سه شنبه ۰۶ مرداد ۰۵ | ۲۳:۲۳ ۱ بازديد
فصل دوم
روز دوم؛ سحرِ بیپناه
یکشنبه ۱۰ اسفند ۱۴۰۴
««بعضی خبرها فقط یک انسان را نمیشکنند؛ انگار ستونِ زمان را فرو میریزند.»»
شب اول جنگ، تا سپیدهدم با صدای موشکهایی گذشت که گاه از دور و گاه از نزدیکی شنیده میشدند. خواب، دیگر معنایی نداشت. هر انفجار، یادآور این حقیقت بود که جنگ حالا بخشی از زندگی ما شده است.
سحرگاه، پس از صرف سحری و همزمان با اذان صبح، خبری را شنیدم که هرگز تصور شنیدنش را نداشتم؛ خبر شهادت رهبر.
در آن لحظه، انگار همه معادلات ذهنم به هم ریخت. بسیاری از محالها برایم ممکن شد و بسیاری از ممکنها دیگر امکان وقوع نداشتند. برای چند ثانیه احساس کردم قلبم از تپیدن ایستاده است. زمان دیگر حرکت نمیکرد. دنیا در سکوتی سنگین فرو رفته بود و من، میان ناباوری و اندوه، فقط به یک نقطه خیره مانده بودم.
نمیدانستم چه باید بکنم. چگونه گریه کنم؟ چگونه این اندوه را باور کنم؟ راستش را بخواهم، رهبر را از صمیم قلب دوست داشتم؛ صلابتش، آرامشش، بردباریاش، تدبیرش و آن اطمینانی که همیشه در کلامش موج میزد، برایم الهامبخش بود.
بیاختیار به پشتبام خانه رفتم. با تمام توان فریاد زدم: «الله اکبر...»
بار اول، فقط صدای خودم بود؛ اما لحظاتی بعد، از پشتبام خانههای اطراف نیز ندای «الله اکبر» برخاست. در آن سحرگاه، پس از اذان، محله یکپارچه نوای «الله اکبر» شده بود؛ فریادی که از دل اندوه برمیآمد. آنقدر گریستم و آنقدر فریاد زدم که صدایم نزدیک به یک هفته گرفته بود.
در همان ساعات اولیه اعلام شد که ادارات به مدت یک هفته تعطیل هستند و کشور چهل روز عزای عمومی خواهد داشت.
با وجود این، ساعت هفت و نیم صبح راهی اداره شدم.
اما پیش از آن، دلم مرا به سمت رادار کشاند. ساعت شش و سیوهشت دقیقه به محل رادار رسیدم. آنچه دیدم، باورکردنی نبود. دیگر چیزی از آن باقی نمانده بود؛ تنها ویرانهای خاموش که نشان میداد جنگ تا کجا پیش آمده است.
با صدایی گرفته و لباسی سیاه بر تن، با مسئول خدمات تماس گرفتم و از او خواستم برای سیاهپوش کردن اداره بیاید. یکییکی همکاران نیز خودشان را رساندند. برای اینکه نشان دهیم اداره تعطیل است و کسی در آن حضور ندارد، پردههای ساختمان را پایین کشیدیم. سپس پارچههای مشکی را نصب کردیم و بنری برای شهادت رهبر آماده کردیم تا در محل نصب بنر اداره قرار دهیم.
در تمام مدتی که در اداره بودیم، حملات به پایگاه نظامی ادامه داشت. هر بار که موشکی فرود میآمد، موج انفجار ساختمان را میلرزاند. از پنجرهها، شعلههای آتش بهوضوح دیده میشد. صدای انفجار، دیوارها را میلرزاند و لرزش دیوارها، دلهای ما را.
نزدیک ظهر، بیدلیل گلدانی را که سالها روی طاقچه اتاقم قرار داشت، برداشتم و به طبقه پایین آوردم. آن زمان نمیدانستم همان گلدان، بعدها تنها یادگار باقیمانده از اتاق کارم خواهد شد.
شدت حملات لحظهبهلحظه بیشتر میشد. با وجود تعطیلی رسمی، تعدادی از همکاران و دو نفر از بانوان اداره برای انجام کارهای عقبمانده به محل کار آمده بودند. اما شدت انفجارها ما را مجبور کرد از پنجرههای بزرگ ساختمان فاصله بگیریم و به اتاق بهرهبرداری برویم؛ جایی امنتر تا همکاران بتوانند یکییکی اداره را ترک کنند.
در همان شرایط، با خانه تماس گرفتم و از خانواده خواستم آماده شوند تا به خانه پدری در یکی از روستاهای اهرم بروند. خودم نیز آنها را به روستا رساندم، اما حتی آنجا هم صدای انفجارها به گوش میرسید. جنگ، فاصله نمیشناخت.
حدود ساعت سه بعدازظهر، بر اثر حملات، برق یکی از مراکز نظامی قطع شد.
بیآنکه بدانم چند دقیقه بعد چه اتفاقی خواهد افتاد، با هماهنگی مسئولان، گروه اتفاقات و بهرهبردار را برای اصلاح شبکه برق به داخل پادگان اعزام کردم.
خودم در روستا کنار خانواده بودم، اما تمام ذهن و دلم در پادگان مانده بود.
هنوز هم از خودم میپرسم چگونه در آن شرایط جنگی، اجازه دادم همکارانم وارد منطقهای شوند که هر لحظه زیر آتش موشک قرار داشت. شاید مسئولیت اجازه نمیداد به چیز دیگری فکر کنم.
فرمانده گروه، میثم بود. تقریباً هر ده دقیقه یکبار با او تماس میگرفتم و از روند کار میپرسیدم. هر بار صدایش را میشنیدم، نفسی به آسودگی میکشیدم.
تا اینکه ناگهان صدای انفجاری مهیب بلند شد.
بیاختیار با میثم تماس گرفتم. تماس برقرار شد. صدایش آشفته بود. گفت موشک در نزدیکی آنها فرود آمده، موج انفجار همه را به زمین انداخته و اکنون در میان درختان پادگان پناه گرفتهاند.
آن چند دقیقه، از سختترین لحظات عمرم بود.
نه میتوانستم پیوسته با آنها تماس بگیرم و نه طاقت بیخبری داشتم. ثانیهها به کندی میگذشتند.
دوباره تماس گرفتم.
این بار صدای میثم آرامتر بود. گفت همه سالم هستند.
نفسی عمیق کشیدم.
بلافاصله با مسئول پادگان تماس گرفتم و از او خواستم هرچه سریعتر خود را به محل استقرار همکارانم برساند، از آنها حمایت کند و وضعیتشان را به من اطلاع دهد. دقایقی بعد خبر رسید که همه نیروهای اداره برق سالم هستند و از منطقه خطر خارج شدهاند.
اما مأموریت هنوز تمام نشده بود.
چندین موشک دیگر به پادگان اصابت کرد و شبکه برق، هم در داخل پادگان و هم در بیرون، آسیب دید. تصمیم بر این شد که ابتدا شبکه بیرونی وارد مدار شود و پس از آن، اصلاح شبکه داخلی آغاز گردد.
آفتاب غروب کرده بود و اضطراب لحظهای رهایم نمیکرد.
میدانستم پس از آنچه همکارانم پشت سر گذاشته بودند، دیگر مدیریت از پشت تلفن کافی نبود. باید خودم در کنارشان میبودم؛ نه فقط برای هدایت عملیات، بلکه برای اینکه بدانند در سختترین شرایط نیز تنها نیستند.
اما مانعی بزرگ مقابلم قرار داشت؛ خانواده.
همسرم اصرار داشت همراه من به شهر بازگردد. بچهها نیز حاضر نبودند بدون مادر در روستا بمانند. میان دو مسئولیت گرفتار شده بودم؛ از یک سو خانواده و از سوی دیگر همکارانی که زیر آتش دشمن، منتظر تصمیم من بودند.
سرانجام، پس از گفتوگوهای بسیار، توانستم خانواده را راضی کنم که فقط همان یک شب در روستا بمانند و من به شهر بازگردم.
ساعت ۲۰:۲۵ حرکت کردم.
تا بوشهر حدود پنجاه دقیقه راه بود.
جاده پیش رو تاریک بود؛ تاریکتر از همیشه.
نمیدانستم در پایان این مسیر، چه چیزی انتظارم را میکشد...
- ۰ ۰
- ۰ نظر
هواشناسی میدان غدیر