چهارشنبه ۰۷ مرداد ۰۵ | ۰۶:۴۰ ۱ بازديد
فصل چهارم
سهشنبه ۱۲ اسفند ۱۴۰۴
بخش دوم؛ بازگشت به ساختمان
««ویرانی ساختمان را میشد دوباره ساخت؛ اما آن چند دقیقهای که خدا به ما هدیه داد، هرگز قابل تکرار نبود.»»
هنوز از شدت انفجار و آنچه رخ داده بود، چیزی نمیدانستم.
تمام ذهنم درگیر یک موضوع بود؛ سلامتی همکارانم.
چند دقیقه بیشتر از انفجار نگذشته بود که با من تماس گرفتند و گفتند دو نفر از نیروهای اداره را به بیمارستان منتقل کردهاند.
دلم فرو ریخت.
در تمام این چند روز، بیشترین دغدغهام این بود که هیچکدام از بچهها آسیبی نبینند. حالا همان اتفاقی که همیشه از آن میترسیدم، انگار در حال رخ دادن بود.
با خودم گفتم:
«خدایا، تا اینجا خودت نگهدار همه ما بودهای؛ این دو نفر را هم به خودت میسپارم.»
یکی از همکاران را به بیمارستان تأمین اجتماعی و دیگری را به بیمارستان خلیج فارس منتقل کرده بودند.
راههای منتهی به محل حادثه بسته شده بود و امکان رفتوآمد بهسختی فراهم میشد.
ابتدا خودم را به بیمارستان تأمین اجتماعی رساندم.
وقتی وارد شدم، اولین چیزی که دیدم، چهره آشنای همکارم بود.
خدا را شکر...
حال عمومیاش خوب بود.
صورتش زخمی شده بود و از شدت موج انفجار بدنش کوفتگی داشت، اما خطر از او گذشته بود.
چند ساعت بعد، پس از انجام درمانهای سرپایی، مرخص شد.
همکار دیگرم نیز خوشبختانه شرایط مشابهی داشت و او هم حوالی ظهر از بیمارستان مرخص شد.
آن لحظه احساس کردم بار سنگینی از روی شانههایم برداشته شده است.
اما هنوز نمیدانستم چه بر سر اداره آمده است.
فقط خبر داشتم که بخشی از انبار مرکزی و انبار تجهیزات آتش گرفته و آسیب دیده است.
هنوز عمق حادثه را درک نکرده بودم.
هنوز نمیدانستم خدا چه لطف بزرگی در حق همه ما کرده است.
راههای منتهی به اداره همچنان بسته بود.
نیروهای بسیج اجازه ورود نمیدادند و هر چند دقیقه، صدای انفجارهای تازه از داخل زاغه مهماتی که هدف قرار گرفته بود، شنیده میشد.
ساعت به دوازده ظهر نزدیک شده بود.
همه همکاران را در نزدیکی میدان جمع کردیم.
در همان زمان، یکی از ایستگاههای فوق توزیع از مدار خارج شده بود و چندین خط فشار متوسط نیز آسیب دیده بودند.
میثم مشغول بررسی وضعیت شبکه بود و برای اجرای مانورها برنامهریزی میکرد.
تصمیم گرفتیم فعلاً عملیات تعمیر را آغاز نکنیم.
اولویت با آن بود که با انجام مانورهای لازم، برق مشترکان از مسیرهای دیگر تأمین شود تا خاموشی به حداقل برسد.
اما دل من هنوز جای دیگری بود.
باید اداره را میدیدم.
باید با چشم خودم میدیدم چه بر سر خانه دوم ما آمده است.
به همراه یکی از همکارانم، قاسم، به خانه رفتم.
هوا بارانی بود و باران ریزی میبارید.
موتورسیکلتم را برداشتم و هر دو دوباره به سمت اداره حرکت کردیم.
تمام مسیرهای اصلی بسته بودند.
نیروهای بسیج اجازه عبور نمیدادند.
پس از چند بار تلاش، فهمیدیم تنها مسیر باز، از سمت نیروگاه گازی است.
از همان راه رفتیم.
بالاخره خودمان را به اداره رساندیم.
لحظهای که ساختمان را دیدم، چند ثانیه فقط ایستادم.
باورش سخت بود.
همان ساختمانی که سالها محل کار ما بود؛ ساختمانی که برای ساختن هر آجرش، عده زیادی زحمت کشیده بودند، حالا دیگر شبیه گذشته نبود.
سقفهای کاذب فرو ریخته بودند.
تمام شیشههای ساختمان شکسته بود.
موج انفجار، میزها، صندلیها، رایانهها، چراغهای سقفی، اتاق سرور و حتی وسایل ساده داخل اتاقها را به هم ریخته بود.
همه چیز، انگار در یک لحظه از جا کنده شده بود.
به سمت راهپله رفتم.
تمام پلهها زیر پایم از خردهشیشه پوشیده شده بود.
با هر قدم، صدای خرد شدن شیشهها در سکوت ساختمان میپیچید.
آن صدا...
هنوز هم هر وقت به یادش میافتم، فضای یک شهر جنگزده در ذهنم زنده میشود.
لامپهایی که از سقف آویزان مانده بودند...
درِ آسانسوری که از جای خود بیرون آمده و داخل چاه افتاده بود...
درهای شکسته...
میزهایی که چند متر جابهجا شده بودند...
قطعات بتن و آرماتور که تا داخل اتاقها پرتاب شده بودند...
و بوی دودی که از سوختن انبار کنتورها و تجهیزات در فضای ساختمان پیچیده بود.
همه چیز از شدت موج انفجار حکایت داشت.
وقتی به اتاق خودم رسیدم، برای لحظهای خشکم زد.
یکی از بچهها بعدها گفت:
«مهندس... اتاقت شبیه آخرالزمان شده بود.»
بیراه هم نمیگفت.
صندلیام زیر شیشه عظیم پنجره دفن شده بود.
دیگر چیزی از پنجره باقی نمانده بود.
میز کنفرانس چند متر آنطرفتر، به گوشه اتاق پرتاب شده بود.
تمام دکور اتاق، تلویزیون، کشوها، پروندهها و وسایل اداری، در هم آمیخته بودند.
گلهایی که کنار پنجره گذاشته بودم، از شدت موج انفجار چنان تغییر کرده بودند که انگار در آتش سوختهاند.
گلدانها شکسته بودند.
در میان آن همه ویرانی، چشمم به همان گلدان زاموفیلیا افتاد؛ همان گلدانی که صبح، بیدلیل چند گلدان دیگر را از کنارش برداشته بودم.
برگهایش از شدت موج، سوخته به نظر میرسید.
آن را آرام برداشتم.
نمیدانستم چرا...
فقط احساس کردم باید آن را با خودم ببرم.
امروز که این خاطرات را مینویسم، همان گلدان هنوز کنار من است.
ساقههای تازه داده است.
برگهای جدیدش سبز شدهاند.
هر بار که به آن نگاه میکنم، یادم میآید که زندگی، حتی پس از سهمگینترین طوفانها، دوباره راه خودش را پیدا میکند.
نگاهم روی زمین افتاد.
عکس حاج قاسم سلیمانی، میان گردوغبار و خردهشیشهها افتاده بود.
خم شدم.
آن را برداشتم.
با دست، خاک نشسته بر چهرهاش را پاک کردم و دوباره روی میز گذاشتم.
نمیدانم چرا...
اما همان کار ساده، در آن لحظه، برایم معنای عجیبی داشت؛ انگار میخواستم در میان آن همه آشوب، چیزی را دوباره سر جای خودش قرار دهم.
کمی از پروندهها را جمع کردم.
نگاهی آخر به ساختمان انداختم.
آن روز تازه فهمیدم اگر چند دقیقه دیرتر اداره را تخلیه کرده بودیم، شاید امروز به جای روایت این خاطرات، باید از دهها مراسم تشییع میگفتم.
خداوند، آن روز، بار دیگر دست مهربانش را بر سر ما کشیده بود.
ما زنده مانده بودیم.
و همین، بزرگترین معجزه آن روز بود.
- ۰ ۰
- ۰ نظر
هواشناسی میدان غدیر