پنجشنبه ۱۴ اسفند ۱۴۰۴

خاطرات یک مدیر برق از مخاطرات و مواجهات جنگ‌رمضان

پنجشنبه ۱۴ اسفند ۱۴۰۴

۱ بازديد
پنجشنبه ۱۴/۱۲/۱۴۰۴
در همینه دود و آتش
صبح زود، هنوز چیزی نخورده بودیم که صدای چند انفجار، سکوت شهر را شکست. انگار همان صداها، صبحانه آن روز ما بود. قرار بود ساعت ۸ صبح عملیات اصلاح شبکه را آغاز کنیم، اما به دلیل شرایط امنیتی، برنامه را یک ساعت به تعویق انداختیم.
 
ساعت ۹ صبح عملیات بازسازی آغاز شد و تا حدود ساعت ۱۰:۳۰ ادامه داشت. در همین حین، مهندس حشمتی، مدیرعامل، نیز برای بازدید از روند کار به محل آمد. دود ناشی از انفجارهای صبح همچنان از سمت پایگاه هوایی به آسمان بلند بود و در فاصله‌ای خارج از شهر نیز طی دو مرحله صدای انفجار به گوش رسید. با وجود این شرایط، عملیات اصلاح شبکه مقابل ساختمان اداره با هدف برقدار کردن انبار انجام شد؛ بی‌آنکه بدانیم روزهای آینده چه اتفاقاتی در انتظارمان خواهد بود.
 
اما خود عملیات اصلاح شبکه، داستان دیگری داشت. به دلیل احتمال اشتباه گرفته شدن خودروهای بالابر با لانچرهای موشکی، امکان استفاده از بالابر وجود نداشت. همین موضوع کار را چندین برابر دشوار کرده بود. در آن شرایط، دیگر مرزی میان مدیر، بهره‌بردار، تکنسین و کارگر وجود نداشت. همه، حلقه‌های یک زنجیر بودیم و هر کس هر کاری از دستش برمی‌آمد انجام می‌داد.
 
شبکه را با بند و پولی، درست مانند سال‌های گذشته، به‌صورت دستی کشیدیم. گرمای هوا و فشار کار، توانمان را گرفته بود. ناچار شدیم سیم‌های هر فاز را به نیسان ببندیم تا خودرو آن‌ها را بکشد و در مرحله پایانی، با زنجیر فلش سیم را تنظیم کنیم. آن روز، امکانات مدرن جای خود را به تجربه، همدلی و اراده داده بود.
 
اگر بخواهم چهاردهم اسفند ۱۴۰۴ را تنها در یک جمله خلاصه کنم، می‌نویسم:
 
«در هیمنه دود و آتش، جبهه خدمت‌رسانی همچنان فعال است.»
 
پس از پایان اصلاح شبکه، دوباره به ساختمان اداره برگشتم تا آثار به‌جامانده از انفجار را ثبت کنم. میز اتاق مدیریت، پوشیده از خرده‌شیشه بود. دیوارها از ترکش شیشه و تکه‌های آهن زخمی شده بودند. سقف‌های کاذب ترک برداشته و دیگر قابل استفاده نبودند. چهارچوب پنجره دوجداره، چنان با شدت از جا کنده شده بود که مانند نیزه‌ای در درِ چوبی اتاق فرو رفته و از سوی دیگر آن بیرون زده بود. هر گوشه ساختمان، روایتگر شدت انفجار و خشمی بود که بر آن گذشته بود.
 
ساعت به حدود ۱۳ ظهر نزدیک می‌شد. گروه‌های خدماتی نیز آمده بودند تا سنگ، خاک و آوارهای پراکنده را جمع کنند و اندکی از غربت ساختمان بکاهند. هنوز مشغول کار بودیم که ناگهان صدای هواپیما به گوش رسید.
 
درنگ جایز نبود.
 
با صدای بلند فریاد زدم همه ساختمان را ترک کنند. در آن روزها دیگر همه، مصداق این ضرب‌المثل شده بودیم که «مارگزیده از ریسمان سیاه و سفید می‌ترسد.» نیروهای خدماتی، همکاران واحد HSE، خودم و حتی برادرم که برای سر زدن به من آمده بود، با شتاب از محل دور شدیم. آن‌قدر عجله داشتیم که نزدیک بود دو خودرو با یکدیگر برخورد کنند.
 
مدتی از دور شدنمان نگذشته بود که صدای چند انفجار دیگر به گوش رسید.
 
خدا را شکر، این بار نیز به کسی آسیبی نرسید.
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در فارسی بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.