سه شنبه ۱۳ مرداد ۰۵ | ۰۰:۱۷ ۱ بازديد
پختگی در میدان حادثه
چهارشنبه ۱۱/۱/۱۴۰۵
پس از گذشت بیش از یک ماه از آغاز جنگ، دیگر بسیاری از چیزها برای ما تغییر کرده بود.
آن روز، هواشناسی میدان غدیر نیز هدف حمله قرار گرفت. در اثر این حمله، خط پایانه قطع شد و خیلی زود تماسهای متعددی برای اصلاح و بازگرداندن برق آن منطقه برقرار شد.
اما این بار، شرایط ما با روزهای اول تفاوت داشت.
من و بچهها دیگر همان نیروهای روزهای ابتدایی نبودیم که با شنیدن صدای انفجار، برای اولین بار با حجم حادثه مواجه میشدیم. تجربه روزهای گذشته، ما را پختهتر کرده بود. هم از نظر فنی آمادهتر بودیم و هم از نظر روحی.
با آرامش به تماسها پاسخ میدادیم.
میگفتیم:
«درست میشود، نگران نباشید.»
همین جمله ساده، برای خودمان هم نوعی اطمینان بود؛ اطمینانی که از دل دهها عملیات سخت، شبهای پراضطراب و مواجهه با خرابیهای مختلف به دست آمده بود.
حتی نکته جالب این بود که معاون بهرهبرداری دیگر مانند روزهای اول تماس نگرفت؛ نه با من و نه با میثم.
شاید او هم میدانست که بچههای اتفاقات، دیگر مسیر خودشان را پیدا کردهاند و بدون نیاز به پیگیری لحظهبهلحظه، مأموریت را انجام خواهند داد.
گروههای اتفاقات به نزدیکی محل رفتند، اما نه درست کنار حادثه.
تجربه به ما آموخته بود که باید فاصلهای را حفظ کنیم؛ فاصلهای که برای نیروهای ما محدوده امن محسوب میشد، اما در عین حال آنقدر نزدیک بود که اگر شرایط اجازه داد، بتوانیم سریع وارد عمل شویم.
بعد از سیویک روز جنگ، به نظر میرسید بچههای ما دیگر فقط نیروی اتفاقات نبودند؛ آنها مردانی بودند که در میدان حادثه، تجربه اندوخته بودند و دل و جرأت بیشتری پیدا کرده بودند.
ابتدا مثل همیشه، ایمنی را در اولویت قرار دادیم.
شبکه آسیبدیده را ایمن کردیم و از محل فاصله گرفتیم.
صبر کردیم تا شرایط کمی آرامتر شود.
حدود ساعت ۱۹:۴۰ دوباره به محل بازگشتیم؛ چرا که تجربه حملات قبلی نشان داده بود گاهی پس از اولین اصابت، هواپیماها برای حمله دوباره به همان محدوده بازمیگردند.
بعد از اطمینان نسبی از شرایط، عملیات اصلاح آغاز شد.
اما این بار هم شرایط مانند روزهای عادی نبود.
شبکه بر اثر موج انفجار، پیچ خورده و درهم ریخته بود. امکان استفاده از بالابر وجود نداشت. مجبور شدیم مانند بسیاری از روزهای قبل، با همان روشهای ساده اما مؤثر کار کنیم.
با چوب پرچ و با استفاده از سقف کابین خودرو اتفاقات، خودمان را به محل کار رساندیم و شبکه آسیبدیده را آزاد کردیم.
پس از اصلاح، بخش بیبرق شده دوباره برقدار شد.
مأموریت انجام شده بود.
و دوباره باید از محل دور میشدیم.
اما این بار، آنچه بیش از خود عملیات در ذهنم ماند، تصویری بود که از دور از محل حادثه دیده میشد...
محلی که وقتی از فاصلهای به آن نگاه میکردی، داستانی متفاوت از یک خرابی ساده را روایت میکرد.اما چه محلی...
محلی که وقتی از دور به آن نگاه میکردی، تنها یک نقطه آسیبدیده در یک عملیات نظامی نبود.
برای بسیاری از مردم بوشهر، آنجا فقط یک ساختمان یا یک تأسیسات هواشناسی نبود. آن گنبد سفید و گرد که سالها در میدان غدیر خودنمایی میکرد، بخشی از تصویر شهر بود؛ نشانهای آشنا برای کسانی که وارد بوشهر میشدند و یا از شهر خارج میشدند.
برای خیلیها، دیدن آن یعنی «رسیدن به بوشهر».
سالها مردم آن را دیده بودند؛ مسافری که از جاده وارد شهر میشد، ناخودآگاه چشمش به آن میافتاد و میدانست به شهر نزدیک شده است. برای مردم شهر، آن سازه بخشی از خاطرات روزمره بود؛ بخشی از منظرهای که شاید هیچوقت به چشم یک اثر مهم دیده نمیشد، اما نبودنش یا زخمی شدنش، چیزی از خاطره شهر کم میکرد.
حالا همان نشانه آشنا، زیر فشار جنگ ویران شده بود.
وقتی از فاصلهای به آن نگاه میکردی، فقط خرابی یک شبکه برق یا یک تأسیسات فنی را نمیدیدی؛ انگار بخشی از چهره آشنای شهر زخمی شده بود.
جنگ فقط دیوارها، سیمها و تجهیزات را هدف نمیگیرد؛ گاهی به نشانههایی آسیب میزند که سالها با زندگی مردم عجین شدهاند.
و ما، در میان همان خرابیها، دوباره آمده بودیم تا برق را برگردانیم؛ شاید بتوانیم بخشی از همان زندگی عادی را که جنگ از شهر گرفته بود، دوباره به مردم بازگردانیم.
- ۰ ۰
- ۰ نظر
هواشناسی میدان غدیر