روایت مردانی که زیر آتش، چراغ شهر را روشن نگه داشتند

خاطرات یک مدیر برق از مخاطرات و مواجهات جنگ‌رمضان

هواشناسی میدان غدیر

۱ بازديد
پختگی در میدان حادثه
 
چهارشنبه ۱۱/۱/۱۴۰۵
 
پس از گذشت بیش از یک ماه از آغاز جنگ، دیگر بسیاری از چیزها برای ما تغییر کرده بود.
 
آن روز، هواشناسی میدان غدیر نیز هدف حمله قرار گرفت. در اثر این حمله، خط پایانه قطع شد و خیلی زود تماس‌های متعددی برای اصلاح و بازگرداندن برق آن منطقه برقرار شد.
 
اما این بار، شرایط ما با روزهای اول تفاوت داشت.
 
من و بچه‌ها دیگر همان نیروهای روزهای ابتدایی نبودیم که با شنیدن صدای انفجار، برای اولین بار با حجم حادثه مواجه می‌شدیم. تجربه روزهای گذشته، ما را پخته‌تر کرده بود. هم از نظر فنی آماده‌تر بودیم و هم از نظر روحی.
 
با آرامش به تماس‌ها پاسخ می‌دادیم.
 
می‌گفتیم:
 
«درست می‌شود، نگران نباشید.»
 
همین جمله ساده، برای خودمان هم نوعی اطمینان بود؛ اطمینانی که از دل ده‌ها عملیات سخت، شب‌های پراضطراب و مواجهه با خرابی‌های مختلف به دست آمده بود.
 
حتی نکته جالب این بود که معاون بهره‌برداری دیگر مانند روزهای اول تماس نگرفت؛ نه با من و نه با میثم.
 
شاید او هم می‌دانست که بچه‌های اتفاقات، دیگر مسیر خودشان را پیدا کرده‌اند و بدون نیاز به پیگیری لحظه‌به‌لحظه، مأموریت را انجام خواهند داد.
 
گروه‌های اتفاقات به نزدیکی محل رفتند، اما نه درست کنار حادثه.
 
تجربه به ما آموخته بود که باید فاصله‌ای را حفظ کنیم؛ فاصله‌ای که برای نیروهای ما محدوده امن محسوب می‌شد، اما در عین حال آن‌قدر نزدیک بود که اگر شرایط اجازه داد، بتوانیم سریع وارد عمل شویم.
 
بعد از سی‌ویک روز جنگ، به نظر می‌رسید بچه‌های ما دیگر فقط نیروی اتفاقات نبودند؛ آنها مردانی بودند که در میدان حادثه، تجربه اندوخته بودند و دل و جرأت بیشتری پیدا کرده بودند.
 
ابتدا مثل همیشه، ایمنی را در اولویت قرار دادیم.
 
شبکه آسیب‌دیده را ایمن کردیم و از محل فاصله گرفتیم.
 
صبر کردیم تا شرایط کمی آرام‌تر شود.
 
حدود ساعت ۱۹:۴۰ دوباره به محل بازگشتیم؛ چرا که تجربه حملات قبلی نشان داده بود گاهی پس از اولین اصابت، هواپیماها برای حمله دوباره به همان محدوده بازمی‌گردند.
 
بعد از اطمینان نسبی از شرایط، عملیات اصلاح آغاز شد.
 
اما این بار هم شرایط مانند روزهای عادی نبود.
 
شبکه بر اثر موج انفجار، پیچ خورده و درهم ریخته بود. امکان استفاده از بالابر وجود نداشت. مجبور شدیم مانند بسیاری از روزهای قبل، با همان روش‌های ساده اما مؤثر کار کنیم.
 
با چوب پرچ و با استفاده از سقف کابین خودرو اتفاقات، خودمان را به محل کار رساندیم و شبکه آسیب‌دیده را آزاد کردیم.
 
پس از اصلاح، بخش بی‌برق شده دوباره برقدار شد.
 
مأموریت انجام شده بود.
 
و دوباره باید از محل دور می‌شدیم.
 
اما این بار، آنچه بیش از خود عملیات در ذهنم ماند، تصویری بود که از دور از محل حادثه دیده می‌شد...
 
محلی که وقتی از فاصله‌ای به آن نگاه می‌کردی، داستانی متفاوت از یک خرابی ساده را روایت می‌کرد.اما چه محلی...
 
محلی که وقتی از دور به آن نگاه می‌کردی، تنها یک نقطه آسیب‌دیده در یک عملیات نظامی نبود.
 
برای بسیاری از مردم بوشهر، آنجا فقط یک ساختمان یا یک تأسیسات هواشناسی نبود. آن گنبد سفید و گرد که سال‌ها در میدان غدیر خودنمایی می‌کرد، بخشی از تصویر شهر بود؛ نشانه‌ای آشنا برای کسانی که وارد بوشهر می‌شدند و یا از شهر خارج می‌شدند.
 
برای خیلی‌ها، دیدن آن یعنی «رسیدن به بوشهر».
 
سال‌ها مردم آن را دیده بودند؛ مسافری که از جاده وارد شهر می‌شد، ناخودآگاه چشمش به آن می‌افتاد و می‌دانست به شهر نزدیک شده است. برای مردم شهر، آن سازه بخشی از خاطرات روزمره بود؛ بخشی از منظره‌ای که شاید هیچ‌وقت به چشم یک اثر مهم دیده نمی‌شد، اما نبودنش یا زخمی شدنش، چیزی از خاطره شهر کم می‌کرد.
 
حالا همان نشانه آشنا، زیر فشار جنگ ویران شده بود.
 
وقتی از فاصله‌ای به آن نگاه می‌کردی، فقط خرابی یک شبکه برق یا یک تأسیسات فنی را نمی‌دیدی؛ انگار بخشی از چهره آشنای شهر زخمی شده بود.
 
جنگ فقط دیوارها، سیم‌ها و تجهیزات را هدف نمی‌گیرد؛ گاهی به نشانه‌هایی آسیب می‌زند که سال‌ها با زندگی مردم عجین شده‌اند.
 
و ما، در میان همان خرابی‌ها، دوباره آمده بودیم تا برق را برگردانیم؛ شاید بتوانیم بخشی از همان زندگی عادی را که جنگ از شهر گرفته بود، دوباره به مردم بازگردانیم.

دوشنبه ۹ فروردین ۱۴۰۵

۰ بازديد
 شب مهتابی؛ عملیات در دل پایگاه
 
دوشنبه ۹/۱/۱۴۰۵
 
عصر هشتم فروردین، دوباره پایگاه هوایی هدف حمله قرار گرفت.
 
بخشی از شبکه‌های داخلی پایگاه آسیب دید. این بار، علاوه بر بخش‌هایی از تأسیسات، ژنراتورها و موتورخانه نیز مورد اصابت قرار گرفته بودند. نکته تلخ ماجرا این بود که بسیاری از این تجهیزات، پیش از آن از مدار خارج شده بودند، اما باز هم هدف حمله قرار گرفتند.
 
گویی نگرانی دشمن نه از تجهیزات خاموش، بلکه از توان و اراده‌ای بود که پشت آنها قرار داشت؛ از همان انسان‌هایی که بارها نشان داده بودند می‌توانند خرابی‌ها را دوباره به مدار بازگردانند.
 
ترس از اینکه مهندسان و نیروهای فنی این سرزمین، بار دیگر این تأسیسات را احیا کنند، باعث شده بود حتی تجهیزات از کار افتاده نیز از حمله در امان نمانند.
 
از شب قبل، تماس‌ها و هماهنگی‌های لازم انجام شده بود. باید برای ساعت دو بامداد وارد پایگاه می‌شدیم تا عملیات اصلاح بخشی از شبکه داخلی و برقدار کردن نقاط مشخص‌شده انجام شود.
 
اما تجربه روزهای گذشته، احتیاط را به بخشی از کار ما تبدیل کرده بود.
 
دیگر هیچ عملیاتی بدون در نظر گرفتن احتمال حمله دوباره آغاز نمی‌شد. زمان، مسیر ورود، تعداد نیروها و حتی نحوه استقرار تجهیزات، همه باید با دقت بررسی می‌شد.
 
قرار شد من، میثم و بالابر وارد پایگاه شویم و با همکاری نیروهای فنی مستقر در آنجا، اصلاح شبکه داخلی را انجام دهیم.
 
پس از اطمینان نسبی از آرام بودن شرایط، حرکت کردیم.
 
در آن روزها، «کلیر بودن آسمان» معنای خاص خودش را داشت. نه سامانه‌ای وجود داشت که به ما اطمینان کامل بدهد و نه آرامشی واقعی در کار بود. فقط با چشم به آسمان نگاه می‌کردیم و با گوش، صدای اطراف را می‌سنجیدیم؛ هر صدای غیرعادی می‌توانست نشانه‌ای برای توقف عملیات باشد.
 
خودمان را به محل رساندیم.
 
از ساعت ۱۲ شب تا حدود ساعت ۲ بامداد، عملیات اصلاح شبکه آغاز شد.
 
یک دستگاه بالابر، دو دستگاه موتور و نیروهای فنی پایگاه، تیمی را تشکیل داده بودند که در سکوت شب مشغول بازگرداندن دوباره برق به بخش‌های آسیب‌دیده بودند.
 
اما شرایط اجازه نمی‌داد مانند روزهای عادی کار کنیم.
 
چراغ بالابر را مجبور بودیم خاموش کنیم تا کمترین جلب توجه را داشته باشیم. تاریکی، کار را سخت‌تر می‌کرد؛ اما در همان شب، خداوند کمکمان کرد و نور نیمه‌مهتاب، اندکی از سختی کار کم کرد.
 
در سکوت شب، میان سایه‌های تجهیزات و سازه‌های پایگاه، کار را ادامه دادیم.
 
طبق روال همیشگی، نخست شبکه آسیب‌دیده را از شبکه سالم ایزوله کردیم تا هم ایمنی نیروها حفظ شود و هم از گسترش مشکل جلوگیری کنیم.
 
پس از اطمینان از شرایط، نسبت به ایجاد یک نقطه مانوری به اصطلاح T اقدام کردیم تا امکان برقدار کردن بخش سالم شبکه پایگاه فراهم شود.
 
آن شب نیز مانند بسیاری از شب‌های گذشته، ترکیبی از دانش فنی، تجربه، احتیاط و توکل بود.
 
ما فقط سیم و تجهیزات را اصلاح نمی‌کردیم؛ در واقع تلاش می‌کردیم زندگی عادی در بخشی از یک مجموعه حیاتی، دوباره جریان پیدا کند.

سه شنبه ۲۶ اسفند انتظار در سایه تهدید

۰ بازديد
انتظار در سایه تهدید
 
سه‌شنبه ۲۶/۱۲/۱۴۰۴
 
هفده روز از آغاز حملات گذشته بود.
 
در این هفده روز، بسیاری از معادلات کاری ما تغییر کرده بود. دیگر برنامه‌ریزی‌ها تنها برای رفع خاموشی یا اصلاح شبکه نبود؛ باید برای اتفاقاتی آماده می‌شدیم که هنوز رخ نداده بودند. جنگ به ما یاد داده بود که در کنار رفع خسارت‌های امروز، باید از همین امروز برای خسارت‌های فردا نیز آماده باشیم.
 
گزارش‌ها و تهدیدها نشان می‌داد که احتمال هدف قرار گرفتن مراکز حساس انرژی، به‌ویژه نیروگاه‌های برق، وجود دارد. اگر چنین اتفاقی رخ می‌داد، دیگر موضوع تنها یک خط یا یک فیدر آسیب‌دیده نبود؛ ممکن بود بخشی از تأسیسات حیاتی از مدار خارج شوند و در آن شرایط، هر دقیقه تأخیر، بر زندگی هزاران نفر اثر بگذارد.
 
به همین دلیل، تصمیم گرفتیم همه ژنراتورهای قابل حمل را بازبینی و آماده بهره‌برداری کنیم.
 
شاید در روزهای عادی، اورهال یک ژنراتور تنها یک برنامه تعمیراتی محسوب می‌شد؛ اما آن روزها، هر ژنراتور سالم، می‌توانست در لحظه بحران، برق یک مرکز حیاتی، یک ایستگاه پمپاژ آب، یک مرکز درمانی یا بخشی از شبکه را تأمین کند. دیگر به این تجهیزات، فقط به چشم یک دستگاه مکانیکی نگاه نمی‌کردیم؛ آنها بخشی از پدافند خدمت‌رسانی بودند.
 
کار را با بازبینی کامل تجهیزات آغاز کردیم. سطح روغن، سیستم خنک‌کننده، باتری‌های استارت، کابل‌های خروجی، تابلوهای توزیع و آماده‌به‌کاری دستگاه‌ها، یک‌به‌یک کنترل می‌شدند. هیچ‌کس نمی‌خواست در لحظه‌ای که به یک ژنراتور نیاز پیدا می‌کنیم، نقص کوچکی مانع راه‌اندازی آن شود.
 
فضای محل استقرار ژنراتورها، با روزهای عادی تفاوت داشت.
 
همه مشغول کار بودند، اما سکوتی عجیب میان جمع حاکم بود. هر کس درگیر کار خود بود، اما گوش‌ها بیش از آنکه صدای موتور یا ابزار را دنبال کنند، به آسمان سپرده شده بودند.
 
در همان ساعاتی که مشغول اورهال تجهیزات بودیم، چندین بار صدای انفجار، از دور و نزدیک، شنیده شد.
 
هر بار، دست‌ها برای چند لحظه از کار می‌ایستاد.
 
همه بی‌اختیار سر بلند می‌کردند.
 
کسی چیزی نمی‌گفت.
 
فقط چند ثانیه به صداها گوش می‌دادیم؛ شاید بتوانیم تشخیص دهیم انفجار دور است یا نزدیک، شاید حمله تمام شده باشد یا شاید هنوز ادامه داشته باشد.
 
این سکوت‌های کوتاه، از خود انفجارها هم سنگین‌تر بود.
 
چند لحظه بعد، دوباره هر کس آچار یا ابزارش را برمی‌داشت و کار را ادامه می‌داد؛ انگار همه پذیرفته بودیم که اگر قرار است خدمت‌رسانی ادامه پیدا کند، نباید منتظر آرام شدن کامل اوضاع بمانیم.
 
در آن روزها، استرس دیگر یک احساس زودگذر نبود؛ بخشی از محیط کار ما شده بود. با آن کار می‌کردیم، تصمیم می‌گرفتیم و مأموریت‌ها را پیش می‌بردیم.
 
هفده روز از آغاز جنگ گذشته بود و ما نیز، هم‌پای آن، یاد گرفته بودیم که برای پایداری شبکه، تنها به دانش فنی نیاز نیست؛ باید اعصاب، صبر و روحیه‌ای داشت که زیر صدای انفجار نیز بتواند وظیفه خود را انجام دهد.

چهارشنبه ۳۰ اسفند تاکتیک در میدان خدمت

۰ بازديد
 تاکتیک در میدان خدمت
 
چهارشنبه ۲۰/۱۲/۱۴۰۴
 
این بار نوبت اصلاح شبکه مقابل نیروگاه گازی بود.
 
با تجربه‌ای که طی روزهای گذشته به دست آورده بودیم، دیگر می‌دانستیم برای هر عملیات، تنها دانش فنی کافی نیست؛ باید زمان اجرای کار را نیز با شرایط جنگ هماهنگ می‌کردیم.
 
پس از بررسی حملات روزهای گذشته، به این نتیجه رسیدیم که دو بازه زمانی، نسبت به ساعات دیگر، آرام‌تر است؛ یکی ساعت ۸ صبح و دیگری حدود ساعت ۹ شب. البته این آرامش نسبی بود و هیچ تضمینی وجود نداشت. هر لحظه ممکن بود هواپیمایی ظاهر شود یا موشکی فرود آید، اما در مقایسه با ساعات دیگر، احتمال حمله کمتر بود.
 
بر همین اساس، برنامه عملیات در دو شیفت صبح و شب تنظیم شد.
 
گروه‌ها را تقسیم کردیم و نیروهای باتجربه را برای هر دو شیفت در نظر گرفتیم. لازم بود بهترین نفرات، به‌ویژه در عملیات شبانه، حضور داشته باشند؛ جایی که سرعت عمل، تجربه و تصمیم‌گیری، بیش از هر زمان دیگری اهمیت داشت.
 
عباس غلامی، کوروش و مهدی برای عملیات شب آماده شدند و کوروش، جواد و دیگر همکاران نیز مسئولیت عملیات صبح را بر عهده گرفتند؛ عملیاتی که به دلیل روشنایی روز، آزادی عمل بیشتری داشت.
 
کار از ساعت ۸ صبح آغاز شد و تا حدود ساعت ۱۱ ادامه یافت.
 
در این مدت، بخش باقی‌مانده شبکه اصلاح و برقدار شد و نخستین مرحله عملیات با موفقیت به پایان رسید.
 
اما مأموریت اصلی، هنوز باقی مانده بود.
 
شب که فرا رسید، همان اضطراب همیشگی دوباره بر همه ما سایه انداخت.
 
هیچ‌کس نمی‌توانست پیش‌بینی کند که آن شب آرام خواهد بود یا نه. تنها تصمیمی که گرفته بودیم این بود که اگر کوچک‌ترین نشانه‌ای از حمله دیده یا شنیده شد، بی‌درنگ عملیات را متوقف کنیم و همه نیروها محل را ترک کنند.
 
پیش از آغاز کار، شبکه را از هر دو سمت به طور کامل ایزوله کردیم تا اگر مجبور به ترک فوری محل شدیم، هیچ خطری متوجه شبکه یا نیروها نباشد.
 
پس از انجام مانورهای لازم و اطمینان از ایمنی، عملیات روی بخشی از شبکه آغاز شد که از نقاط برقدار فاصله داشت.
 
ساعت ۹ شب، همه نیروها در محل حاضر شدند.
 
در همان زمان، مدیر دفتر نظارت بر بهره‌برداری نیز برای اطمینان از رعایت کامل اصول ایمنی، به جمع ما پیوست و در کنار نیروهای عملیاتی قرار گرفت.
 
شرایط جنگ، شیوه کار ما را نیز تغییر داده بود.
 
برای جلوگیری از جلب توجه و احتمال اشتباه گرفتن خودروهای بالابر با تجهیزات نظامی، تصمیم گرفتیم از بالابر استفاده نکنیم.
 
هر کس ابزار مورد نیازش را به کمربند کار بست. چوب پرچ را بر دوش گرفتند و تجهیزات را با خود حمل کردند.
 
دیدن آن صحنه، مرا به یاد روزهای دفاع مقدس می‌انداخت.
 
بی‌هیاهو، با روحیه‌ای مثال‌زدنی و عزمی راسخ، راهی شبکه‌ای شدند که باید دوباره جان می‌گرفت.
 
آن شب، بچه‌ها با تکیه بر تجربه، هماهنگی و توکل به خدا، در کمتر از یک ساعت شبکه آسیب‌دیده را اصلاح کردند و دوباره برق را به مدار بازگرداندند.
 
در آن روزها، هر بار که چراغی روشن می‌شد، پشت آن تنها یک عملیات فنی نبود؛ حاصل شجاعت، تدبیر و ایستادگی مردانی بود که در سکوت، جبهه خدمت‌رسانی را زنده نگه داشته بودند.

دوشنبه ۱۸ اسفند ۱۴۰۴ همراه با مدیر عامل

۰ بازديد
مدیرعامل پشت نرده‌ها
 
دوشنبه ۱۸/۱۲/۱۴۰۴
 
ساعت از نیمه‌شب گذشته بود که برنامه‌ریزی برای برقدار کردن شبکه پایگاه دریایی انجام شد. می‌دانستیم این مأموریت باید هرچه زودتر به نتیجه برسد و تأخیر در آن، مشکلات زیادی به دنبال خواهد داشت.
 
صبح، ساعت ۷:۱۵، نیروهای شیفت اتفاقات و تعمیرات را به همراه دو تکنسین و بهره‌بردار جمع کردیم و به سمت مقابل ساختمان اداره حرکت کردیم. مأموریت آن روز، اصلاح شبکه‌ای بود که بر اثر انفجار، از هم گسیخته و پاره شده بود.
 
سه نفر از نیروهای بالارو، از سه پایه پانزده‌متری بالا رفتند. از پایین، هادی‌ها را آماده کرده بودیم و آنها یکی‌یکی سیم‌ها را بالا می‌کشیدند تا عملیات جمپر و اصلاح شبکه انجام شود.
 
حدود ساعت ۸:۱۵، مهندس حشمتی، مدیرعامل، نیز به محل آمد و از نزدیک روند عملیات را دنبال کرد.
 
با وجود آنکه همه مشغول کار بودیم، استرس لحظه‌ای رهایمان نمی‌کرد. هر چند ثانیه یک‌بار ناخودآگاه به آسمان گوش می‌دادم. تمام حواسم به این بود که اگر کوچک‌ترین صدایی از هواپیما شنیده شد، قبل از هر چیز، نیروها را از روی پایه‌ها پایین بیاورم و همه را از محل دور کنم.
 
در میان عملیات، نگاهی به ساختمان اداره انداختم.
 
آثار انفجار، بیش از قبل خودنمایی می‌کرد.
 
دو میله از نرده‌های جلوی اداره، بر اثر شدت موج انفجار، از محل جوش جدا شده و لق شده بودند. ترکش بزرگی دیوار زیر نرده‌ها را سوراخ کرده بود؛ آن‌قدر که یک نفر می‌توانست از آن عبور کند. قطعه سنگ بزرگی نیز بخشی از نمای ساختمان را تخریب کرده بود.
 
من، مهندس حشمتی و یکی از پرسنل کادر نیروی دریایی، کنار هم ایستاده بودیم و بر کار نیروها نظارت می‌کردیم.
 
ساعت از ده گذشته بود و عملیات رو به پایان بود.
 
دو گروه از نیروها از روی پایه پایین آمده بودند و وسایل را جمع می‌کردند. تنها یک گروه دیگر روی آخرین پایه مشغول کار بود.
 
ساعت حدود ۱۰:۳۰، آن گروه نیز کار خود را به پایان رساند.
 
درست همان لحظه، صدای هواپیما به گوش رسید.
 
برای ما، دیگر همان ضرب‌المثل قدیمی مصداق پیدا کرده بود؛ مارگزیده از ریسمان سیاه و سفید می‌ترسد.
 
بی‌اختیار با تمام توان فریاد زدم:
 
«هواپیما... هواپیما...»
 
همه چیز در چند ثانیه به هم ریخت.
 
هر کس هر وسیله‌ای را که دستش بود، همان‌طور داخل خودروها انداخت. کسی فرصت مرتب کردن تجهیزات را نداشت. فقط باید از محل دور می‌شدیم.
 
من نیز سریع سوار موتور شدم و پس از حرکت اولین خودرو، به راه افتادم.
 
در حال دور شدن از اداره، بچه‌ها را می‌دیدم که یکی پس از دیگری سوار خودروهایشان می‌شدند. میثم و حسین، که خودرویشان را کمی دورتر پارک کرده بودند، با تمام توان به سمت آن می‌دویدند.
 
با خودم گفتم: «خدا را شکر... همه در حال خارج شدن هستند.»
 
اما ناگهان چیزی به ذهنم رسید.
 
مدیرعامل...
 
هرچه اطراف را نگاه کردم، اثری از مهندس حشمتی و آن نیروی کادر نیروی دریایی ندیدم.
 
همان‌جا، پیش از پیچ مقابل اداره، موتور را متوقف کردم و با مدیرعامل تماس گرفتم.
 
گفتم:
 
«مهندس، کجایی؟»
 
گفت:
 
«داخل اداره.»
 
گفتم:
 
«بیا بیرون.»
 
با آرامش جواب داد:
 
«شما برو.»
 
گفتم:
 
«نه، می‌آیم دنبالت.»
 
موتور را برگرداندم و دوباره به سمت اداره رفتم.
 
وقتی رسیدم، دیدم پشت نرده‌های ورودی ایستاده است.
 
فریاد زدم:
 
«بیا بیرون!»
 
گفت:
 
«در قفل است!»
 
بچه‌ها، بی‌خبر از اینکه مدیرعامل هنوز داخل محوطه اداره است، هنگام خروج، درِ ورودی را با زنجیر قفل کرده بودند و او پشت نرده‌ها مانده بود.
 
از شدت عجله، چشمم به همان دو نرده‌ای افتاد که جوششان بر اثر انفجار ضعیف شده بود.
 
مهندس می‌خواست از سوراخ ایجادشده در دیوار زیر نرده‌ها بیرون بیاید.
 
گفتم:
 
«نه، از آنجا نیا. ممکن است لباست گیر کند یا زخمی شوی.»
 
با دو سه فشار، همان دو نرده لق را از جا کندم.
 
در همان حال، مهندس حشمتی با نگرانی می‌گفت:
 
«نرده‌ها را جدا نکن... حیف است!»
 
اما آن لحظه، حفظ جان آدم‌ها مهم‌تر از هر چیز دیگری بود.
 
چند ثانیه بعد، مهندس حشمتی و آن نیروی کادر از محوطه خارج شدند.
 
در همان هنگام، یکی از خودروهای اتفاقات که از آن سوی خیابان در حال دور شدن بود، ناگهان توقف کرد. راننده از پشت فرمان فریاد زد:
 
«چرا برگشتی؟»
 
از روی موتور، با صدای بلند فقط یک کلمه گفتم:
 
«حشمت... حشمت...»
 
قاسم بود.
 
همین که فهمید مدیرعامل هنوز در محل مانده است، دو دستش را روی سرش گذاشت و بی‌درنگ خودرو را به سمت ما برگرداند.
 
خودش را به مهندس حشمتی رساند، او را سوار خودرو کرد و به همراه نیروی کادر، به سمت انبار نزدیک اداره حرکت کردند تا هرچه سریع‌تر از منطقه دور شوند.
 
وقتی مطمئن شدم همه از محل خارج شده‌اند، تازه نفسی به آسودگی کشیدم.
 
آن بار، خوشبختانه اتفاقی نیفتاد.
 
اما حدود دو ساعت بعد، وقتی دوباره صدای هواپیما در آسمان پیچید، این بار صدای اصابت موشک نیز به گوش رسید...

یکشنبه ۱۶ اسفند ۱۴۰۴ ۶ بخش

۰ بازديد
یکشنبه ۱۶/۱۲/۱۴۰۴
بخش اول : بغض یک مدیر
 
اضطراب و دلهره، دوباره از همان ساعات ابتدایی روز همراه من بود. این حس دیگر برایمان غریبه نبود؛ گویی هر روز، پیش از آنکه کارمان را آغاز کنیم، باید سهمی از نگرانی را نیز با خود برمی‌داشتیم.
 
ابتدا به امور جاری اداره رسیدگی کردم و سپس راهی محل استقرار گروه‌های اتفاقات شدم. می‌خواستم از نزدیک حال و هوای بچه‌ها را ببینم. دقایقی کنارشان نشستم، احوالشان را پرسیدم و با آنها خوش و بشی کردم. خستگی در چهره همه پیدا بود، اما عزم و اراده‌شان برای ادامه کار، همچنان پابرجا بود.
 
پس از آن به ساختمان اداره رفتم. از اذان ظهر گذشته بود و نیروهای خدماتی مشغول پاکسازی ساختمان بودند. آوارها را جمع می‌کردند، شیشه‌های شکسته را کنار می‌زدند و میز، صندلی و وسایلی را که احتمال سرقت یا آسیب بیشتر داشت، به محل امنی منتقل می‌کردند. در همان حال، از روند کار آنها فیلم گرفتم تا بخشی از آنچه بر این ساختمان گذشته بود، ثبت شود.
 
در همین هنگام، معاون فرماندار که برای بازدید از خسارت‌های وارد شده به ساختمان اداره آب و تأسیسات آبرسانی آمده بود، سری هم به ما زد. در حین بازدید، یکی از همکاران از داخل اتاقم، زیر‌دستی چرمی میزم را آورد و به دستم داد. زیر‌دستی‌ای که هنوز لایه‌ای از خاک روی آن نشسته بود و اثر برخورد شیشه یا تکه‌ای فلز داغ، برای همیشه بر آن باقی مانده بود.
 
همان لحظه، بغض گلویم را گرفت.
 
آن زیر‌دستی چرمی، فقط یک وسیله اداری نبود. برای من، یادآور سال‌هایی بود که برای ساختن و سرپا نگه داشتن این اداره سپری شده بود. هر آجر این ساختمان، هر دیوار و هر اتاقش، حاصل زحمت کارگران، تلاش همکاران و شبانه‌روز دویدن مدیران و کارکنانی بود که تنها دغدغه‌شان پایداری شبکه برق و خدمت به مردم بود.
 
اکنون همان ساختمان، به بنایی شبیه ساختمانی بمباران‌شده تبدیل شده بود؛ دیوارهای زخمی، پنجره‌های شکسته و اتاق‌هایی که دیگر شباهتی به محل کار چند روز قبل نداشتند.
 
چند لحظه‌ای سکوت کردم. اجازه ندادم کسی متوجه حال درونم شود. خودم را جمع و جور کردم، با معاون فرماندار خداحافظی کردم و دوباره نزد نیروهای خدماتی رفتم.
 
پیش از آنکه محل را ترک کنم، تجربه چند روز گذشته را با آنها در میان گذاشتم. به آنها تأکید کردم که با توجه به الگوی حملات، احتمال حمله هوایی در ساعات بعدازظهر وجود دارد و بهتر است پس از پایان کار، هرچه زودتر ساختمان را ترک کنند.
 
همگی با اطمینان گفتند: «چشم.»
 
من هم با همین خیال که ساعتی دیگر محل را ترک خواهند کرد، از اداره خارج شدم؛ بی‌خبر از آنکه تنها چند ساعت بعد، حادثه‌ای دیگر در انتظار همه ماست.

بخش دوم: انفجار دوم
 
از اداره خارج شدم، با این اطمینان که نیروهای خدماتی نیز طبق توصیه‌ای که کرده بودم، ساعتی بعد ساختمان را ترک خواهند کرد.
 
خستگی چند روز گذشته امانم را بریده بود. به خانه رفتم تا اندکی استراحت کنم. هنوز خواب عمیقی به چشمم نیامده بود که ناگهان صدای انفجاری مهیب، خانه را به لرزه انداخت. موج انفجار چنان شدید بود که از جا پریدم. هنوز گیج بودم که انفجار دوم نیز به گوش رسید.
 
بی‌اختیار خودم را به پشت‌بام رساندم.
 
هنوز دود ناشی از انفجار در حال بالا رفتن بود. با دیدن آن ستون عظیم دود، قلبم فرو ریخت. رنگ و شکل دود برایم آشنا بود؛ همان دودی که پس از انفجار قبلی دیده بودم. این بار نیز از همان حوالی، نزدیک ساختمان اداره، به آسمان بلند می‌شد.
 
اولین فکری که به ذهنم رسید، نیروهای خدماتی بودند.
 
گوشی تلفن را برداشتم و یکی‌یکی با بچه‌ها تماس گرفتم. هیچ‌کس جواب نمی‌داد. هر بار که زنگ می‌خورد و پاسخی نمی‌شنیدم، اضطرابم بیشتر می‌شد. هزار فکر از ذهنم می‌گذشت.
 
تا اینکه بالاخره یکی از تماس‌ها برقرار شد.
 
جواد، موسی زنگویی.
 
وقتی با صدایی لرزان و هراسان گفت: «ما خوبیم»، نفسی از سر آسودگی کشیدم؛ اما این آسودگی کامل نبود. با خودم فکر می‌کردم اگر او سالم است، پس نکند اتفاقی برای یکی دیگر از بچه‌ها افتاده باشد.
 
دیگر جای درنگ نبود.
 
به سمت اداره حرکت کردم، اما هرچه جلوتر می‌رفتم، مسیرها بیشتر بسته می‌شدند. دوباره همان صحنه تکرار شده بود؛ درست مانند روز انفجار قبلی. راه‌های منتهی به محل حادثه مسدود شده بود و نیروهای امدادی و انتظامی در محل حضور داشتند.
 
وقتی خودم را به نزدیکی ساختمان رساندم، حجم خسارت از آنچه تصور می‌کردم بیشتر بود.
 
ساختمان اداره دوباره آسیب دیده بود. شبکه برق مقابل اداره و حتی بخش‌هایی از شبکه تا حوالی میدان حر از هم گسیخته بود. یکی از صحنه‌هایی که هرگز از خاطرم نخواهد رفت، قطعه بزرگی از بتن بود که بر اثر شدت انفجار، نزدیک به دو کیلومتر پرتاب شده و درست روی شبکه ورتیکال دومداره سقوط کرده بود. همان قطعه بتن، سه رشته هادی روکش‌دار یک مدار را از وسط پاره کرده و روی زمین انداخته بود.
 
تأسیسات آبرسانی بار دیگر از مدار خارج شده بودند. هنوز فرصت تعمیر ژنراتورهایشان را پیدا نکرده بودند و دوباره چشم امیدشان به برق شبکه بود.
 
در چند دقیقه، ده‌ها دغدغه به ذهنم هجوم آورد.
 
برقدار کردن دوباره تأسیسات آبرسانی...
 
رفع خطر نقاط بی‌برق...
 
ایمن‌سازی شبکه‌های آسیب‌دیده...
 
دود و غباری که همه جا را فرا گرفته بود...
 
و برنامه‌ریزی برای پایداری موقت شبکه تا رسیدن به اصلاح کامل.
 
همه این فکرها، هم‌زمان در ذهنم می‌چرخید؛ آن هم در حالی که هنوز غبار انفجار در هوا معلق بود و استرس احتمال اصابت دوباره پرتابه، لحظه‌ای رهایم نمی‌کرد.
 
در آن لحظه دیگر فرصتی برای فکر کردن به گذشته نبود.
 
باید شبکه دوباره سرپا می‌شد.

بخش سوم؛ فرماندهان خط مقدم برق
 
در میان دود، غبار و آشفتگی ناشی از انفجار، فرصتی برای سردرگمی وجود نداشت. شبکه باید هرچه سریع‌تر پایدار می‌شد و هر دقیقه تأخیر، می‌توانست خاموشی‌های بیشتری را به مردم تحمیل کند.
 
میثم، طبق روال همیشگی، گروه‌های اتفاقات را در محل تجمع نزدیک میدان حر دور هم جمع کرد. تسلط او بر شبکه، مثال‌زدنی بود. در آن شرایط بحرانی، چهره مصمم او مرا به یاد فرماندهی می‌انداخت که تمام فکر و ذکرش، فتح خاکریز پیش روست. برای او، هر خط بی‌برق، خاکریزی بود که باید دوباره فتح می‌شد و هر کلید و هر مانور، بخشی از نقشه عملیات.
 
در کوتاه‌ترین زمان ممکن، وضعیت شبکه بررسی شد و برنامه بازیابی تنظیم گردید. گروه‌ها از یکدیگر تفکیک شدند تا هر کدام مأموریت مشخصی را بر عهده بگیرند.
 
با توجه به احتمال تکرار حملات، تصمیم گرفتیم نیروها بیش از حد در یک نقطه متمرکز نشوند. برای کاهش خطر، عملیات اصلاح خط مقابل ساختمان مدیریت با تیم‌های موتوری انجام شود تا در صورت شنیدن صدای پرتابه، امکان ترک سریع محل وجود داشته باشد. عملیات بخش‌های دیگر نیز با خودروهای اتفاقات انجام می‌شد.
 
برای هر گروه، یک سرگروه تعیین شد.
 
حسن کشاورز به همراه نیروهای موتوری مأمور شد به سمت ساختمان اداره برود تا خط آسیب‌دیده را از خط سالم ایزوله کند.
 
گروه دیگری به سرپرستی قاسم، برای انجام مانور در سه‌راه تأمین اجتماعی حرکت کرد.
 
من و میثم نیز همراه آنها راه افتادیم.
 
قرار گذاشتیم هر گروه، به محض پایان مأموریت، بدون معطلی از محل دور شود و در نقطه‌ای امن‌تر دوباره یکدیگر را ملاقات کنیم. خیابان پست، محل تجمع بعدی تعیین شد.
 
به سه‌راه تأمین اجتماعی که رسیدیم، ابتدا از برقدار بودن خط سالم و ایزوله شدن خط آسیب‌دیده اطمینان حاصل کردیم. حالا نوبت انجام مانور و وصل تیغه مانوری بود.
 
قاسم و یکی از نیروهای اتفاقات به نام مهدی، زیر پایه رفتند. حسین نیز خودش را به ما رسانده بود و پس از هماهنگی‌های لازم، بخشی از نیروها را به سمت خیابان پست هدایت کرد.
 
در محل، من، میثم، حسین، قاسم و مهدی باقی مانده بودیم.
 
مهدی کمربند ایمنی‌اش را بست و آماده شد تا از پایه بالا برود و تیغه را وصل کند.
 
همه‌چیز برای انجام آخرین مرحله عملیات آماده بود.
 
هیچ‌کدام از ما نمی‌دانستیم که تنها چند ثانیه بعد، یکی از هولناک‌ترین لحظات آن روز رقم خواهد خورد.

بخش چهارم؛ دختر شجاع
 
مهدی کمربند ایمنی‌اش را بست و آماده شد تا برای وصل تیغه مانوری از پایه بالا برود.
 
همین حالا که این خاطره را می‌نویسم، موهای بدنم سیخ می‌شود.
 
ناگهان صدای عبور موشکی به گوش رسید.
 
فرصت هیچ واکنشی نبود.
 
در همان لحظه، انفجاری مهیب درست پشت همان پایه‌ای رخ داد که قرار بود تیغه آن وصل شود. زبانه‌های آتش به آسمان کشیده شد و موج انفجار، همه ما را از جا کند.
 
شدت لرزش، مهدی را روی زمین انداخت. قاسم که درست روی آسفالت و در مسیر عبور خودروها ایستاده بود، بی‌اختیار روی زمین خیز رفت. من، میثم و حسین نیز خودمان را روی زمین خاکی انداختیم.
 
چند ثانیه بعد، انفجار دیگری رخ داد.
 
صدای شکستن شیشه ساختمان‌های اطراف در میان غرش انفجار گم شد.
 
هیچ‌کس نمی‌دانست انفجار بعدی چه زمانی و کجا خواهد بود.
 
هنوز از جا بلند نشده بودیم که چشمم به صحنه‌ای افتاد که هرگز از ذهنم پاک نخواهد شد.
 
در آن سوی خیابان، دختربچه‌ای حدود شش ساله، دست برادر کوچکش را گرفته بود. پسرک بی‌امان گریه می‌کرد، اما دختر، با وجود آنکه خودش هم در دل همان جهنم ایستاده بود، محکم و استوار کنار برادرش مانده بود. کمی آن‌طرف‌تر، مادرشان از شدت ترس روی زمین افتاده بود و توان برخاستن نداشت.
 
دیگر کسی به انفجار بعدی فکر نمی‌کرد.
 
من، میثم، حسین و قاسم، بی‌اختیار به سمت آنها دویدیم.
 
در همان لحظه، زنی دیگر از ساختمان مجاور بیرون آمد. ظاهراً پس از شکستن شیشه‌ها، سراسیمه از ساختمان خارج شده بود.
 
بچه‌ها را در آغوش گرفتیم. با کمک آن خانم، مادرشان را از روی زمین بلند کردیم. هنوز اضطراب در چهره همه موج می‌زد که پدر خانواده، که در حال مسافرکشی بود، خودش را با خودرو به محل رساند.
 
همه را سوار خودرو کردیم.
 
وقتی مطمئن شدیم که از محل دور شده‌اند، تازه نفسی به راحتی کشیدیم.
 
اما تصویری که در ذهنم ماند، نه انفجار بود و نه آتش.
 
آن دختر بود.
 
دختری که شاید بیش از شش سال نداشت، اما در آن لحظه، آن‌چنان محکم کنار برادر کوچکش ایستاده بود که گویی تمام ترس‌هایش را پشت لبخندی پنهان کرده بود تا برادرش کمتر بترسد.
 
آن روز، با خودم فکر کردم که انگار دختران این سرزمین، از کودکی درس دیگری هم می‌آموزند؛ درس پناه بودن برای خانواده.
 
در همان لحظه، صحنه دیگری نیز برایم ماندگار شد.
 
همکارانم، بی‌آنکه به خطر اصابت دوباره موشک فکر کنند، تنها برای نجات دو کودک و مادرشان دویدند.
 
آن دویدن، نه از روی وظیفه اداری بود و نه بخشنامه و دستور.
 
از روی غیرت بود.
 
از همان غیرتی که سال‌هاست مردان و زنان این سرزمین، در سخت‌ترین روزها با خود حمل می‌کنند.
 
در میان همه این اتفاقات، مهدی نیز فرصت را از دست نداد.
 
در همان دقایقی که همه سرگرم کمک به آن خانواده بودند، مأموریتش را به پایان رسانده بود و تیغه را وصل کرده بود.
 
او برای من، یادآور سربازی بود که کافی است فرمانده‌اش تنها اشاره‌ای کند؛ بی‌آنکه به خطر بیندیشد، مأموریت را تا آخرین لحظه دنبال می‌کند و بازمی‌گردد.

بخش پنجم؛ خنده‌ای میان آتش
 
هنوز از هیاهوی انفجار و نجات آن خانواده فاصله نگرفته بودیم که در میان آن همه اضطراب، اتفاقی افتاد که برای دقایقی، لبخند را به لب همه ما آورد.
 
زنی که از ساختمان فرار کرده بود، هنگام خروج هرچه را ضروری می‌دانست با خود برداشته بود. میان آن همه وسایل، یک دبه خیارشور خانگی هم دیده می‌شد.
 
قاسم که ذاتاً شوخ‌طبع بود، با لبخند گفت:
 
«خاله، این خیارشور را چرا با خودت آوردی؟»
 
زن، بی‌آنکه لحظه‌ای مکث کند، جواب داد:
 
«نمی‌دانم... خودم درستش کرده بودم.»
 
همه خندیدیم.
 
در آن شرایط، میان دود، آتش و صدای انفجار، همین جواب ساده کافی بود تا برای چند لحظه، فشار روحی از روی دوش همه برداشته شود.
 
وقتی خواستیم آن خانم را که از ترس روی زمین افتاده بود بلند کنیم، قاسم دبه خیارشور را از او گرفت تا دستش آزاد باشد و بتواند کمکش کند.
 
پس از آنکه همه سوار خودرو شدند و آماده حرکت بودند، آن خانم با نگرانی رو به قاسم گفت:
 
«خیارشور من را هم بده!»
 
این بار خنده بلندتری میان همه پیچید.
 
در دل آن آشوب، همان دبه خیارشور برای صاحبش، به اندازه هر وسیله ارزشمند دیگری اهمیت داشت.
 
بعدها فهمیدیم درِ دبه خوب بسته نبوده و آب خیارشور روی دست قاسم ریخته است. تا مدت‌ها دستش بوی خیارشور می‌داد و هر بار که خودش متوجه بو می‌شد، دوباره می‌خندید و ما هم همراهش می‌خندیدیم.
 
شاید اگر کسی از بیرون به ما نگاه می‌کرد، تعجب می‌کرد که چگونه میان آن همه انفجار، هنوز می‌توان خندید.
 
اما حقیقت این است که همین لبخندهای کوتاه، همان شوخی‌های ساده و همان خنده‌های چندثانیه‌ای، به ما نیرو می‌داد تا دوباره برخیزیم و به کارمان ادامه دهیم.
 
وقتی به خیابان پست رسیدیم، دیگر کسی نمی‌دانست در ساعت‌ها و روزهای آینده چه اتفاقی در انتظارمان خواهد بود.
 
کم‌کم وقت افطار فرا رسید.
 
همگی در خانه قاسم جمع شدیم. سفره افطار، در آن روزها فقط سفره غذا نبود؛ سفره همدلی بود. در همان جمع، نقشه بازیابی دوباره شبکه را مرور کردیم.
 
دو مأموریت، بیش از همه در اولویت قرار داشت.
 
نخست، رفع خطر سیم‌های پاره‌شده میدان حر؛ سیم‌هایی که ممکن بود از شبکه مجاور برقدار شوند و جان هر رهگذری را به خطر بیندازند.
 
دوم، اصلاح شبکه روبه‌روی تأسیسات آبرسانی تا هرچه زودتر برق به تأسیسات بازگردد و آب دوباره در مدار قرار گیرد.
 
برنامه‌ریزی انجام شد.
 
قرار شد یک گروه موتوری برای ایجاد جمپر و اصلاح شبکه اعزام شود و گروه دیگری مسئول رفع خطر سیم‌های پاره باشد.
 
گروه دوم را من، میثم و راننده اتفاقات، موجی، تشکیل می‌دادیم.
 
همه چیز برای آغاز یک عملیات دیگر آماده بود؛ عملیاتی که قرار بود پس از افطار آغاز شود، اما آن شب نیز سرنوشت، برنامه دیگری برای ما تدارک دیده بود.

بخش ششم؛ عملیات در دل شب
 
ساعت به هشت شب نزدیک می‌شد.
 
پس از افطار و انجام هماهنگی‌های لازم، همه در میدان حر جمع شدیم تا گروه‌ها برای انجام مأموریت‌های خود تقسیم شوند. تجهیزات آماده شده بود و هر کس وظیفه‌اش را می‌دانست. قرار بود من، میثم و موجی برای رفع خطر سیم‌های پاره اقدام کنیم و گروه دیگر نیز اصلاح شبکه و ایجاد جمپر را انجام دهد.
 
هنوز مشغول آماده کردن وسایل بودیم که ناگهان صدای پهپاد در آسمان پیچید.
 
چند ثانیه بعد، صدای برخورد موشک‌ها یکی پس از دیگری به گوش رسید.
 
همه بی‌اختیار خودمان را روی چمن‌های بلوار میدان حر انداختیم.
 
در همان حالت که روی زمین دراز کشیده بودم، سیم تست و تخلیه را از چوب پرچ جدا کردم و فازمتر فشار متوسط را به آن وصل کردم. رو به میثم کردم و گفتم:
 
«این کار را انجام دادم.»
 
او هم چیزی گفت که هنوز با یادآوری‌اش لبخند به لبم می‌آید و باعث شد، با وجود آن همه استرس، همه چند لحظه‌ای بخندیم.
 
چند دقیقه بعد، با آرام‌تر شدن شرایط، فرصت را غنیمت شمردیم و بلافاصله حرکت کردیم.
 
من و میثم به سمت محل سیم‌های پاره رفتیم تا رفع خطر کنیم و گروه دیگر نیز برای اصلاح شبکه به مأموریت خود ادامه داد.
 
برای مهار سیم‌های آویزان، باید آنها را از روی دیواری عبور می‌دادیم و با یک قطعه آهن، مانند علمک، در پشت دیوار ثابت می‌کردیم تا از حریم شبکه خارج شوند و خطر برق‌گرفتگی یا اتصال از بین برود.
 
خودم را بالای دیوار رساندم.
 
ساعت حدود هشت و نیم شب بود.
 
تنها چند دقیقه از آخرین موج انفجارها گذشته بود که دوباره صدای پهپادها در آسمان پیچید.
 
لحظه‌ای بعد، انفجارهای پیاپی در محدوده پایگاه دریایی و هوایی آغاز شد.
 
شدت انفجارها به اندازه‌ای بود که روی دیوار احساس می‌کردم تمام بدنم می‌لرزد. با یک دست، سه رشته سیم روکش‌دار را محکم گرفته بودم و با دست دیگر، دیوار را چسبیده بودم تا تعادلم را از دست ندهم. تنها نگرانی‌ام این بود که مبادا سیم‌ها از دستم رها شوند و وارد حریم شبکه شوند؛ اتفاقی که می‌توانست همان خطری را که برای رفع آن آمده بودیم، این بار برای خودمان رقم بزند.
 
چند لحظه، سکوتی کوتاه برقرار شد.
 
از همان فرصت استفاده کردم و سیم‌ها را با همان قطعه آهن مهار کردم.
 
هنوز کارم تمام نشده بود که ناگهان انفجاری مهیب، همراه با زبانه‌های عظیم آتش، آسمان شب را روشن کرد.
 
دیگر جای ماندن نبود.
 
از روی دیوار پایین پریدم و با تمام توان به سمت آن سوی خیابان، جایی که موتورم را گذاشته بودم، دویدم.
 
میثم نیز خودش را به موتور رساند.
 
از شدت استرس، حتی فرصت روشن کردن موتور را نداشتیم. ابتدا موتور را هل دادیم و وقتی کمی از محل انفجار فاصله گرفتیم، آن را روشن کردیم و با سرعت از منطقه دور شدیم.
 
با توجه به شدت انفجار و احتمال آسیب دوباره شبکه، تصمیم گرفتیم محل تجمع نیروها را تغییر دهیم.
 
این بار، سه‌راه دانشگاه را به عنوان محل استقرار انتخاب کردیم تا هم از محدوده خطر فاصله بیشتری داشته باشیم و هم بتوانیم برای ادامه عملیات، دوباره برنامه‌ریزی کنیم.
 
وقتی به آنجا رسیدیم، مدیر دفتر نظارت بر بهره‌برداری نیز به جمع ما پیوست.
 
مجتبی با لباس کار آمده بود؛ نه برای نظارت، بلکه برای کار کردن.
 
با وجود مسئولیتی که داشت، هیچ ابایی نداشت که مانند دیگر نیروها، در دل عملیات حاضر شود و کنار بچه‌ها روی شبکه کار کند.
 
حضورش، در آن شب پراضطراب، دلگرمی بزرگی برای همه ما بود.

پنجشنبه ۱۴ اسفند ۱۴۰۴

۰ بازديد
پنجشنبه ۱۴/۱۲/۱۴۰۴
در همینه دود و آتش
صبح زود، هنوز چیزی نخورده بودیم که صدای چند انفجار، سکوت شهر را شکست. انگار همان صداها، صبحانه آن روز ما بود. قرار بود ساعت ۸ صبح عملیات اصلاح شبکه را آغاز کنیم، اما به دلیل شرایط امنیتی، برنامه را یک ساعت به تعویق انداختیم.
 
ساعت ۹ صبح عملیات بازسازی آغاز شد و تا حدود ساعت ۱۰:۳۰ ادامه داشت. در همین حین، مهندس حشمتی، مدیرعامل، نیز برای بازدید از روند کار به محل آمد. دود ناشی از انفجارهای صبح همچنان از سمت پایگاه هوایی به آسمان بلند بود و در فاصله‌ای خارج از شهر نیز طی دو مرحله صدای انفجار به گوش رسید. با وجود این شرایط، عملیات اصلاح شبکه مقابل ساختمان اداره با هدف برقدار کردن انبار انجام شد؛ بی‌آنکه بدانیم روزهای آینده چه اتفاقاتی در انتظارمان خواهد بود.
 
اما خود عملیات اصلاح شبکه، داستان دیگری داشت. به دلیل احتمال اشتباه گرفته شدن خودروهای بالابر با لانچرهای موشکی، امکان استفاده از بالابر وجود نداشت. همین موضوع کار را چندین برابر دشوار کرده بود. در آن شرایط، دیگر مرزی میان مدیر، بهره‌بردار، تکنسین و کارگر وجود نداشت. همه، حلقه‌های یک زنجیر بودیم و هر کس هر کاری از دستش برمی‌آمد انجام می‌داد.
 
شبکه را با بند و پولی، درست مانند سال‌های گذشته، به‌صورت دستی کشیدیم. گرمای هوا و فشار کار، توانمان را گرفته بود. ناچار شدیم سیم‌های هر فاز را به نیسان ببندیم تا خودرو آن‌ها را بکشد و در مرحله پایانی، با زنجیر فلش سیم را تنظیم کنیم. آن روز، امکانات مدرن جای خود را به تجربه، همدلی و اراده داده بود.
 
اگر بخواهم چهاردهم اسفند ۱۴۰۴ را تنها در یک جمله خلاصه کنم، می‌نویسم:
 
«در هیمنه دود و آتش، جبهه خدمت‌رسانی همچنان فعال است.»
 
پس از پایان اصلاح شبکه، دوباره به ساختمان اداره برگشتم تا آثار به‌جامانده از انفجار را ثبت کنم. میز اتاق مدیریت، پوشیده از خرده‌شیشه بود. دیوارها از ترکش شیشه و تکه‌های آهن زخمی شده بودند. سقف‌های کاذب ترک برداشته و دیگر قابل استفاده نبودند. چهارچوب پنجره دوجداره، چنان با شدت از جا کنده شده بود که مانند نیزه‌ای در درِ چوبی اتاق فرو رفته و از سوی دیگر آن بیرون زده بود. هر گوشه ساختمان، روایتگر شدت انفجار و خشمی بود که بر آن گذشته بود.
 
ساعت به حدود ۱۳ ظهر نزدیک می‌شد. گروه‌های خدماتی نیز آمده بودند تا سنگ، خاک و آوارهای پراکنده را جمع کنند و اندکی از غربت ساختمان بکاهند. هنوز مشغول کار بودیم که ناگهان صدای هواپیما به گوش رسید.
 
درنگ جایز نبود.
 
با صدای بلند فریاد زدم همه ساختمان را ترک کنند. در آن روزها دیگر همه، مصداق این ضرب‌المثل شده بودیم که «مارگزیده از ریسمان سیاه و سفید می‌ترسد.» نیروهای خدماتی، همکاران واحد HSE، خودم و حتی برادرم که برای سر زدن به من آمده بود، با شتاب از محل دور شدیم. آن‌قدر عجله داشتیم که نزدیک بود دو خودرو با یکدیگر برخورد کنند.
 
مدتی از دور شدنمان نگذشته بود که صدای چند انفجار دیگر به گوش رسید.
 
خدا را شکر، این بار نیز به کسی آسیبی نرسید.

چهارشنبه ۱۳/۱۲/۱۴۰۴

۰ بازديد
 چهارشنبه ۱۳/۱۲/۱۴۰۴
 
صبح چهارشنبه دوباره راهی اداره شدم. این بار با احتیاطی بیشتر از روزهای قبل. هدفم بازبینی دوباره وضعیت اداره و بررسی خسارت‌ها بود تا بتوانیم برای اصلاح شبکه، سناریوی مناسبی تهیه کنیم. هر گوشه اداره، نشانی از شدت انفجار و خسارت داشت؛ کانکس اداره سوخته بود، قرقره کابل مشترکین آسیب دیده بود، کنتورهای اسقاطی بر اثر آتش‌سوزی از بین رفته بودند، پایه‌های شبکه انبار خسارت دیده بود و پنل خورشیدی نیز از ترکش‌ها بی‌نصیب نمانده بود. در کنار بازدید از ساختمان، هر وسیله‌ای که هنوز قابل استفاده و ضروری بود جمع‌آوری می‌شد تا برای روزهای پیش رو آماده باشیم.
 
در همان شرایط، به دنبال محلی مناسب برای استقرار گروه‌های اتفاقات نیز بودیم. چند نقطه را بررسی کردیم تا در نهایت شهرداری منطقه دو، ساختمان ترافیک را در اختیار ما قرار داد. پس از آماده‌سازی، نیروهای اتفاقات در آن محل مستقر شدند تا بتوانند با تمرکز بیشتری مأموریت‌های خود را انجام دهند.
 
هنوز از سامان دادن این آشفتگی‌ها فارغ نشده بودیم که مشکل دیگری خود را نشان داد. سرکابل فشار متوسط مسجد جلالی قطع شد. در نگاه اول تصور کردیم این هم از پیامدهای انفجارهای اخیر است، اما پس از بررسی مشخص شد محل اتصال از قبل دچار زدگی بوده و به دلیل فرسودگی و عمر بالای شبکه از مدار خارج شده است. جنگ یک طرف ماجرا بود و فرسودگی شبکه طرف دیگر؛ هر دو، هم‌زمان بر دوش نیروهای بهره‌برداری سنگینی می‌کردند.
 
رسیدگی به این حجم از خرابی‌ها، آن هم در ماه مبارک رمضان، کار را دشوارتر کرده بود. تقریباً همه همکاران اداره روزه بودند، اما با وجود خستگی، گرما و فشار روحی، هیچ‌کس میدان را ترک نکرد. هر کس به اندازه توان خود مشغول کار بود تا شبکه هرچه زودتر به وضعیت پایدار بازگردد.
 
تا پاسی از عصر، اصلاح سرکابل به پایان رسید و همه آماده شدیم تا عملیات اصلاح شبکه مقابل اداره را آغاز کنیم. تنها سرمایه‌ای که در آن شرایط به ما آرامش می‌داد، توکل به خدا بود؛ زیرا هر لحظه، انفجار مهیبی در گوشه‌ای از شهر به گوش می‌رسید. آنچه بیش از همه اضطراب ایجاد می‌کرد، موشک‌هایی بود که پیش از اصابت، هیچ صدایی از خود بر جای نمی‌گذاشتند. برخلاف برخی حملات که آژیر یا صدای پروازشان هشدار می‌داد، این انفجارها ناگهان رخ می‌دادند و تنها پس از برخورد، شهر را در شوک فرو می‌بردند.
 
آن شب نیز صدای انفجارها و برخورد موشک‌ها تا ساعت‌ها از نقاط مختلف شهر شنیده می‌شد. ما، خسته از یک روز پرکار و پراضطراب، تنها چشم‌انتظار طلوع صبح فردا بودیم؛ صبحی که هیچ‌کس نمی‌دانست چه حوادثی را با خود خواهد آورد.

سه شنبه ۱۲ اسفند ۱۴۰۴ بخش چهارم

۰ بازديد
فصل چهارم
 
سه‌شنبه ۱۲ اسفند ۱۴۰۴
 
بخش چهارم؛ شبِ تصمیم
 
««ویرانی را روز دیده بودیم؛ اما شب، نوبت ساختن فردا بود.»»
 
پس از برقدار شدن پایگاه، هوا کم‌کم رو به تاریکی می‌رفت.
 
شهر، دیگر آن شهر همیشگی نبود. خیابان‌ها خلوت‌تر از همیشه بودند و هر از گاهی، صدای انفجاری از دوردست سکوت غروب را می‌شکست. بوی دود هنوز در هوا بود و آثار یک روز سخت، بر چهره همه ما دیده می‌شد.
 
خستگی، در نگاه تک‌تک بچه‌ها موج می‌زد؛ اما هنوز هیچ‌کس از پایان مأموریت حرفی نمی‌زد.
 
همه می‌دانستیم که کار امروز تمام شده است، اما مسئولیت فردا تازه آغاز می‌شود.
 
بعد از نماز مغرب، اعضای تیم بهره‌برداری در خانه قاسم دور هم جمع شدیم.
 
آن جمع، دیگر یک دورهمی معمولی نبود؛ اتاقی کوچک بود که در آن، نقشه برق شهری که زیر آتش قرار داشت، روی زمین پهن شده بود و چند نفر، با لباس‌هایی که هنوز بوی دود و خاک می‌داد، برای ادامه خدمت به مردم تصمیم می‌گرفتند.
 
هر کس گزارش منطقه‌ای را که دیده بود، ارائه می‌کرد.
 
یکی از وضعیت خطوط فشار متوسط می‌گفت، دیگری از خسارت پست‌ها، و یکی هم از شرایط گروه‌های اتفاقات که از صبح، بی‌وقفه در نقاط مختلف شهر مشغول کار بودند.
 
میثم، طبق معمول، با دقت وضعیت شبکه را مرور می‌کرد.
 
مسیرهای مانور را روی نقشه بررسی می‌کردیم و احتمال می‌دادیم که با ادامه حملات، کدام بخش‌ها بیشتر در معرض آسیب قرار بگیرند.
 
در میان گزارش‌ها، خبری بیش از همه اهمیت داشت.
 
خط آبرسانی «شهید ماهینی» که با نام «ترابری» شناخته می‌شد، از مدار خارج شده بود و ادامه این وضعیت، آب‌رسانی به بخش مهمی از شهر را مختل می‌کرد.
 
دیگر موضوع فقط برق نبود.
 
قطع برق این خط، به معنای اختلال در تأمین آب مردم بود.
 
همه می‌دانستیم که اگر این مشکل هرچه زودتر برطرف نشود، فردا مردم علاوه بر نگرانی‌های جنگ، با کمبود آب نیز روبه‌رو خواهند شد.
 
خستگی را کنار گذاشتیم و برای فردا برنامه ریختیم.
 
گروه‌ها مشخص شدند.
 
اولویت‌ها را نوشتیم.
 
مسیرهای اعزام تعیین شد و قرار گذاشتیم که از نخستین ساعات صبح، عملیات بازگرداندن این خط به مدار آغاز شود.
 
در آن جلسه، کمتر کسی از ساختمان آسیب‌دیده اداره حرف زد.
 
نه از شیشه‌های شکسته، نه از سقف‌های فروریخته و نه از اتاق‌هایی که دیگر شبیه گذشته نبودند.
 
انگار همه پذیرفته بودیم که آنچه از دست رفته، فعلاً باید به حال خود رها شود؛ زیرا چیزی مهم‌تر وجود داشت؛ خدمت به مردمی که در دل جنگ، چشم‌انتظار روشن ماندن چراغ خانه‌هایشان بودند.
 
آن شب، وقتی جلسه به پایان رسید، برای لحظه‌ای به چهره همکارانم نگاه کردم.
 
هر کدام خسته بودند، اما در نگاهشان چیزی دیده می‌شد که خستگی را کم‌رنگ می‌کرد.
 
احساس مسئولیت.
 
احساسی که اجازه نمی‌داد حتی پس از سخت‌ترین روز جنگ، به فکر استراحت باشیم.
 
آن شب، بیش از همیشه فهمیدم که مدیریت بحران، فقط تصمیم گرفتن در لحظه انفجار نیست.
 
بخش دشوارتر ماجرا، تصمیم‌هایی است که بعد از فروکش کردن دود گرفته می‌شود؛ تصمیم‌هایی که شاید صدایی نداشته باشند، اما سرنوشت هزاران نفر را تغییر می‌دهند.
 
سه‌شنبه دوازدهم اسفند، با همه تلخی‌ها و دلهره‌هایش، سرانجام به پایان رسید.
 
روزی که می‌توانست برای بسیاری از ما، آخرین روز زندگی باشد؛ اما به لطف خدا، به روزی تبدیل شد که ایمان، همدلی و مسئولیت‌پذیری معنای تازه‌ای پیدا کردند.
 
آن شب، وقتی چشم‌هایم را بستم، هنوز صدای انفجارها در گوشم بود.
 
اما در دل، تنها یک دعا داشتم:
 
خدایا... فردا را هم به خیر بگذران.

سه شنبه ۱۲ اسفند ۱۴۰۴ بخش سوم

۱ بازديد
فصل چهارم
 
سه‌شنبه ۱۲ اسفند ۱۴۰۴
 
بخش سوم؛ چراغ‌هایی که باید روشن می‌ماندند
 
««گاهی در میانه جنگ، مأموریت فقط نجات جان انسان‌ها نیست؛ گاهی باید چراغ‌هایی را روشن نگه داشت که امید یک شهر به آن‌هاست.»»
 
وقتی از ساختمان اداره بیرون آمدیم، دیگر فرصتی برای ایستادن و تماشای ویرانی‌ها نبود.
 
جنگ، برای اندوه کسی صبر نمی‌کرد.
 
به سمت میدان حر رفتیم؛ جایی که همکاران یکی‌یکی در آن جمع شده بودند. گزارش‌ها نشان می‌داد شبکه برق در چند نقطه آسیب دیده است. خطوط فشار متوسط مقابل اداره دچار سیم‌پارگی شده بودند و بخشی از شبکه بر اثر موج انفجار از مدار خارج شده بود.
 
بعدها، وقتی فیلم لحظه اصابت آن موشک سنگرشکن را دیدم، تازه به عمق فاجعه پی بردم. آن روز فقط خرابی ساختمان را می‌دیدم، اما بعدها فهمیدم که لطف خدا چگونه میان آن انفجار سهمگین، جان همه ما را حفظ کرده بود.
 
ساعت حدود چهار بعدازظهر بود.
 
همراه میثم، مسئول بهره‌برداری، و مهندس صالحی، مشغول بررسی وضعیت شبکه و برنامه‌ریزی برای برقدار کردن بخش‌هایی بودیم که هنوز آسیب جدی ندیده بودند.
 
در همان هنگام، ناگهان میان تعدادی از نیروهای بسیج و نیروهای یگان پایگاه هوایی، بر اثر یک سوءتفاهم، مشاجره‌ای شکل گرفت که لحظاتی بعد به تیراندازی انجامید.
 
همه برای چند لحظه متوقف شدند.
 
نگاهم به میان جمع افتاد.
 
در میان آن هیاهو، قامت بلند مهندس صالحی از دور پیدا بود. بی‌آنکه به خطر فکر کند، خودش را میان دو گروه رسانده بود و تلاش می‌کرد آن‌ها را آرام کند.
 
اقتدارش از فریاد نبود؛ از آرامشی بود که در رفتارش موج می‌زد. چند دقیقه بعد، تنش فروکش کرد و دو طرف آرام شدند.
 
هنوز گفت‌وگوها به پایان نرسیده بود که دوباره صدای هواپیماها در آسمان پیچید.
 
همه بی‌اختیار سرها را به سمت آسمان چرخاندند.
 
لحظه‌ای بعد، چند انفجار پیاپی سکوت شهر را شکست.
 
بعدها به یاد آوردم که احتمالاً همان زمان بود که هواپیمای مسافربری مستقر در فرودگاه نیز هدف قرار گرفت.
 
همان چند انفجار کافی بود تا همه متفرق شوند و هر کس به سمت مأموریت خود برود.
 
ما نیز برای حفظ جان نیروها، به منطقه‌ای دورتر، حوالی خیابان آتش‌نشانی بهمنی، منتقل شدیم و منتظر آرام‌تر شدن شرایط ماندیم.
 
اما آرامش، در جنگ، همیشه کوتاه است.
 
اندکی بعد، از سوی نیروی دریایی سپاه درخواست برقدار شدن یکی از پایگاه‌ها به ما اعلام شد.
 
همان بالابری که صبح از اداره تحویل گرفته بودند و با آن شبکه داخلی پایگاه را تعمیر کرده بودند، مأموریتش به پایان رسیده بود. اکنون باید برق از بیرون به داخل پایگاه منتقل می‌شد.
 
برای لحظه‌ای به همکارانم نگاه کردم.
 
چند ساعت قبل، دو نفر از آن‌ها زخمی شده بودند.
 
خودروهای اتفاقات از موج انفجار آسیب دیده بودند.
 
همه، از صبح، صدای موشک و بمب را از فاصله‌ای بسیار نزدیک تجربه کرده بودند.
 
و حالا باید دوباره به همان منطقه بازمی‌گشتند.
 
این تصمیم آسانی نبود.
 
خودم تا نزدیکی پایگاه رفتم.
 
این بار امکان استفاده از بالابر وجود نداشت.
 
برای آنکه عملیات در کوتاه‌ترین زمان انجام شود، محسن جمهیری با خودروی اتفاقات به محل کلید ورودی برق پایگاه رفت.
 
برای حفظ سرعت عمل و کاهش زمان حضور در منطقه خطر، روی سقف خودرو ایستاد و خود را به محل کلید رساند.
 
همه چشم‌ها به او دوخته شده بود.
 
چند ثانیه بیشتر طول نکشید.
 
کلید وصل شد.
 
برق دوباره وارد پایگاه شد.
 
محسن بی‌درنگ محل را ترک کرد و همه ما نفسی از سر آسودگی کشیدیم.
 
در آن لحظه، بیش از هر زمان دیگری به شجاعت همکارانم افتخار کردم.
 
شجاعت، همیشه در اسلحه به دست گرفتن معنا نمی‌شود.
 
گاهی شجاعت، بالا رفتن از یک پایه برق است؛ آن هم در جایی که هر لحظه ممکن است موشکی دیگر فرود بیاید.
 
آن روز، بار دیگر فهمیدم که جنگ فقط در خط مقدم جریان ندارد.
 
  • گاهی خط مقدم، همان جایی است که چند نفر با لباس کار، میان دود و آتش، تلاش می‌کنند چراغ شهری را خاموش نگذارند.

سه شنبه ۱۲ اسفند ۱۴۰۴ بخش دوم

۰ بازديد
فصل چهارم
 
سه‌شنبه ۱۲ اسفند ۱۴۰۴
 
بخش دوم؛ بازگشت به ساختمان
 
««ویرانی ساختمان را می‌شد دوباره ساخت؛ اما آن چند دقیقه‌ای که خدا به ما هدیه داد، هرگز قابل تکرار نبود.»»
 
هنوز از شدت انفجار و آنچه رخ داده بود، چیزی نمی‌دانستم.
 
تمام ذهنم درگیر یک موضوع بود؛ سلامتی همکارانم.
 
چند دقیقه بیشتر از انفجار نگذشته بود که با من تماس گرفتند و گفتند دو نفر از نیروهای اداره را به بیمارستان منتقل کرده‌اند.
 
دلم فرو ریخت.
 
در تمام این چند روز، بیشترین دغدغه‌ام این بود که هیچ‌کدام از بچه‌ها آسیبی نبینند. حالا همان اتفاقی که همیشه از آن می‌ترسیدم، انگار در حال رخ دادن بود.
 
با خودم گفتم:
 
«خدایا، تا اینجا خودت نگهدار همه ما بوده‌ای؛ این دو نفر را هم به خودت می‌سپارم.»
 
یکی از همکاران را به بیمارستان تأمین اجتماعی و دیگری را به بیمارستان خلیج فارس منتقل کرده بودند.
 
راه‌های منتهی به محل حادثه بسته شده بود و امکان رفت‌وآمد به‌سختی فراهم می‌شد.
 
ابتدا خودم را به بیمارستان تأمین اجتماعی رساندم.
 
وقتی وارد شدم، اولین چیزی که دیدم، چهره آشنای همکارم بود.
 
خدا را شکر...
 
حال عمومی‌اش خوب بود.
 
صورتش زخمی شده بود و از شدت موج انفجار بدنش کوفتگی داشت، اما خطر از او گذشته بود.
 
چند ساعت بعد، پس از انجام درمان‌های سرپایی، مرخص شد.
 
همکار دیگرم نیز خوشبختانه شرایط مشابهی داشت و او هم حوالی ظهر از بیمارستان مرخص شد.
 
آن لحظه احساس کردم بار سنگینی از روی شانه‌هایم برداشته شده است.
 
اما هنوز نمی‌دانستم چه بر سر اداره آمده است.
 
فقط خبر داشتم که بخشی از انبار مرکزی و انبار تجهیزات آتش گرفته و آسیب دیده است.
 
هنوز عمق حادثه را درک نکرده بودم.
 
هنوز نمی‌دانستم خدا چه لطف بزرگی در حق همه ما کرده است.
 
راه‌های منتهی به اداره همچنان بسته بود.
 
نیروهای بسیج اجازه ورود نمی‌دادند و هر چند دقیقه، صدای انفجارهای تازه از داخل زاغه مهماتی که هدف قرار گرفته بود، شنیده می‌شد.
 
ساعت به دوازده ظهر نزدیک شده بود.
 
همه همکاران را در نزدیکی میدان جمع کردیم.
 
در همان زمان، یکی از ایستگاه‌های فوق توزیع از مدار خارج شده بود و چندین خط فشار متوسط نیز آسیب دیده بودند.
 
میثم مشغول بررسی وضعیت شبکه بود و برای اجرای مانورها برنامه‌ریزی می‌کرد.
 
تصمیم گرفتیم فعلاً عملیات تعمیر را آغاز نکنیم.
 
اولویت با آن بود که با انجام مانورهای لازم، برق مشترکان از مسیرهای دیگر تأمین شود تا خاموشی به حداقل برسد.
 
اما دل من هنوز جای دیگری بود.
 
باید اداره را می‌دیدم.
 
باید با چشم خودم می‌دیدم چه بر سر خانه دوم ما آمده است.
 
به همراه یکی از همکارانم، قاسم، به خانه رفتم.
 
هوا بارانی بود و باران ریزی می‌بارید.
 
موتورسیکلتم را برداشتم و هر دو دوباره به سمت اداره حرکت کردیم.
 
تمام مسیرهای اصلی بسته بودند.
 
نیروهای بسیج اجازه عبور نمی‌دادند.
 
پس از چند بار تلاش، فهمیدیم تنها مسیر باز، از سمت نیروگاه گازی است.
 
از همان راه رفتیم.
 
بالاخره خودمان را به اداره رساندیم.
 
لحظه‌ای که ساختمان را دیدم، چند ثانیه فقط ایستادم.
 
باورش سخت بود.
 
همان ساختمانی که سال‌ها محل کار ما بود؛ ساختمانی که برای ساختن هر آجرش، عده زیادی زحمت کشیده بودند، حالا دیگر شبیه گذشته نبود.
 
سقف‌های کاذب فرو ریخته بودند.
 
تمام شیشه‌های ساختمان شکسته بود.
 
موج انفجار، میزها، صندلی‌ها، رایانه‌ها، چراغ‌های سقفی، اتاق سرور و حتی وسایل ساده داخل اتاق‌ها را به هم ریخته بود.
 
همه چیز، انگار در یک لحظه از جا کنده شده بود.
 
به سمت راه‌پله رفتم.
 
تمام پله‌ها زیر پایم از خرده‌شیشه پوشیده شده بود.
 
با هر قدم، صدای خرد شدن شیشه‌ها در سکوت ساختمان می‌پیچید.
 
آن صدا...
 
هنوز هم هر وقت به یادش می‌افتم، فضای یک شهر جنگ‌زده در ذهنم زنده می‌شود.
 
لامپ‌هایی که از سقف آویزان مانده بودند...
 
درِ آسانسوری که از جای خود بیرون آمده و داخل چاه افتاده بود...
 
درهای شکسته...
 
میزهایی که چند متر جابه‌جا شده بودند...
 
قطعات بتن و آرماتور که تا داخل اتاق‌ها پرتاب شده بودند...
 
و بوی دودی که از سوختن انبار کنتورها و تجهیزات در فضای ساختمان پیچیده بود.
 
همه چیز از شدت موج انفجار حکایت داشت.
 
وقتی به اتاق خودم رسیدم، برای لحظه‌ای خشکم زد.
 
یکی از بچه‌ها بعدها گفت:
 
«مهندس... اتاقت شبیه آخرالزمان شده بود.»
 
بیراه هم نمی‌گفت.
 
صندلی‌ام زیر شیشه عظیم پنجره دفن شده بود.
 
دیگر چیزی از پنجره باقی نمانده بود.
 
میز کنفرانس چند متر آن‌طرف‌تر، به گوشه اتاق پرتاب شده بود.
 
تمام دکور اتاق، تلویزیون، کشوها، پرونده‌ها و وسایل اداری، در هم آمیخته بودند.
 
گل‌هایی که کنار پنجره گذاشته بودم، از شدت موج انفجار چنان تغییر کرده بودند که انگار در آتش سوخته‌اند.
 
گلدان‌ها شکسته بودند.
 
در میان آن همه ویرانی، چشمم به همان گلدان زاموفیلیا افتاد؛ همان گلدانی که صبح، بی‌دلیل چند گلدان دیگر را از کنارش برداشته بودم.
 
برگ‌هایش از شدت موج، سوخته به نظر می‌رسید.
 
آن را آرام برداشتم.
 
نمی‌دانستم چرا...
 
فقط احساس کردم باید آن را با خودم ببرم.
 
امروز که این خاطرات را می‌نویسم، همان گلدان هنوز کنار من است.
 
ساقه‌های تازه داده است.
 
برگ‌های جدیدش سبز شده‌اند.
 
هر بار که به آن نگاه می‌کنم، یادم می‌آید که زندگی، حتی پس از سهمگین‌ترین طوفان‌ها، دوباره راه خودش را پیدا می‌کند.
 
نگاهم روی زمین افتاد.
 
عکس حاج قاسم سلیمانی، میان گردوغبار و خرده‌شیشه‌ها افتاده بود.
 
خم شدم.
 
آن را برداشتم.
 
با دست، خاک نشسته بر چهره‌اش را پاک کردم و دوباره روی میز گذاشتم.
 
نمی‌دانم چرا...
 
اما همان کار ساده، در آن لحظه، برایم معنای عجیبی داشت؛ انگار می‌خواستم در میان آن همه آشوب، چیزی را دوباره سر جای خودش قرار دهم.
 
کمی از پرونده‌ها را جمع کردم.
 
نگاهی آخر به ساختمان انداختم.
 
آن روز تازه فهمیدم اگر چند دقیقه دیرتر اداره را تخلیه کرده بودیم، شاید امروز به جای روایت این خاطرات، باید از ده‌ها مراسم تشییع می‌گفتم.
 
خداوند، آن روز، بار دیگر دست مهربانش را بر سر ما کشیده بود.
 
ما زنده مانده بودیم.
 
و همین، بزرگ‌ترین معجزه آن روز بود.

سه شنبه ۱۲ اسفند۱۴۰۴ بخش اول

۱ بازديد
فصل چهارم
 
سه‌شنبه ۱۲ اسفند ۱۴۰۴
 
بخش اول؛ تصمیمی که جان‌ها را نجات داد
 
««گاهی فاصله میان زندگی و مرگ، فقط یک تصمیم است؛ تصمیمی که باید در چند ثانیه گرفته شود.»»
 
آن روز، زودتر از همیشه به اداره رفتم.
 
هنوز وارد ساختمان نشده بودم که نگاهم به بنری افتاد که روز قبل، به مناسبت شهادت رهبر، بر روی بورد اداره نصب کرده بودیم. چند لحظه مقابل آن ایستادم. اندوهی که از سحر روز گذشته در دلم نشسته بود، با دیدن آن بنر دوباره تازه شد. انگار هنوز ذهنم حاضر نبود آن خبر را باور کند.
 
آن روز قرار بود بالابر اداره را برای انجام عملیات اصلاح شبکه، به داخل یکی از پادگان‌ها منتقل کنیم. به همین دلیل، زودتر از همیشه خودم را به محل کار رسانده بودم تا هماهنگی‌های لازم را انجام دهم.
 
وقتی وارد اتاقم شدم، بی‌اختیار نگاهم از پنجره به آن سوی خیابان افتاد. روبه‌رو، پایگاه هوایی قرار داشت؛ همان پایگاهی که در دو روز گذشته بارها هدف حملات هوایی قرار گرفته بود.
 
مدتی طولانی به بیرون خیره ماندم.
 
نمی‌دانم چرا آهی کشیدم.
 
ذهنم شروع به ساختن تصویرهایی کرد که تا آن روز هرگز اجازه نداده بودم به آن‌ها فکر کنم.
 
اگر همین حالا موشکی اصابت کند چه؟
 
اگر موج انفجار شیشه‌ها را فرو بریزد و من در همین اتاق باشم چه خواهد شد؟
 
بعد با خودم گفتم:
 
«شاید چند روز دیگر، عکس من هم روی همان بنری نصب شود که حالا روبه‌رویش ایستاده‌ام.»
 
تلخ بود...
 
اما لبخند کوتاهی زدم؛ لبخندی که بیشتر برای فرار از آن فکرها بود تا از روی آرامش.
 
در همان لحظه، زنگ تلفن همراهم به صدا درآمد.
 
هماهنگی ورود بالابر به داخل پادگان انجام شده بود.
 
از اتاق بیرون آمدم، بالابر را تحویل دادیم و پس از پایان هماهنگی‌ها دوباره به اداره برگشتم.
 
مدتی در اتاق نشستم. دفتر یادداشتم را باز کردم.
 
امروز هم مثل روزهای قبل، چیزی نوشتم؛ اما حالا که به آن لحظه فکر می‌کنم، حتی به خاطر ندارم چه نوشته بودم. فقط یادم هست که دلم می‌خواست بنویسم؛ شاید برای آنکه ذهنم از صدای انفجارها فاصله بگیرد.
 
حدود ساعت نه و نیم صبح خبر رسید که مأموریت بالابر به پایان رسیده است.
 
دوباره برای تحویل گرفتن آن به همان پادگان رفتیم و پس از بازگشت، مستقیم به اتاقم رفتم.
 
نمی‌دانم چه حسی در دلم افتاده بود.
 
چند گلدان را که روی میز و کنار پنجره قرار داشتند، برداشتم و به اتاق بهره‌برداری در طبقه پایین بردم.
 
در دل با خودم گفتم:
 
«اگر موج انفجار دوباره برسد، شاید این گل‌ها هم پرپر شوند.»
 
امروز، حتی نگران گل‌ها هم بودم.
 
لپ‌تاپم را بستم.
 
دیگر دلم نمی‌خواست در اتاق بمانم.
 
به حیاط اداره رفتم تا کنار بچه‌های اتفاقات و میثم باشم.
 
نزدیک ساعت ۱۰:۱۴ بود.
 
صدای هواپیماها از دور شنیده می‌شد.
 
همه ما در محوطه ایستاده بودیم و به سمت پایگاه هوایی نگاه می‌کردیم. لحظاتی بعد، صدای اولین انفجار بلند شد و ستون‌های دود، یکی پس از دیگری، به آسمان رفتند.
 
در ابتدا، کسی نگران نبود.
 
در این چند روز، آن‌قدر این صحنه را دیده بودیم که گمان می‌کردیم این حمله هم مانند حملات قبلی است؛ چند بمب روی پایگاهی که تقریباً تخلیه شده بود و بعد پایان ماجرا.
 
حتی بعضی از همکاران، تلفن‌های همراهشان را بیرون آوردند و شروع به فیلم‌برداری کردند.
 
چند نفر هم با دست در جیب، آرام ایستاده بودند و صحنه بمباران را تماشا می‌کردند.
 
ناگهان یکی از نیروهای دژبانی نیروی دریایی با شتاب به سمت ما دوید.
 
با صدایی بلند گفت:
 
«از شیشه‌ها فاصله بگیرید!»
 
همه با تعجب به هم نگاه کردیم.
 
ما که از ساختمان فاصله داشتیم...
 
پس چرا این‌قدر اصرار می‌کرد؟
 
در همان چند ثانیه، برق عجیبی در نگاه میثم دیده شد.
 
انگار چیزی را فهمیده بود که ما هنوز متوجه آن نشده بودیم.
 
با صدایی جدی گفت:
 
«مهندس... اداره را تخلیه کنیم.»
 
همان لحظه، بدون هیچ تردیدی، فریاد زدم:
 
«همه سریع اداره را تخلیه کنید... هیچ‌کس داخل ساختمان نماند... حتی نگهبان!»
 
دلیلش را نمی‌توانستم توضیح بدهم.
 
فقط احساس می‌کردم این حمله، شبیه حملات قبلی نیست.
 
هیچ‌کس سؤال نپرسید.
 
همه دویدند.
 
در کمتر از دو دقیقه، هر کس با هر وسیله‌ای که در اختیار داشت، محوطه اداره را ترک کرد.
 
هدف فقط این بود که چند صد متر از ساختمان فاصله بگیریم.
 
فکر می‌کردیم چند دقیقه بعد دوباره برمی‌گردیم.
 
خودم به میدان نزدیک اداره رسیدم.
 
سوار خودرو شدم و از آینه مرتب پشت سرم را نگاه می‌کردم تا مطمئن شوم همه بچه‌های اتفاقات از اداره خارج شده‌اند.
 
سه یا چهار دقیقه از بمباران اولیه گذشته بود.
 
در همان لحظه، اتفاق عجیبی توجهم را جلب کرد.
 
موتورسیکلتی که کنار خیابان پارک شده بود، ناگهان بدون آنکه کسی به آن دست بزند، روی زمین سر خورد و چند متر آن‌طرف‌تر پرتاب شد.
 
در همان لحظه، ضربه‌ای سهمگین به بدنه خودرویم وارد شد؛ انگار کسی با تمام توان لگدی به ماشین زده باشد.
 
و بعد...
 
صدایی که هرگز از خاطرم نخواهد رفت.
 
زمین لرزید.
 
هوا لرزید.
 
و وقتی در آینه نگاه کردم...
 
ستونی عظیم از دود، درست از جایی که چند دقیقه قبل در آن ایستاده بودیم، به آسمان برخاسته بود.
 
همان لحظه فقط یک سؤال در ذهنم می‌چرخید:
 
«بچه‌ها... همه بیرون آمده‌اند؟»
 
بی‌درنگ تلفن را برداشتم و با میثم تماس گرفتم.
 
تماس برقرار بود.
 
همین کافی بود تا نفسی بکشم.
 
نفر بعدی...
 
او هم پاسخ داد.
 
برای بقیه، از معاون بهره‌برداری خواستم با بی‌سیم، همه گروه‌های اتفاقات را فراخوانی کند.
 
دقایقی بعد، خبر رسید که همه نیروها از ساختمان خارج شده‌اند.
 
آن لحظه، بیش از هر زمان دیگری فهمیدم که گاهی یک تصمیم، فقط یک تصمیم نیست.
 
گاهی، همان تصمیم، مرز میان زندگی و مرگ ده‌ها انسان است.

دوشنبه ۱۱ اسفند ۱۴۰۴

۰ بازديد
فصل سوم
 
دوشنبه ۱۱ اسفند ۱۴۰۴؛ بوی بهارنارنج
 
««جنگ، بوی باروت داشت؛ اما بهار، راه خودش را بلد بود.»»
 
صبح دوشنبه، مأموریت ما ادامه همان کاری بود که شب گذشته ناتمام مانده بود. باید شبکه را به‌طور کامل اصلاح می‌کردیم و از پایداری آن مطمئن می‌شدیم.
 
دوباره با میثم و گروه‌های اتفاقات راهی همان منطقه شدیم.
 
این بار روز بود.
 
روشنایی صبح، صحنه‌هایی را آشکار می‌کرد که شب، تاریکی اجازه دیدنشان را نداده بود. از بالای پایه‌های برق، وسعت خسارت به‌خوبی دیده می‌شد؛ خانه‌هایی که موج انفجار پنجره‌هایشان را درهم شکسته بود، دیوارهایی که آثار ترکش بر آن‌ها نقش بسته بود و آن‌سوتر، پادگانی که هنوز نشانه‌های حملات شب گذشته را بر تن داشت.
 
همکارانم، همان‌هایی که چند ساعت قبل در دل تاریکی و زیر بارش موشک‌ها از همین پایه‌ها بالا رفته بودند، حالا می‌توانستند ببینند شب گذشته در چه نقطه‌ای ایستاده بودند.
 
وقتی به چهره‌شان نگاه می‌کردم، بیش از هر زمان دیگری به شجاعتشان ایمان می‌آوردم. آن‌ها بدون آنکه بدانند چند متر آن‌طرف‌تر چه می‌گذرد، تنها به یک چیز فکر کرده بودند؛ اینکه برق مردم دوباره برقرار شود.
 
کار اصلاح شبکه به پایان رسید.
 
در کوچه‌های اطراف قدم می‌زدم و تکه‌های کوچک ترکش را از روی زمین جمع می‌کردم. هر قطعه فلز، روایت انفجاری بود که چند ساعت قبل، سکوت این محله را شکسته بود.
 
در همان میان، چشممان به تکه‌ای از بدنه یکی از موشک‌ها افتاد.
 
ترکش، سقف یک پارکینگ را شکافته و در آن فرو رفته بود.
 
اندازه‌اش از یک کف دست بزرگ‌تر نبود، اما وقتی آن را بلند کردم، سنگینی‌اش مرا شگفت‌زده کرد. بیش از دو کیلوگرم وزن داشت.
 
لحظه‌ای به آن خیره ماندم.
 
با خودم فکر کردم اگر این قطعه فلز، چند متر آن‌طرف‌تر فرود آمده بود، شاید سرنوشت دیگری برای یکی از ساکنان آن خانه رقم می‌خورد.
 
بی‌اختیار خدا را شکر کردم که هیچ انسانی در مسیر آن ترکش قرار نگرفته بود.
 
در همان لحظه، اتفاق عجیبی افتاد.
 
در میان بوی باروت و دود، ناگهان عطر بهارنارنج در فضا پیچید.
 
سرم را بلند کردم.
 
درخت بهارنارنجی در همان نزدیکی شکوفه داده بود و نسیم، عطر شکوفه‌هایش را در کوچه می‌پراکند.
 
چه تضاد عجیبی...
 
یک سو، دیوارهایی که هنوز زخم ترکش بر تن داشتند.
 
سوی دیگر، درختی که بی‌اعتنا به جنگ، آمدن بهار را جشن گرفته بود.
 
رمضان از راه رسیده بود، بهار پشت در ایستاده بود و جنگ، بی‌رحمانه میان این دو، خودنمایی می‌کرد.
 
چند تکه از ترکش‌های کوچک را برداشتم.
 
چند شکوفه بهارنارنج هم که روی زمین افتاده بود، کنار آن‌ها گذاشتم.
 
همه را روی داشبورد خودرویم قرار دادم.
 
ترکش‌ها، یادآور روزهای سخت بودند و شکوفه‌ها، یادآور امید.
 
هر بار که چشمم به آن‌ها می‌افتاد، به خودم یادآوری می‌کردم که حتی در دل جنگ هم می‌توان نشانه‌ای از زندگی پیدا کرد.
 
آن روز، کارمان به پایان رسید و دوباره به اتفاقات برگشتیم.
 
مثل همه روزهای قبل، کسی نمی‌دانست چند ساعت بعد چه رخ خواهد داد.
 
فقط یک چیز را می‌دانستیم؛
 
جنگ هنوز تمام نشده بود و ما باید خودمان را برای حادثه‌ای آماده می‌کردیم که هنوز از آن خبری نداشتیم.

یکشنبه شب ۱۰ اسفند ۱۴۰۴

۰ بازديد
ادامه فصل دوم
 
یکشنبه شب؛ میان آتش و روشنایی
 
««در جنگ، گاهی روشن کردن یک چراغ، کمتر از فتح یک سنگر نیست.»»
 
در راه بازگشت به بوشهر بودم. جاده را می‌راندم، اما ذهنم هزاران کیلومتر دورتر از جاده حرکت می‌کرد. اتفاقات دیروز، حوادث همان روز و نگرانی از فردا، همه در ذهنم به هم گره خورده بودند. هیچ فکری پایان نداشت؛ هر کدام به فکر دیگری می‌رسید.
 
آسمان، تیره‌تر از همیشه بود. حتی دوردست‌هایی که هر شب با نور شهر شناخته می‌شدند، آن شب در تاریکی فرو رفته بودند. انگار خود شب هم از جنگ هراسیده بود.
 
ناگهان نوری سرخ‌رنگ، سکوت آسمان را شکافت.
 
چند ثانیه بعد، همان نور با شتاب به سمت زمین آمد. هاله‌ای سفید، اطرافش را فرا گرفت و بلافاصله انفجاری مهیب، سکوت شب را در هم شکست. موج انفجار حتی از داخل خودرو نیز احساس می‌شد.
 
لحظه‌ای بعد، بخشی از محله ما در تاریکی فرو رفت.
 
بی‌درنگ با میثم تماس گرفتم.
 
از همان شب، میثم دیگر فقط مسئول بهره‌برداری نبود؛ او به یکی از ستون‌های اصلی روزهای جنگ تبدیل شد. بسیاری از تصمیم‌هایی که در آن شب‌های پرالتهاب گرفته شد، با همراهی و حضور او به نتیجه رسید.
 
گفت: «شبکه قطع شده است.»
 
مسیرم را به سمت محل اصابت موشک تغییر دادم.
 
در راه، یکی از اهالی محل تماس گرفت و خبر داد که شبکه برق روی زمین افتاده است. وقتی رسیدم، تازه عمق حادثه را دیدم.
 
موج انفجار، خانه‌های اطراف را به‌شدت آسیب زده بود. شیشه‌های شکسته همه جا پراکنده بودند. کرکره بعضی مغازه‌ها از جا کنده شده و از چارچوب بیرون زده بود.
 
اما در میان آن همه ویرانی، چیزی بیش از هر صحنه‌ای در ذهنم ماندگار شد.
 
یک ماشین کنترلی کوچک، وسط آسفالت افتاده بود.
 
نمی‌دانستم از کدام خانه و از کدام اتاق به بیرون پرتاب شده است. شاید تا چند دقیقه قبل، کودکی با همان اسباب‌بازی سرگرم بازی بود و حالا هیچ‌کس نمی‌دانست خودش کجاست.
 
همان ماشین کوچک، بیشتر از هر ویرانه‌ای، معنای جنگ را برایم به تصویر کشید.
 
بخشی از شبکه فشار متوسط روی زمین افتاده بود و هنوز هر از گاهی صدای انفجار از اطراف شنیده می‌شد.
 
گروه‌های اتفاقات را فراخواندم.
 
رسیدن به محل آسان نبود. کف کوچه از خرده‌شیشه پوشیده شده بود و هر لحظه احتمال حمله‌ای دیگر وجود داشت.
 
در همان فاصله، همراه نیروهای بسیج، با استفاده از بلوک‌های سیمانی و چند تخته چوب، تعدادی از درهایی را که بر اثر موج انفجار از جا کنده شده بودند، بستیم تا خانه‌های مردم تا حدی ایمن شوند.
 
منتظر رسیدن گروه اتفاقات بودم.
 
موشک‌ها بدون هیچ نظم و زمانی، یکی پس از دیگری، به محوطه نظامی همان نزدیکی اصابت می‌کردند. فاصله محل کار ما تا محل انفجار، فقط چند ده متر بود و هر انفجار، ترکش‌های تازه‌ای را در کوچه‌ها پخش می‌کرد.
 
بزرگ‌ترین دغدغه‌ام دیگر فقط اصلاح شبکه نبود.
 
باید جان همکارانم را نیز حفظ می‌کردم.
 
وقتی نیروهای بسیج محل را ترک کردند، فقط من و میثم ماندیم.
 
آن شب، وظیفه ما تنها مدیریت عملیات نبود؛ باید آرامش را نیز مدیریت می‌کردیم.
 
بعضی از بچه‌های اتفاقات، طبیعی بود که از شدت حملات دچار اضطراب شده باشند. حق هم داشتند. هیچ‌کس برای کار کردن زیر بارش موشک آموزش ندیده بود.
 
بنابراین، پیش از هر تصمیم فنی، باید اعتماد و آرامش را به گروه برمی‌گرداندیم.
 
هدف مشخص بود؛ در کوتاه‌ترین زمان ممکن، برق مشترکان وصل شود و نیروها پیش از آغاز حمله بعدی از منطقه خارج شوند.
 
شبکه فشار متوسط در امتداد دیوار پادگان دچار پارگی شده بود.
 
استفاده از خودرو بالابر ممکن نبود. تحرکات نظامی در منطقه ادامه داشت و حضور یک بالابر می‌توانست خطرات بیشتری ایجاد کند. بنابراین، باید بدون استفاده از تجهیزات معمول، عملیات انجام می‌شد.
 
زمان، بزرگ‌ترین دشمن ما بود.
 
با مشورت معاون بهره‌برداری تصمیم گرفتیم ابتدا شبکه آسیب‌دیده را از دو طرف ایزوله کنیم.
 
انتخاب نقاط مانور، ساده نبود.
 
هر نقطه باید دو ویژگی هم‌زمان می‌داشت؛ نخست، تا حد امکان از محل خطر دور باشد و دوم، کمترین تعداد مشترکان را بی‌برق نگه دارد تا بتوانیم با حداقل خاموشی، بیشترین بخش شبکه را دوباره وارد مدار کنیم.
 
در میان بوی باروت، دود انفجارها و تاریکی مطلق کوچه، کنار دیوار پادگان قدم می‌زدیم و محل مانورها را انتخاب می‌کردیم.
 
خودروهای اتفاقات را نیز کمی دورتر، در نقطه‌ای امن مستقر کردیم؛ جایی که هم دسترسی به تجهیزات حفظ شود و هم اگر دوباره حمله‌ای آغاز شد، راه خروج بسته نباشد.
 
چند دقیقه‌ای از آخرین انفجار گذشته بود.
 
همه امیدوار بودیم فرصت کوتاهی برای کار داشته باشیم.
 
یکی پس از دیگری، نقاط ایزوله اجرا شد.
 
فقط آخرین کلید گازی باقی مانده بود.
 
با وصل شدن آن، برق تمام منطقه برقرار می‌شد.
 
درست همان لحظه...
 
دوباره آسمان شکافته شد.
 
نوری سرخ از دل تاریکی پایین آمد و در کنار دیوار پادگان فرود آمد.
 
انفجاری سهمگین، زمین را لرزاند.
 
همان‌جا بود که معنای واقعی مسئولیت‌پذیری همکارانم را دیدم.
 
هیچ‌کس هراسان کار را نیمه‌تمام رها نکرد.
 
همه، پیش از آنکه محل را ترک کنند، آخرین مرحله عملیات را کامل کردند و فقط بعد از اطمینان از پایان کار، با شتاب از منطقه دور شدند.
 
آن صحنه را هرگز فراموش نخواهم کرد.
 
ساعتی بعد، با اصرار من، دوباره به همان محل بازگشتیم.
 
بیشتر ساکنان، خانه‌های خود را ترک کرده بودند.
 
شاید از نگاه دیگران، دیگر نیازی به وصل برق نبود.
 
اما من چیز دیگری را می‌دیدم.
 
می‌دانستم مردم آن‌قدر با عجله خانه‌هایشان را ترک کرده‌اند که حتی فرصت خالی کردن یخچال و فریزرهایشان را نداشته‌اند. بسیاری خرید ماه رمضان یا مایحتاج عید را تهیه کرده بودند و اگر برق تا صبح وصل نمی‌شد، همه آن مواد غذایی از بین می‌رفت.
 
شاید در آن شب، برق فقط روشنایی نبود.
 
بخشی از آرامش و دارایی مردم بود.
 
به همین دلیل، آخرین مانور شبکه را نیز انجام دادیم و همه مشترکان دوباره برق‌دار شدند.
 
وقتی به اتفاقات برگشتیم، ساعت به دوازده شب نزدیک شده بود.
 
تصور می‌کردیم سخت‌ترین بخش شب تمام شده است.
 
اما جنگ، برنامه‌ای برای استراحت ما نداشت.
 
هنوز ساعتی از نیمه‌شب نگذشته بود که دوباره صدای موشک‌ها بلند شد.
 
باز هم خاموشی...
 
باز هم اعزام...
 
باز هم همان سناریو؛ این بار در نقطه‌ای دیگر.
 
تا حدود ساعت دو بامداد، برای دومین بار همان عملیات را تکرار کردیم.
 
وقتی کار تمام شد و هر کدام به خانه برگشتیم، دیگر چیزی از توان جسمی برایمان نمانده بود.
 
اما برق دوباره در خانه‌های مردم جریان داشت؛ و همین، خستگی آن شب را قابل تحمل می‌کرد.

یکشنبه ۱۰ اسفند ۱۴۰۴

۰ بازديد
فصل دوم
 
روز دوم؛ سحرِ بی‌پناه
 
یکشنبه ۱۰ اسفند ۱۴۰۴
 
««بعضی خبرها فقط یک انسان را نمی‌شکنند؛ انگار ستونِ زمان را فرو می‌ریزند.»»
 
شب اول جنگ، تا سپیده‌دم با صدای موشک‌هایی گذشت که گاه از دور و گاه از نزدیکی شنیده می‌شدند. خواب، دیگر معنایی نداشت. هر انفجار، یادآور این حقیقت بود که جنگ حالا بخشی از زندگی ما شده است.
 
سحرگاه، پس از صرف سحری و هم‌زمان با اذان صبح، خبری را شنیدم که هرگز تصور شنیدنش را نداشتم؛ خبر شهادت رهبر.
 
در آن لحظه، انگار همه معادلات ذهنم به هم ریخت. بسیاری از محال‌ها برایم ممکن شد و بسیاری از ممکن‌ها دیگر امکان وقوع نداشتند. برای چند ثانیه احساس کردم قلبم از تپیدن ایستاده است. زمان دیگر حرکت نمی‌کرد. دنیا در سکوتی سنگین فرو رفته بود و من، میان ناباوری و اندوه، فقط به یک نقطه خیره مانده بودم.
 
نمی‌دانستم چه باید بکنم. چگونه گریه کنم؟ چگونه این اندوه را باور کنم؟ راستش را بخواهم، رهبر را از صمیم قلب دوست داشتم؛ صلابتش، آرامشش، بردباری‌اش، تدبیرش و آن اطمینانی که همیشه در کلامش موج می‌زد، برایم الهام‌بخش بود.
 
بی‌اختیار به پشت‌بام خانه رفتم. با تمام توان فریاد زدم: «الله اکبر...»
 
بار اول، فقط صدای خودم بود؛ اما لحظاتی بعد، از پشت‌بام خانه‌های اطراف نیز ندای «الله اکبر» برخاست. در آن سحرگاه، پس از اذان، محله یکپارچه نوای «الله اکبر» شده بود؛ فریادی که از دل اندوه برمی‌آمد. آن‌قدر گریستم و آن‌قدر فریاد زدم که صدایم نزدیک به یک هفته گرفته بود.
 
در همان ساعات اولیه اعلام شد که ادارات به مدت یک هفته تعطیل هستند و کشور چهل روز عزای عمومی خواهد داشت.
 
با وجود این، ساعت هفت و نیم صبح راهی اداره شدم.
 
اما پیش از آن، دلم مرا به سمت رادار کشاند. ساعت شش و سی‌وهشت دقیقه به محل رادار رسیدم. آنچه دیدم، باورکردنی نبود. دیگر چیزی از آن باقی نمانده بود؛ تنها ویرانه‌ای خاموش که نشان می‌داد جنگ تا کجا پیش آمده است.
 
با صدایی گرفته و لباسی سیاه بر تن، با مسئول خدمات تماس گرفتم و از او خواستم برای سیاه‌پوش کردن اداره بیاید. یکی‌یکی همکاران نیز خودشان را رساندند. برای اینکه نشان دهیم اداره تعطیل است و کسی در آن حضور ندارد، پرده‌های ساختمان را پایین کشیدیم. سپس پارچه‌های مشکی را نصب کردیم و بنری برای شهادت رهبر آماده کردیم تا در محل نصب بنر اداره قرار دهیم.
 
در تمام مدتی که در اداره بودیم، حملات به پایگاه نظامی ادامه داشت. هر بار که موشکی فرود می‌آمد، موج انفجار ساختمان را می‌لرزاند. از پنجره‌ها، شعله‌های آتش به‌وضوح دیده می‌شد. صدای انفجار، دیوارها را می‌لرزاند و لرزش دیوارها، دل‌های ما را.
 
نزدیک ظهر، بی‌دلیل گلدانی را که سال‌ها روی طاقچه اتاقم قرار داشت، برداشتم و به طبقه پایین آوردم. آن زمان نمی‌دانستم همان گلدان، بعدها تنها یادگار باقی‌مانده از اتاق کارم خواهد شد.
 
شدت حملات لحظه‌به‌لحظه بیشتر می‌شد. با وجود تعطیلی رسمی، تعدادی از همکاران و دو نفر از بانوان اداره برای انجام کارهای عقب‌مانده به محل کار آمده بودند. اما شدت انفجارها ما را مجبور کرد از پنجره‌های بزرگ ساختمان فاصله بگیریم و به اتاق بهره‌برداری برویم؛ جایی امن‌تر تا همکاران بتوانند یکی‌یکی اداره را ترک کنند.
 
در همان شرایط، با خانه تماس گرفتم و از خانواده خواستم آماده شوند تا به خانه پدری در یکی از روستاهای اهرم بروند. خودم نیز آن‌ها را به روستا رساندم، اما حتی آنجا هم صدای انفجارها به گوش می‌رسید. جنگ، فاصله نمی‌شناخت.
 
حدود ساعت سه بعدازظهر، بر اثر حملات، برق یکی از مراکز نظامی قطع شد.
 
بی‌آنکه بدانم چند دقیقه بعد چه اتفاقی خواهد افتاد، با هماهنگی مسئولان، گروه اتفاقات و بهره‌بردار را برای اصلاح شبکه برق به داخل پادگان اعزام کردم.
 
خودم در روستا کنار خانواده بودم، اما تمام ذهن و دلم در پادگان مانده بود.
 
هنوز هم از خودم می‌پرسم چگونه در آن شرایط جنگی، اجازه دادم همکارانم وارد منطقه‌ای شوند که هر لحظه زیر آتش موشک قرار داشت. شاید مسئولیت اجازه نمی‌داد به چیز دیگری فکر کنم.
 
فرمانده گروه، میثم بود. تقریباً هر ده دقیقه یک‌بار با او تماس می‌گرفتم و از روند کار می‌پرسیدم. هر بار صدایش را می‌شنیدم، نفسی به آسودگی می‌کشیدم.
 
تا اینکه ناگهان صدای انفجاری مهیب بلند شد.
 
بی‌اختیار با میثم تماس گرفتم. تماس برقرار شد. صدایش آشفته بود. گفت موشک در نزدیکی آن‌ها فرود آمده، موج انفجار همه را به زمین انداخته و اکنون در میان درختان پادگان پناه گرفته‌اند.
 
آن چند دقیقه، از سخت‌ترین لحظات عمرم بود.
 
نه می‌توانستم پیوسته با آن‌ها تماس بگیرم و نه طاقت بی‌خبری داشتم. ثانیه‌ها به کندی می‌گذشتند.
 
دوباره تماس گرفتم.
 
این بار صدای میثم آرام‌تر بود. گفت همه سالم هستند.
 
نفسی عمیق کشیدم.
 
بلافاصله با مسئول پادگان تماس گرفتم و از او خواستم هرچه سریع‌تر خود را به محل استقرار همکارانم برساند، از آن‌ها حمایت کند و وضعیتشان را به من اطلاع دهد. دقایقی بعد خبر رسید که همه نیروهای اداره برق سالم هستند و از منطقه خطر خارج شده‌اند.
 
اما مأموریت هنوز تمام نشده بود.
 
چندین موشک دیگر به پادگان اصابت کرد و شبکه برق، هم در داخل پادگان و هم در بیرون، آسیب دید. تصمیم بر این شد که ابتدا شبکه بیرونی وارد مدار شود و پس از آن، اصلاح شبکه داخلی آغاز گردد.
 
آفتاب غروب کرده بود و اضطراب لحظه‌ای رهایم نمی‌کرد.
 
می‌دانستم پس از آنچه همکارانم پشت سر گذاشته بودند، دیگر مدیریت از پشت تلفن کافی نبود. باید خودم در کنارشان می‌بودم؛ نه فقط برای هدایت عملیات، بلکه برای اینکه بدانند در سخت‌ترین شرایط نیز تنها نیستند.
 
اما مانعی بزرگ مقابلم قرار داشت؛ خانواده.
 
همسرم اصرار داشت همراه من به شهر بازگردد. بچه‌ها نیز حاضر نبودند بدون مادر در روستا بمانند. میان دو مسئولیت گرفتار شده بودم؛ از یک سو خانواده و از سوی دیگر همکارانی که زیر آتش دشمن، منتظر تصمیم من بودند.
 
سرانجام، پس از گفت‌وگوهای بسیار، توانستم خانواده را راضی کنم که فقط همان یک شب در روستا بمانند و من به شهر بازگردم.
 
ساعت ۲۰:۲۵ حرکت کردم.
 
تا بوشهر حدود پنجاه دقیقه راه بود.
 
جاده پیش رو تاریک بود؛ تاریک‌تر از همیشه.
 
نمی‌دانستم در پایان این مسیر، چه چیزی انتظارم را می‌کشد...

شنبه ۹ اسفند ۱۴۰۴

۰ بازديد
فصل اول
 
روز اول؛ آغاز طوفان
 
شنبه ۹ اسفند ۱۴۰۴
 
آن روز، مثل بسیاری از روزهای دیگر، صبح را در محل کار آغاز کرده بودم. روزهای پایانی سال بود و ذهنم بیشتر از هر چیز درگیر برنامه‌هایی بود که برای همکاران تدارک دیده بودم. ماه رمضان فرصت خوبی بود تا در کنار یکدیگر، فارغ از دغدغه‌های کاری، ساعتی را به همدلی و صمیمیت اختصاص دهیم. قرار بود مراسم افطاری برگزار کنیم، عکس یادگاری دسته‌جمعی بگیریم و در پایان، در فضایی دوستانه، کارت‌های هدیه پایان سال را به همکاران تقدیم کنیم. حتی بازسازی پله‌های ساختمان اداره نیز در حال انجام بود تا همه چیز برای آغاز سال جدید آماده باشد.
 
حدود ساعت ده صبح، ناگهان خبر رسید که تهران مورد حمله قرار گرفته است.
 
در ابتدا، خبر آن‌قدر دور از ذهن به نظر می‌رسید که کسی نمی‌توانست ابعاد واقعی آن را درک کند. هنوز چند دقیقه‌ای از این خبر نگذشته بود که پایگاه هوایی بوشهر نیز هدف حمله قرار گرفت. همان لحظه بود که همه چیز تغییر کرد. شهر، ناگهان چهره‌ای دیگر به خود گرفت؛ چهره‌ای که رنگ آرامش از آن رخت بربسته و جای خود را به اضطراب و انتظار داده بود.
 
در اداره، جلسه مدیریت بحران به سرعت تشکیل شد. هر کس تلاش می‌کرد اطلاعات تازه‌ای به دست بیاورد یا خبرهای رسیده را تحلیل کند. اگرچه پیش از این، تجربه جنگ دوازده‌روزه را پشت سر گذاشته بودیم، اما آن تجربه باعث شده بود تصور کنیم این بار نیز شرایط مشابه خواهد بود؛ کوتاه، محدود و قابل کنترل. هیچ‌کدام از ما هنوز نمی‌دانستیم که این بار ماجرا بسیار متفاوت است.
 
هر دقیقه که می‌گذشت، خبرهای تازه‌ای از نقاط مختلف استان می‌رسید. گزارش‌ها نشان می‌داد که دامنه حملات گسترده‌تر از آن چیزی است که در ابتدا تصور می‌کردیم. کم‌کم این واقعیت برای همه روشن شد که وارد جنگی بزرگ‌تر شده‌ایم؛ جنگی که باید هرچه سریع‌تر خود را با شرایط آن وفق می‌دادیم و برای روزهایی نامعلوم آماده می‌شدیم.
 
در همان ساعات نخست، صدای انفجارها از سمت پایگاه هوایی و تأسیسات نیروی دریایی بارها در شهر پیچید. صدایی که پیش از آن فقط در فیلم‌ها یا خاطرات دیگران شنیده بودیم، حالا بخشی از واقعیت زندگی ما شده بود. هر انفجار، سکوت شهر را می‌شکست و اضطراب را در دل مردم بیشتر می‌کرد.
 
پس از پایان جلسه، به خانه برگشتم.
 
فضای خانه نیز تفاوتی با بیرون نداشت. همه غرق در خبرها بودند. تلویزیون، تلفن‌های همراه و شبکه‌های خبری، تنها منبع ارتباط ما با اتفاقاتی بودند که هر لحظه در حال گسترش بود. از آنجا که بسیاری از خانه‌های محله ما در نزدیکی مراکز نظامی قرار داشت، زمزمه تخلیه خانه‌ها و ترک محله از هر سو شنیده می‌شد. برخی همسایه‌ها وسایل ضروری خود را جمع کرده بودند و برخی دیگر هنوز مردد بودند که بمانند یا بروند. نگرانی در نگاه همه موج می‌زد.
 
نزدیک زمان افطار، حمله دیگری رخ داد. رادار سرتل با اصابت موشک هدف قرار گرفت و در برابر چشمان مردم از بین رفت. صدای انفجار آن، سنگینی شب را دوچندان کرد.
 
با وجود همه نگرانی‌ها، هنگام اذان، سفره افطار را پهن کردیم. سعی کردیم برای دقایقی فضای خانه را از اخبار جنگ دور کنیم، اما ذهن هیچ‌کداممان آرام نبود. پس از افطار، برای قرائت قرآن و شنیدن ترتیل آماده شدیم؛ شاید کلام خدا بتواند اندکی از اضطراب آن شب بکاهد.
 
در همان حال، خبرهای پراکنده‌ای از حملات به تهران به گوش می‌رسید و صدای موشک‌هایی که هر ساعت بر تعدادشان افزوده می‌شد، سکوت شب را می‌شکست.
 
آن شب، برای نخستین بار، احساس کردم زندگی وارد مسیری شده است که دیگر هیچ شباهتی به گذشته ندارد. برنامه‌های پایان سال، دورهمی‌ها، افطاری اداره و تمام دغدغه‌هایی که تا چند ساعت قبل مهم به نظر می‌رسیدند، حالا جای خود را به یک پرسش داده بودند:
 
فردا چه خواهد شد؟
 
با همین پرسش، نخستین روز جنگ به پایان رسید؛ روزی که آغاز فصلی تازه و ناخواسته در زندگی من، خانواده‌ام و مردم شهر بوشهر بود.