر اثر انفجار، از هم گسیخته و پاره شده بود.
 
سه نفر از نیروهای بالارو، از سه پایه پانزده‌متری بالا رفتند. از پایین، هادی‌ها را آماده کرده بودیم و آنها یکی‌یکی سیم‌ها را بالا می‌کشیدند تا عملیات جمپر و اصلاح شبکه انجام شود.
 
حدود ساعت ۸:۱۵، مهندس حشمتی، مدیرعامل، نیز به محل آمد و از نزدیک روند عملیات را دنبال کرد.
 
با وجود آنکه همه مشغول کار بودیم، استرس لحظه‌ای رهایمان نمی‌کرد. هر چند ثانیه یک‌بار ناخودآگاه به آسمان گوش می‌دادم. تمام حواسم به این بود که اگر کوچک‌ترین صدایی از هواپیما شنیده شد، قبل از هر چیز، نیروها را از روی پایه‌ها پایین بیاورم و همه را از محل دور کنم.
 
در میان عملیات، نگاهی به ساختمان اداره انداختم.
 
آثار انفجار، بیش از قبل خودنمایی می‌کرد.
 
دو میله از نرده‌های جلوی اداره، بر اثر شدت موج انفجار، از محل جوش جدا شده و لق شده بودند. ترکش بزرگی دیوار زیر نرده‌ها را سوراخ کرده بود؛ آن‌قدر که یک نفر می‌توانست از آن عبور کند. قطعه سنگ بزرگی نیز بخشی از نمای ساختمان را تخریب کرده بود.
 
من، مهندس حشمتی و یکی از پرسنل کادر نیروی دریایی، کنار هم ایستاده بودیم و بر کار نیروها نظارت می‌کردیم.
 
ساعت از ده گذشته بود و عملیات رو به پایان بود.
 
دو گروه از نیروها از روی پایه پایین آمده بودند و وسایل را جمع می‌کردند. تنها یک گروه دیگر روی آخرین پایه مشغول کار بود.
 
ساعت حدود ۱۰:۳۰، آن گروه نیز کار خود را به پایان رساند.
 
درست همان لحظه، صدای هواپیما به گوش رسید.
 
برای ما، دیگر همان ضرب‌المثل قدیمی مصداق پیدا کرده بود؛ مارگزیده از ریسمان سیاه و سفید می‌ترسد.
 
بی‌اختیار با تمام توان فریاد زدم:
 
«هواپیما... هواپیما...»
 
همه چیز در چند ثانیه به هم ریخت.
 
هر کس هر وسیله‌ای را که دستش بود، همان‌طور داخل خودروها انداخت. کسی فرصت مرتب کردن تجهیزات را نداشت. فقط باید از محل دور می‌شدیم.
 
من نیز سریع سوار موتور شدم و پس از حرکت اولین خودرو، به راه افتادم.
 
در حال دور شدن از اداره، بچه‌ها را می‌دیدم که یکی پس از دیگری سوار خودروهایشان می‌شدند. میثم و حسین، که خودرویشان را کمی دورتر پارک کرده بودند، با تمام توان به سمت آن می‌دویدند.
 
با خودم گفتم: «خدا را شکر... همه در حال خارج شدن هستند.»
 
اما ناگهان چیزی به ذهنم رسید.
 
مدیرعامل...
 
هرچه اطراف را نگاه کردم، اثری از مهندس حشمتی و آن نیروی کادر نیروی دریایی ندیدم.
 
همان‌جا، پیش از پیچ مقابل اداره، موتور را متوقف کردم و با مدیرعامل تماس گرفتم.
 
گفتم:
 
«مهندس، کجایی؟»
 
گفت:
 
«داخل اداره.»
 
گفتم:
 
«بیا بیرون.»
 
با آرامش جواب داد:
 
«شما برو.»
 
گفتم:
 
«نه، می‌آیم دنبالت.»
 
موتور را برگرداندم و دوباره به سمت اداره رفتم.
 
وقتی رسیدم، دیدم پشت نرده‌های ورودی ایستاده است.
 
فریاد زدم:
 
«بیا بیرون!»
 
گفت:
 
«در قفل است!»
 
بچه‌ها، بی‌خبر از اینکه مدیرعامل هنوز داخل محوطه اداره است، هنگام خروج، درِ ورودی را با زنجیر قفل کرده بودند و او پشت نرده‌ها مانده بود.
 
از شدت عجله، چشمم به همان دو نرده‌ای افتاد که جوششان بر اثر انفجار ضعیف شده بود.
 
مهندس می‌خواست از سوراخ ایجادشده در دیوار زیر نرده‌ها بیرون بیاید.
 
گفتم:
 
«نه، از آنجا نیا. ممکن است لباست گیر کند یا زخمی شوی.»
 
با دو سه فشار، همان دو نرده لق را از جا کندم.
 
در همان حال، مهندس حشمتی با نگرانی می‌گفت:
 
«نرده‌ها را جدا نکن... حیف است!»
 
اما آن لحظه، حفظ جان آدم‌ها مهم‌تر از هر چیز دیگری بود.
 
چند ثانیه بعد، مهندس حشمتی و آن نیروی کادر از محوطه خارج شدند.
 
در همان هنگام، یکی از خودروهای اتفاقات که از آن سوی خیابان در حال دور شدن بود، ناگهان توقف کرد. راننده از پشت فرمان فریاد زد:
 
«چرا برگشتی؟»
 
از روی موتور، با صدای بلند فقط یک کلمه گفتم:
 
«حشمت... حشمت...»
 
قاسم بود.
 
همین که فهمید مدیرعامل هنوز در محل مانده است، دو دستش را روی سرش گذاشت و بی‌درنگ خودرو را به سمت ما برگرداند.
 
خودش را به مهندس حشمتی رساند، او را سوار خودرو کرد و به همراه نیروی کادر، به سمت انبار نزدیک اداره حرکت کردند تا هرچه سریع‌تر از منطقه دور شوند.
 
وقتی مطمئن شدم همه از محل خارج شده‌اند، تازه نفسی به آسودگی کشیدم.
 
آن بار، خوشبختانه اتفاقی نیفتاد.
 
اما حدود دو ساعت بعد، وقتی دوباره صدای هواپیما در آسمان پیچید، این بار صدای اصابت موشک نیز به گوش رسید...
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در فارسی بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.