چهارشنبه ۰۷ مرداد ۰۵ | ۰۶:۴۱ ۱ بازديد
فصل چهارم
سهشنبه ۱۲ اسفند ۱۴۰۴
بخش چهارم؛ شبِ تصمیم
««ویرانی را روز دیده بودیم؛ اما شب، نوبت ساختن فردا بود.»»
پس از برقدار شدن پایگاه، هوا کمکم رو به تاریکی میرفت.
شهر، دیگر آن شهر همیشگی نبود. خیابانها خلوتتر از همیشه بودند و هر از گاهی، صدای انفجاری از دوردست سکوت غروب را میشکست. بوی دود هنوز در هوا بود و آثار یک روز سخت، بر چهره همه ما دیده میشد.
خستگی، در نگاه تکتک بچهها موج میزد؛ اما هنوز هیچکس از پایان مأموریت حرفی نمیزد.
همه میدانستیم که کار امروز تمام شده است، اما مسئولیت فردا تازه آغاز میشود.
بعد از نماز مغرب، اعضای تیم بهرهبرداری در خانه قاسم دور هم جمع شدیم.
آن جمع، دیگر یک دورهمی معمولی نبود؛ اتاقی کوچک بود که در آن، نقشه برق شهری که زیر آتش قرار داشت، روی زمین پهن شده بود و چند نفر، با لباسهایی که هنوز بوی دود و خاک میداد، برای ادامه خدمت به مردم تصمیم میگرفتند.
هر کس گزارش منطقهای را که دیده بود، ارائه میکرد.
یکی از وضعیت خطوط فشار متوسط میگفت، دیگری از خسارت پستها، و یکی هم از شرایط گروههای اتفاقات که از صبح، بیوقفه در نقاط مختلف شهر مشغول کار بودند.
میثم، طبق معمول، با دقت وضعیت شبکه را مرور میکرد.
مسیرهای مانور را روی نقشه بررسی میکردیم و احتمال میدادیم که با ادامه حملات، کدام بخشها بیشتر در معرض آسیب قرار بگیرند.
در میان گزارشها، خبری بیش از همه اهمیت داشت.
خط آبرسانی «شهید ماهینی» که با نام «ترابری» شناخته میشد، از مدار خارج شده بود و ادامه این وضعیت، آبرسانی به بخش مهمی از شهر را مختل میکرد.
دیگر موضوع فقط برق نبود.
قطع برق این خط، به معنای اختلال در تأمین آب مردم بود.
همه میدانستیم که اگر این مشکل هرچه زودتر برطرف نشود، فردا مردم علاوه بر نگرانیهای جنگ، با کمبود آب نیز روبهرو خواهند شد.
خستگی را کنار گذاشتیم و برای فردا برنامه ریختیم.
گروهها مشخص شدند.
اولویتها را نوشتیم.
مسیرهای اعزام تعیین شد و قرار گذاشتیم که از نخستین ساعات صبح، عملیات بازگرداندن این خط به مدار آغاز شود.
در آن جلسه، کمتر کسی از ساختمان آسیبدیده اداره حرف زد.
نه از شیشههای شکسته، نه از سقفهای فروریخته و نه از اتاقهایی که دیگر شبیه گذشته نبودند.
انگار همه پذیرفته بودیم که آنچه از دست رفته، فعلاً باید به حال خود رها شود؛ زیرا چیزی مهمتر وجود داشت؛ خدمت به مردمی که در دل جنگ، چشمانتظار روشن ماندن چراغ خانههایشان بودند.
آن شب، وقتی جلسه به پایان رسید، برای لحظهای به چهره همکارانم نگاه کردم.
هر کدام خسته بودند، اما در نگاهشان چیزی دیده میشد که خستگی را کمرنگ میکرد.
احساس مسئولیت.
احساسی که اجازه نمیداد حتی پس از سختترین روز جنگ، به فکر استراحت باشیم.
آن شب، بیش از همیشه فهمیدم که مدیریت بحران، فقط تصمیم گرفتن در لحظه انفجار نیست.
بخش دشوارتر ماجرا، تصمیمهایی است که بعد از فروکش کردن دود گرفته میشود؛ تصمیمهایی که شاید صدایی نداشته باشند، اما سرنوشت هزاران نفر را تغییر میدهند.
سهشنبه دوازدهم اسفند، با همه تلخیها و دلهرههایش، سرانجام به پایان رسید.
روزی که میتوانست برای بسیاری از ما، آخرین روز زندگی باشد؛ اما به لطف خدا، به روزی تبدیل شد که ایمان، همدلی و مسئولیتپذیری معنای تازهای پیدا کردند.
آن شب، وقتی چشمهایم را بستم، هنوز صدای انفجارها در گوشم بود.
اما در دل، تنها یک دعا داشتم:
خدایا... فردا را هم به خیر بگذران.
- ۰ ۰
- ۰ نظر
هواشناسی میدان غدیر