سه شنبه ۱۳ مرداد ۰۵ | ۰۰:۰۲ ۱ بازديد
یکشنبه ۱۶/۱۲/۱۴۰۴
بخش اول : بغض یک مدیر
بخش اول : بغض یک مدیر
اضطراب و دلهره، دوباره از همان ساعات ابتدایی روز همراه من بود. این حس دیگر برایمان غریبه نبود؛ گویی هر روز، پیش از آنکه کارمان را آغاز کنیم، باید سهمی از نگرانی را نیز با خود برمیداشتیم.
ابتدا به امور جاری اداره رسیدگی کردم و سپس راهی محل استقرار گروههای اتفاقات شدم. میخواستم از نزدیک حال و هوای بچهها را ببینم. دقایقی کنارشان نشستم، احوالشان را پرسیدم و با آنها خوش و بشی کردم. خستگی در چهره همه پیدا بود، اما عزم و ارادهشان برای ادامه کار، همچنان پابرجا بود.
پس از آن به ساختمان اداره رفتم. از اذان ظهر گذشته بود و نیروهای خدماتی مشغول پاکسازی ساختمان بودند. آوارها را جمع میکردند، شیشههای شکسته را کنار میزدند و میز، صندلی و وسایلی را که احتمال سرقت یا آسیب بیشتر داشت، به محل امنی منتقل میکردند. در همان حال، از روند کار آنها فیلم گرفتم تا بخشی از آنچه بر این ساختمان گذشته بود، ثبت شود.
در همین هنگام، معاون فرماندار که برای بازدید از خسارتهای وارد شده به ساختمان اداره آب و تأسیسات آبرسانی آمده بود، سری هم به ما زد. در حین بازدید، یکی از همکاران از داخل اتاقم، زیردستی چرمی میزم را آورد و به دستم داد. زیردستیای که هنوز لایهای از خاک روی آن نشسته بود و اثر برخورد شیشه یا تکهای فلز داغ، برای همیشه بر آن باقی مانده بود.
همان لحظه، بغض گلویم را گرفت.
آن زیردستی چرمی، فقط یک وسیله اداری نبود. برای من، یادآور سالهایی بود که برای ساختن و سرپا نگه داشتن این اداره سپری شده بود. هر آجر این ساختمان، هر دیوار و هر اتاقش، حاصل زحمت کارگران، تلاش همکاران و شبانهروز دویدن مدیران و کارکنانی بود که تنها دغدغهشان پایداری شبکه برق و خدمت به مردم بود.
اکنون همان ساختمان، به بنایی شبیه ساختمانی بمبارانشده تبدیل شده بود؛ دیوارهای زخمی، پنجرههای شکسته و اتاقهایی که دیگر شباهتی به محل کار چند روز قبل نداشتند.
چند لحظهای سکوت کردم. اجازه ندادم کسی متوجه حال درونم شود. خودم را جمع و جور کردم، با معاون فرماندار خداحافظی کردم و دوباره نزد نیروهای خدماتی رفتم.
پیش از آنکه محل را ترک کنم، تجربه چند روز گذشته را با آنها در میان گذاشتم. به آنها تأکید کردم که با توجه به الگوی حملات، احتمال حمله هوایی در ساعات بعدازظهر وجود دارد و بهتر است پس از پایان کار، هرچه زودتر ساختمان را ترک کنند.
همگی با اطمینان گفتند: «چشم.»
من هم با همین خیال که ساعتی دیگر محل را ترک خواهند کرد، از اداره خارج شدم؛ بیخبر از آنکه تنها چند ساعت بعد، حادثهای دیگر در انتظار همه ماست.
بخش دوم: انفجار دوم
بخش دوم: انفجار دوم
از اداره خارج شدم، با این اطمینان که نیروهای خدماتی نیز طبق توصیهای که کرده بودم، ساعتی بعد ساختمان را ترک خواهند کرد.
خستگی چند روز گذشته امانم را بریده بود. به خانه رفتم تا اندکی استراحت کنم. هنوز خواب عمیقی به چشمم نیامده بود که ناگهان صدای انفجاری مهیب، خانه را به لرزه انداخت. موج انفجار چنان شدید بود که از جا پریدم. هنوز گیج بودم که انفجار دوم نیز به گوش رسید.
بیاختیار خودم را به پشتبام رساندم.
هنوز دود ناشی از انفجار در حال بالا رفتن بود. با دیدن آن ستون عظیم دود، قلبم فرو ریخت. رنگ و شکل دود برایم آشنا بود؛ همان دودی که پس از انفجار قبلی دیده بودم. این بار نیز از همان حوالی، نزدیک ساختمان اداره، به آسمان بلند میشد.
اولین فکری که به ذهنم رسید، نیروهای خدماتی بودند.
گوشی تلفن را برداشتم و یکییکی با بچهها تماس گرفتم. هیچکس جواب نمیداد. هر بار که زنگ میخورد و پاسخی نمیشنیدم، اضطرابم بیشتر میشد. هزار فکر از ذهنم میگذشت.
تا اینکه بالاخره یکی از تماسها برقرار شد.
جواد، موسی زنگویی.
وقتی با صدایی لرزان و هراسان گفت: «ما خوبیم»، نفسی از سر آسودگی کشیدم؛ اما این آسودگی کامل نبود. با خودم فکر میکردم اگر او سالم است، پس نکند اتفاقی برای یکی دیگر از بچهها افتاده باشد.
دیگر جای درنگ نبود.
به سمت اداره حرکت کردم، اما هرچه جلوتر میرفتم، مسیرها بیشتر بسته میشدند. دوباره همان صحنه تکرار شده بود؛ درست مانند روز انفجار قبلی. راههای منتهی به محل حادثه مسدود شده بود و نیروهای امدادی و انتظامی در محل حضور داشتند.
وقتی خودم را به نزدیکی ساختمان رساندم، حجم خسارت از آنچه تصور میکردم بیشتر بود.
ساختمان اداره دوباره آسیب دیده بود. شبکه برق مقابل اداره و حتی بخشهایی از شبکه تا حوالی میدان حر از هم گسیخته بود. یکی از صحنههایی که هرگز از خاطرم نخواهد رفت، قطعه بزرگی از بتن بود که بر اثر شدت انفجار، نزدیک به دو کیلومتر پرتاب شده و درست روی شبکه ورتیکال دومداره سقوط کرده بود. همان قطعه بتن، سه رشته هادی روکشدار یک مدار را از وسط پاره کرده و روی زمین انداخته بود.
تأسیسات آبرسانی بار دیگر از مدار خارج شده بودند. هنوز فرصت تعمیر ژنراتورهایشان را پیدا نکرده بودند و دوباره چشم امیدشان به برق شبکه بود.
در چند دقیقه، دهها دغدغه به ذهنم هجوم آورد.
برقدار کردن دوباره تأسیسات آبرسانی...
رفع خطر نقاط بیبرق...
ایمنسازی شبکههای آسیبدیده...
دود و غباری که همه جا را فرا گرفته بود...
و برنامهریزی برای پایداری موقت شبکه تا رسیدن به اصلاح کامل.
همه این فکرها، همزمان در ذهنم میچرخید؛ آن هم در حالی که هنوز غبار انفجار در هوا معلق بود و استرس احتمال اصابت دوباره پرتابه، لحظهای رهایم نمیکرد.
در آن لحظه دیگر فرصتی برای فکر کردن به گذشته نبود.
باید شبکه دوباره سرپا میشد.
بخش سوم؛ فرماندهان خط مقدم برق
بخش سوم؛ فرماندهان خط مقدم برق
در میان دود، غبار و آشفتگی ناشی از انفجار، فرصتی برای سردرگمی وجود نداشت. شبکه باید هرچه سریعتر پایدار میشد و هر دقیقه تأخیر، میتوانست خاموشیهای بیشتری را به مردم تحمیل کند.
میثم، طبق روال همیشگی، گروههای اتفاقات را در محل تجمع نزدیک میدان حر دور هم جمع کرد. تسلط او بر شبکه، مثالزدنی بود. در آن شرایط بحرانی، چهره مصمم او مرا به یاد فرماندهی میانداخت که تمام فکر و ذکرش، فتح خاکریز پیش روست. برای او، هر خط بیبرق، خاکریزی بود که باید دوباره فتح میشد و هر کلید و هر مانور، بخشی از نقشه عملیات.
در کوتاهترین زمان ممکن، وضعیت شبکه بررسی شد و برنامه بازیابی تنظیم گردید. گروهها از یکدیگر تفکیک شدند تا هر کدام مأموریت مشخصی را بر عهده بگیرند.
با توجه به احتمال تکرار حملات، تصمیم گرفتیم نیروها بیش از حد در یک نقطه متمرکز نشوند. برای کاهش خطر، عملیات اصلاح خط مقابل ساختمان مدیریت با تیمهای موتوری انجام شود تا در صورت شنیدن صدای پرتابه، امکان ترک سریع محل وجود داشته باشد. عملیات بخشهای دیگر نیز با خودروهای اتفاقات انجام میشد.
برای هر گروه، یک سرگروه تعیین شد.
حسن کشاورز به همراه نیروهای موتوری مأمور شد به سمت ساختمان اداره برود تا خط آسیبدیده را از خط سالم ایزوله کند.
گروه دیگری به سرپرستی قاسم، برای انجام مانور در سهراه تأمین اجتماعی حرکت کرد.
من و میثم نیز همراه آنها راه افتادیم.
قرار گذاشتیم هر گروه، به محض پایان مأموریت، بدون معطلی از محل دور شود و در نقطهای امنتر دوباره یکدیگر را ملاقات کنیم. خیابان پست، محل تجمع بعدی تعیین شد.
به سهراه تأمین اجتماعی که رسیدیم، ابتدا از برقدار بودن خط سالم و ایزوله شدن خط آسیبدیده اطمینان حاصل کردیم. حالا نوبت انجام مانور و وصل تیغه مانوری بود.
قاسم و یکی از نیروهای اتفاقات به نام مهدی، زیر پایه رفتند. حسین نیز خودش را به ما رسانده بود و پس از هماهنگیهای لازم، بخشی از نیروها را به سمت خیابان پست هدایت کرد.
در محل، من، میثم، حسین، قاسم و مهدی باقی مانده بودیم.
مهدی کمربند ایمنیاش را بست و آماده شد تا از پایه بالا برود و تیغه را وصل کند.
همهچیز برای انجام آخرین مرحله عملیات آماده بود.
هیچکدام از ما نمیدانستیم که تنها چند ثانیه بعد، یکی از هولناکترین لحظات آن روز رقم خواهد خورد.
بخش چهارم؛ دختر شجاع
بخش چهارم؛ دختر شجاع
مهدی کمربند ایمنیاش را بست و آماده شد تا برای وصل تیغه مانوری از پایه بالا برود.
همین حالا که این خاطره را مینویسم، موهای بدنم سیخ میشود.
ناگهان صدای عبور موشکی به گوش رسید.
فرصت هیچ واکنشی نبود.
در همان لحظه، انفجاری مهیب درست پشت همان پایهای رخ داد که قرار بود تیغه آن وصل شود. زبانههای آتش به آسمان کشیده شد و موج انفجار، همه ما را از جا کند.
شدت لرزش، مهدی را روی زمین انداخت. قاسم که درست روی آسفالت و در مسیر عبور خودروها ایستاده بود، بیاختیار روی زمین خیز رفت. من، میثم و حسین نیز خودمان را روی زمین خاکی انداختیم.
چند ثانیه بعد، انفجار دیگری رخ داد.
صدای شکستن شیشه ساختمانهای اطراف در میان غرش انفجار گم شد.
هیچکس نمیدانست انفجار بعدی چه زمانی و کجا خواهد بود.
هنوز از جا بلند نشده بودیم که چشمم به صحنهای افتاد که هرگز از ذهنم پاک نخواهد شد.
در آن سوی خیابان، دختربچهای حدود شش ساله، دست برادر کوچکش را گرفته بود. پسرک بیامان گریه میکرد، اما دختر، با وجود آنکه خودش هم در دل همان جهنم ایستاده بود، محکم و استوار کنار برادرش مانده بود. کمی آنطرفتر، مادرشان از شدت ترس روی زمین افتاده بود و توان برخاستن نداشت.
دیگر کسی به انفجار بعدی فکر نمیکرد.
من، میثم، حسین و قاسم، بیاختیار به سمت آنها دویدیم.
در همان لحظه، زنی دیگر از ساختمان مجاور بیرون آمد. ظاهراً پس از شکستن شیشهها، سراسیمه از ساختمان خارج شده بود.
بچهها را در آغوش گرفتیم. با کمک آن خانم، مادرشان را از روی زمین بلند کردیم. هنوز اضطراب در چهره همه موج میزد که پدر خانواده، که در حال مسافرکشی بود، خودش را با خودرو به محل رساند.
همه را سوار خودرو کردیم.
وقتی مطمئن شدیم که از محل دور شدهاند، تازه نفسی به راحتی کشیدیم.
اما تصویری که در ذهنم ماند، نه انفجار بود و نه آتش.
آن دختر بود.
دختری که شاید بیش از شش سال نداشت، اما در آن لحظه، آنچنان محکم کنار برادر کوچکش ایستاده بود که گویی تمام ترسهایش را پشت لبخندی پنهان کرده بود تا برادرش کمتر بترسد.
آن روز، با خودم فکر کردم که انگار دختران این سرزمین، از کودکی درس دیگری هم میآموزند؛ درس پناه بودن برای خانواده.
در همان لحظه، صحنه دیگری نیز برایم ماندگار شد.
همکارانم، بیآنکه به خطر اصابت دوباره موشک فکر کنند، تنها برای نجات دو کودک و مادرشان دویدند.
آن دویدن، نه از روی وظیفه اداری بود و نه بخشنامه و دستور.
از روی غیرت بود.
از همان غیرتی که سالهاست مردان و زنان این سرزمین، در سختترین روزها با خود حمل میکنند.
در میان همه این اتفاقات، مهدی نیز فرصت را از دست نداد.
در همان دقایقی که همه سرگرم کمک به آن خانواده بودند، مأموریتش را به پایان رسانده بود و تیغه را وصل کرده بود.
او برای من، یادآور سربازی بود که کافی است فرماندهاش تنها اشارهای کند؛ بیآنکه به خطر بیندیشد، مأموریت را تا آخرین لحظه دنبال میکند و بازمیگردد.
بخش پنجم؛ خندهای میان آتش
بخش پنجم؛ خندهای میان آتش
هنوز از هیاهوی انفجار و نجات آن خانواده فاصله نگرفته بودیم که در میان آن همه اضطراب، اتفاقی افتاد که برای دقایقی، لبخند را به لب همه ما آورد.
زنی که از ساختمان فرار کرده بود، هنگام خروج هرچه را ضروری میدانست با خود برداشته بود. میان آن همه وسایل، یک دبه خیارشور خانگی هم دیده میشد.
قاسم که ذاتاً شوخطبع بود، با لبخند گفت:
«خاله، این خیارشور را چرا با خودت آوردی؟»
زن، بیآنکه لحظهای مکث کند، جواب داد:
«نمیدانم... خودم درستش کرده بودم.»
همه خندیدیم.
در آن شرایط، میان دود، آتش و صدای انفجار، همین جواب ساده کافی بود تا برای چند لحظه، فشار روحی از روی دوش همه برداشته شود.
وقتی خواستیم آن خانم را که از ترس روی زمین افتاده بود بلند کنیم، قاسم دبه خیارشور را از او گرفت تا دستش آزاد باشد و بتواند کمکش کند.
پس از آنکه همه سوار خودرو شدند و آماده حرکت بودند، آن خانم با نگرانی رو به قاسم گفت:
«خیارشور من را هم بده!»
این بار خنده بلندتری میان همه پیچید.
در دل آن آشوب، همان دبه خیارشور برای صاحبش، به اندازه هر وسیله ارزشمند دیگری اهمیت داشت.
بعدها فهمیدیم درِ دبه خوب بسته نبوده و آب خیارشور روی دست قاسم ریخته است. تا مدتها دستش بوی خیارشور میداد و هر بار که خودش متوجه بو میشد، دوباره میخندید و ما هم همراهش میخندیدیم.
شاید اگر کسی از بیرون به ما نگاه میکرد، تعجب میکرد که چگونه میان آن همه انفجار، هنوز میتوان خندید.
اما حقیقت این است که همین لبخندهای کوتاه، همان شوخیهای ساده و همان خندههای چندثانیهای، به ما نیرو میداد تا دوباره برخیزیم و به کارمان ادامه دهیم.
وقتی به خیابان پست رسیدیم، دیگر کسی نمیدانست در ساعتها و روزهای آینده چه اتفاقی در انتظارمان خواهد بود.
کمکم وقت افطار فرا رسید.
همگی در خانه قاسم جمع شدیم. سفره افطار، در آن روزها فقط سفره غذا نبود؛ سفره همدلی بود. در همان جمع، نقشه بازیابی دوباره شبکه را مرور کردیم.
دو مأموریت، بیش از همه در اولویت قرار داشت.
نخست، رفع خطر سیمهای پارهشده میدان حر؛ سیمهایی که ممکن بود از شبکه مجاور برقدار شوند و جان هر رهگذری را به خطر بیندازند.
دوم، اصلاح شبکه روبهروی تأسیسات آبرسانی تا هرچه زودتر برق به تأسیسات بازگردد و آب دوباره در مدار قرار گیرد.
برنامهریزی انجام شد.
قرار شد یک گروه موتوری برای ایجاد جمپر و اصلاح شبکه اعزام شود و گروه دیگری مسئول رفع خطر سیمهای پاره باشد.
گروه دوم را من، میثم و راننده اتفاقات، موجی، تشکیل میدادیم.
همه چیز برای آغاز یک عملیات دیگر آماده بود؛ عملیاتی که قرار بود پس از افطار آغاز شود، اما آن شب نیز سرنوشت، برنامه دیگری برای ما تدارک دیده بود.
بخش ششم؛ عملیات در دل شب
بخش ششم؛ عملیات در دل شب
ساعت به هشت شب نزدیک میشد.
پس از افطار و انجام هماهنگیهای لازم، همه در میدان حر جمع شدیم تا گروهها برای انجام مأموریتهای خود تقسیم شوند. تجهیزات آماده شده بود و هر کس وظیفهاش را میدانست. قرار بود من، میثم و موجی برای رفع خطر سیمهای پاره اقدام کنیم و گروه دیگر نیز اصلاح شبکه و ایجاد جمپر را انجام دهد.
هنوز مشغول آماده کردن وسایل بودیم که ناگهان صدای پهپاد در آسمان پیچید.
چند ثانیه بعد، صدای برخورد موشکها یکی پس از دیگری به گوش رسید.
همه بیاختیار خودمان را روی چمنهای بلوار میدان حر انداختیم.
در همان حالت که روی زمین دراز کشیده بودم، سیم تست و تخلیه را از چوب پرچ جدا کردم و فازمتر فشار متوسط را به آن وصل کردم. رو به میثم کردم و گفتم:
«این کار را انجام دادم.»
او هم چیزی گفت که هنوز با یادآوریاش لبخند به لبم میآید و باعث شد، با وجود آن همه استرس، همه چند لحظهای بخندیم.
چند دقیقه بعد، با آرامتر شدن شرایط، فرصت را غنیمت شمردیم و بلافاصله حرکت کردیم.
من و میثم به سمت محل سیمهای پاره رفتیم تا رفع خطر کنیم و گروه دیگر نیز برای اصلاح شبکه به مأموریت خود ادامه داد.
برای مهار سیمهای آویزان، باید آنها را از روی دیواری عبور میدادیم و با یک قطعه آهن، مانند علمک، در پشت دیوار ثابت میکردیم تا از حریم شبکه خارج شوند و خطر برقگرفتگی یا اتصال از بین برود.
خودم را بالای دیوار رساندم.
ساعت حدود هشت و نیم شب بود.
تنها چند دقیقه از آخرین موج انفجارها گذشته بود که دوباره صدای پهپادها در آسمان پیچید.
لحظهای بعد، انفجارهای پیاپی در محدوده پایگاه دریایی و هوایی آغاز شد.
شدت انفجارها به اندازهای بود که روی دیوار احساس میکردم تمام بدنم میلرزد. با یک دست، سه رشته سیم روکشدار را محکم گرفته بودم و با دست دیگر، دیوار را چسبیده بودم تا تعادلم را از دست ندهم. تنها نگرانیام این بود که مبادا سیمها از دستم رها شوند و وارد حریم شبکه شوند؛ اتفاقی که میتوانست همان خطری را که برای رفع آن آمده بودیم، این بار برای خودمان رقم بزند.
چند لحظه، سکوتی کوتاه برقرار شد.
از همان فرصت استفاده کردم و سیمها را با همان قطعه آهن مهار کردم.
هنوز کارم تمام نشده بود که ناگهان انفجاری مهیب، همراه با زبانههای عظیم آتش، آسمان شب را روشن کرد.
دیگر جای ماندن نبود.
از روی دیوار پایین پریدم و با تمام توان به سمت آن سوی خیابان، جایی که موتورم را گذاشته بودم، دویدم.
میثم نیز خودش را به موتور رساند.
از شدت استرس، حتی فرصت روشن کردن موتور را نداشتیم. ابتدا موتور را هل دادیم و وقتی کمی از محل انفجار فاصله گرفتیم، آن را روشن کردیم و با سرعت از منطقه دور شدیم.
با توجه به شدت انفجار و احتمال آسیب دوباره شبکه، تصمیم گرفتیم محل تجمع نیروها را تغییر دهیم.
این بار، سهراه دانشگاه را به عنوان محل استقرار انتخاب کردیم تا هم از محدوده خطر فاصله بیشتری داشته باشیم و هم بتوانیم برای ادامه عملیات، دوباره برنامهریزی کنیم.
وقتی به آنجا رسیدیم، مدیر دفتر نظارت بر بهرهبرداری نیز به جمع ما پیوست.
مجتبی با لباس کار آمده بود؛ نه برای نظارت، بلکه برای کار کردن.
با وجود مسئولیتی که داشت، هیچ ابایی نداشت که مانند دیگر نیروها، در دل عملیات حاضر شود و کنار بچهها روی شبکه کار کند.
حضورش، در آن شب پراضطراب، دلگرمی بزرگی برای همه ما بود.
- ۰ ۰
- ۰ نظر
هواشناسی میدان غدیر