یکشنبه شب ۱۰ اسفند ۱۴۰۴

خاطرات یک مدیر برق از مخاطرات و مواجهات جنگ‌رمضان

یکشنبه شب ۱۰ اسفند ۱۴۰۴

۱ بازديد
ادامه فصل دوم
 
یکشنبه شب؛ میان آتش و روشنایی
 
««در جنگ، گاهی روشن کردن یک چراغ، کمتر از فتح یک سنگر نیست.»»
 
در راه بازگشت به بوشهر بودم. جاده را می‌راندم، اما ذهنم هزاران کیلومتر دورتر از جاده حرکت می‌کرد. اتفاقات دیروز، حوادث همان روز و نگرانی از فردا، همه در ذهنم به هم گره خورده بودند. هیچ فکری پایان نداشت؛ هر کدام به فکر دیگری می‌رسید.
 
آسمان، تیره‌تر از همیشه بود. حتی دوردست‌هایی که هر شب با نور شهر شناخته می‌شدند، آن شب در تاریکی فرو رفته بودند. انگار خود شب هم از جنگ هراسیده بود.
 
ناگهان نوری سرخ‌رنگ، سکوت آسمان را شکافت.
 
چند ثانیه بعد، همان نور با شتاب به سمت زمین آمد. هاله‌ای سفید، اطرافش را فرا گرفت و بلافاصله انفجاری مهیب، سکوت شب را در هم شکست. موج انفجار حتی از داخل خودرو نیز احساس می‌شد.
 
لحظه‌ای بعد، بخشی از محله ما در تاریکی فرو رفت.
 
بی‌درنگ با میثم تماس گرفتم.
 
از همان شب، میثم دیگر فقط مسئول بهره‌برداری نبود؛ او به یکی از ستون‌های اصلی روزهای جنگ تبدیل شد. بسیاری از تصمیم‌هایی که در آن شب‌های پرالتهاب گرفته شد، با همراهی و حضور او به نتیجه رسید.
 
گفت: «شبکه قطع شده است.»
 
مسیرم را به سمت محل اصابت موشک تغییر دادم.
 
در راه، یکی از اهالی محل تماس گرفت و خبر داد که شبکه برق روی زمین افتاده است. وقتی رسیدم، تازه عمق حادثه را دیدم.
 
موج انفجار، خانه‌های اطراف را به‌شدت آسیب زده بود. شیشه‌های شکسته همه جا پراکنده بودند. کرکره بعضی مغازه‌ها از جا کنده شده و از چارچوب بیرون زده بود.
 
اما در میان آن همه ویرانی، چیزی بیش از هر صحنه‌ای در ذهنم ماندگار شد.
 
یک ماشین کنترلی کوچک، وسط آسفالت افتاده بود.
 
نمی‌دانستم از کدام خانه و از کدام اتاق به بیرون پرتاب شده است. شاید تا چند دقیقه قبل، کودکی با همان اسباب‌بازی سرگرم بازی بود و حالا هیچ‌کس نمی‌دانست خودش کجاست.
 
همان ماشین کوچک، بیشتر از هر ویرانه‌ای، معنای جنگ را برایم به تصویر کشید.
 
بخشی از شبکه فشار متوسط روی زمین افتاده بود و هنوز هر از گاهی صدای انفجار از اطراف شنیده می‌شد.
 
گروه‌های اتفاقات را فراخواندم.
 
رسیدن به محل آسان نبود. کف کوچه از خرده‌شیشه پوشیده شده بود و هر لحظه احتمال حمله‌ای دیگر وجود داشت.
 
در همان فاصله، همراه نیروهای بسیج، با استفاده از بلوک‌های سیمانی و چند تخته چوب، تعدادی از درهایی را که بر اثر موج انفجار از جا کنده شده بودند، بستیم تا خانه‌های مردم تا حدی ایمن شوند.
 
منتظر رسیدن گروه اتفاقات بودم.
 
موشک‌ها بدون هیچ نظم و زمانی، یکی پس از دیگری، به محوطه نظامی همان نزدیکی اصابت می‌کردند. فاصله محل کار ما تا محل انفجار، فقط چند ده متر بود و هر انفجار، ترکش‌های تازه‌ای را در کوچه‌ها پخش می‌کرد.
 
بزرگ‌ترین دغدغه‌ام دیگر فقط اصلاح شبکه نبود.
 
باید جان همکارانم را نیز حفظ می‌کردم.
 
وقتی نیروهای بسیج محل را ترک کردند، فقط من و میثم ماندیم.
 
آن شب، وظیفه ما تنها مدیریت عملیات نبود؛ باید آرامش را نیز مدیریت می‌کردیم.
 
بعضی از بچه‌های اتفاقات، طبیعی بود که از شدت حملات دچار اضطراب شده باشند. حق هم داشتند. هیچ‌کس برای کار کردن زیر بارش موشک آموزش ندیده بود.
 
بنابراین، پیش از هر تصمیم فنی، باید اعتماد و آرامش را به گروه برمی‌گرداندیم.
 
هدف مشخص بود؛ در کوتاه‌ترین زمان ممکن، برق مشترکان وصل شود و نیروها پیش از آغاز حمله بعدی از منطقه خارج شوند.
 
شبکه فشار متوسط در امتداد دیوار پادگان دچار پارگی شده بود.
 
استفاده از خودرو بالابر ممکن نبود. تحرکات نظامی در منطقه ادامه داشت و حضور یک بالابر می‌توانست خطرات بیشتری ایجاد کند. بنابراین، باید بدون استفاده از تجهیزات معمول، عملیات انجام می‌شد.
 
زمان، بزرگ‌ترین دشمن ما بود.
 
با مشورت معاون بهره‌برداری تصمیم گرفتیم ابتدا شبکه آسیب‌دیده را از دو طرف ایزوله کنیم.
 
انتخاب نقاط مانور، ساده نبود.
 
هر نقطه باید دو ویژگی هم‌زمان می‌داشت؛ نخست، تا حد امکان از محل خطر دور باشد و دوم، کمترین تعداد مشترکان را بی‌برق نگه دارد تا بتوانیم با حداقل خاموشی، بیشترین بخش شبکه را دوباره وارد مدار کنیم.
 
در میان بوی باروت، دود انفجارها و تاریکی مطلق کوچه، کنار دیوار پادگان قدم می‌زدیم و محل مانورها را انتخاب می‌کردیم.
 
خودروهای اتفاقات را نیز کمی دورتر، در نقطه‌ای امن مستقر کردیم؛ جایی که هم دسترسی به تجهیزات حفظ شود و هم اگر دوباره حمله‌ای آغاز شد، راه خروج بسته نباشد.
 
چند دقیقه‌ای از آخرین انفجار گذشته بود.
 
همه امیدوار بودیم فرصت کوتاهی برای کار داشته باشیم.
 
یکی پس از دیگری، نقاط ایزوله اجرا شد.
 
فقط آخرین کلید گازی باقی مانده بود.
 
با وصل شدن آن، برق تمام منطقه برقرار می‌شد.
 
درست همان لحظه...
 
دوباره آسمان شکافته شد.
 
نوری سرخ از دل تاریکی پایین آمد و در کنار دیوار پادگان فرود آمد.
 
انفجاری سهمگین، زمین را لرزاند.
 
همان‌جا بود که معنای واقعی مسئولیت‌پذیری همکارانم را دیدم.
 
هیچ‌کس هراسان کار را نیمه‌تمام رها نکرد.
 
همه، پیش از آنکه محل را ترک کنند، آخرین مرحله عملیات را کامل کردند و فقط بعد از اطمینان از پایان کار، با شتاب از منطقه دور شدند.
 
آن صحنه را هرگز فراموش نخواهم کرد.
 
ساعتی بعد، با اصرار من، دوباره به همان محل بازگشتیم.
 
بیشتر ساکنان، خانه‌های خود را ترک کرده بودند.
 
شاید از نگاه دیگران، دیگر نیازی به وصل برق نبود.
 
اما من چیز دیگری را می‌دیدم.
 
می‌دانستم مردم آن‌قدر با عجله خانه‌هایشان را ترک کرده‌اند که حتی فرصت خالی کردن یخچال و فریزرهایشان را نداشته‌اند. بسیاری خرید ماه رمضان یا مایحتاج عید را تهیه کرده بودند و اگر برق تا صبح وصل نمی‌شد، همه آن مواد غذایی از بین می‌رفت.
 
شاید در آن شب، برق فقط روشنایی نبود.
 
بخشی از آرامش و دارایی مردم بود.
 
به همین دلیل، آخرین مانور شبکه را نیز انجام دادیم و همه مشترکان دوباره برق‌دار شدند.
 
وقتی به اتفاقات برگشتیم، ساعت به دوازده شب نزدیک شده بود.
 
تصور می‌کردیم سخت‌ترین بخش شب تمام شده است.
 
اما جنگ، برنامه‌ای برای استراحت ما نداشت.
 
هنوز ساعتی از نیمه‌شب نگذشته بود که دوباره صدای موشک‌ها بلند شد.
 
باز هم خاموشی...
 
باز هم اعزام...
 
باز هم همان سناریو؛ این بار در نقطه‌ای دیگر.
 
تا حدود ساعت دو بامداد، برای دومین بار همان عملیات را تکرار کردیم.
 
وقتی کار تمام شد و هر کدام به خانه برگشتیم، دیگر چیزی از توان جسمی برایمان نمانده بود.
 
اما برق دوباره در خانه‌های مردم جریان داشت؛ و همین، خستگی آن شب را قابل تحمل می‌کرد.
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در فارسی بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.